سفارش تبلیغ
خرید بلیط هواپیما، خرید و رزرو اینترنتی ، چارتر، سامتیک
تاریخ : یکشنبه 91/11/8 | 4:5 صبح | نویسنده : علی اصغربامری

به نام خدا

سیری در سخنان رسول اکرم

چند تا از سخنان این شخصیت بزرگوار را برای شما نقل می‏کنم که خود
سخنان پیغمبر معجزه است ( قرآن که سخن خداست به جای خود ) مخصوصا با
توجه به سوابقی که عرض کردم . کودکی که سرنوشت ، او را یتیم قرارداد در
وقتی که در رحم مادر بود ، و لتیم قرارداد در سن پنج سالگی ، دوران‏
شیرخوارگیش در بادیه گذشته است و در مکه سرزمین امیت و بیسوادی بزرگ‏
شده و زیر دست هیچ معلم و مربی‏ای کار نکرده است ، مسافرتهایش محدود
بوده به دو سفر کوچک ، آن هم سفر بازرگانی به خارج جزیرش العرب ، و با
هیچ فیلسوفی ، حکیمی ، دانشمندی برخورد نداشته است ، معذلک قرآن به‏
زبان او جاری می‏شود و بر قلب مقدس او نازل می‏گردد ، و بعد هم سخنانی‏
خود او می‏گوید ، و این سخنان آنچنان حکیمانه است که با سخنان تمام حکمای‏
عالم نه تنها برابری می‏کند بلکه بر آنها برتری دارد . حالا اینکه ما
مسلمانها اینقدرها عرضه این کارها را نداریم که سخنان او را جمع بکنیم و

درست پخش و تشریح بکنیم ، مسئله دیگری است .
کلمات پیغمبر را در جاهای مختلف نقل کرده‏اند . من مخصوصا از قدیم‏ترین‏
منابع ، قسمتی را نقل می‏کنم . از قدیمترین منابعی که در دست است یالااقل‏
من در دست داشته‏ام کتاب " البیان و التبیین " جاحظ است . جاحظ در
نیمه دوم قرن سوم می‏زیسته است ، یعنی این سخنان تقریبا در نیمه اول قرن‏
سوم نوشته شده است . این کتاب حتی از نظر فرنگیها و مستشرقین جزء
کتابهای بسیار معتبر است . اینها سخنانی نیست که بگوئید بعدها نقل‏
کرده‏اند ، نه ، در قرن سوم به صورت یک کتاب در آمده است که البته قبل‏
از قرن سوم هم بوده است ، چون جاحظ اینها را با سند نقل می‏کند . مثلا شما
ببینید در زمینه مسؤلیتهای اجتماعی ، این شخصیت بزرگ چگونه سخن می‏گوید
؟ می‏فرماید : مردمی سوار کشتی شدند و دریایی پهناور را طی می‏کردند . یک‏
نفر را دیدند که دارد جای خودش را نقر می‏کند یعنی سوراخ می‏کند . یک نفر
از اینها نرفت دست او را بگیرد . چون دستش را نگرفتند آب وارد کشتی‏
شد و همه آنها غرق شدند ، و اینچنین است فساد .
توضیح اینکه : یک نفر در جامعه مشغول فساد می‏شود ، مرتکب منکرات‏
می‏شود . یکی نگاه می‏کند می‏گوید به من چه ، دیگری می‏گوید من و او را که در
یک قبر دفن نمی کنند . فکر نمی‏کند که مثل جامعه ، مثل کشتی است . اگر
در یک کشتی آب وارد بشود ، ولو از جایگاه یک فرد وارد بشود ، تنها آن‏
فرد را غرق نمی‏کند بلکه همه مسافرین را یکجا غرق می‏کند .
آیا درباره مساوات افراد بنی آدم ، سخنی از این بالاتر می‏توان گفت‏
« الناس سواء کاسنان المشط » (1) ( حالا من نمی‏دانم شانه‏ای را هم درآورد
یا نه ؟ ) شانه را نگاه کنید ، دندانه‏های آن را ببینید . ببینید آیا یکی‏
از دندانه‏های آن از دندانه دیگر بلندتر هست ؟ نه . انسانها مانند
دندانه‏های شانه برابر یکدیگرند . ببینید در آن محیط و در آن زمان ،
انسانی اینچنین درباره مساوات انسانها سخن می‏گوید که بعد از هزار و
چهارصد سال هنوز کسی به این خوبی سخن نگفته است !
در حجة الوداع فریاد می‏زند :
« ایها الناس ! ان ربکم واحد و ان اباکم واحد کلکم لادم وآدم من تراب‏
، لا فضل لعربی علی عجمی الا بالتقوی » ( 2 ) .
ایها الناس ! پروردگار همه مردم یکی است ، پدر همه مردم یکی است ،
همه‏تان فرزند آدم هستید ، آدم هم از خاک آفریده شده است . جایی باقی‏
نمی‏ماند که کسی به نژاد خودش ، به نسب خودش ، به قومیت خودش و به‏
اینجور حرفها افتخار بکند . همه از خاک هستیم ، خاک که افتخار ندارد .
پس افتخار ، به فضیلتهای روحی و معنوی است ، به تقواست . ملاک فضیلت‏
فقط تقوا است و غیر از این چیز دیگری نیست .
این حدیث را که از رسول اکرم است ، از کافی نقل می‏کنم :
« ثلاث لا یغل علیهن قلب امرء مسلم : اخلاص العمل لله و النصیحة لائمة
المسلمین ، و اللزوم لجماعتهم » ( 1 )
سه چیز است که هرگز دل مؤمن نسبت به آنها جز اخلاص ، چیز دیگری‏
نمی‏ورزد ، یعنی در آن سه چیز محال است خیانت بکند . یکی اخلاص عمل برای‏
خدا . یک مؤمن در عملش ریا نمی‏ورزد . دیگر ، خیرخواهی برای پیشوایان‏
واقعی مسلمین ، یعنی خیرخواهی در جهت خیر مسلمین ، ارشاد و هدایت‏
پیشوایان در جهت خیر مسلمین . سوم مسئله وحدت و اتفاق مسلمین ، یعنی‏
نفاق نورزیدن ، شق عصای مسلمین نکردن ، جماعت مسلمین را متفرق نکردن .
این جمله‏ها را مکرر شنیده‏اید :
« کلکم راع و کلکم مسؤول عن رعیته » ( 2 ) .
« المسلم من سلم المسلمون من لسانه و یده ( 3 ) » .
« لن تقدس امة حتی یؤخذ للضعیف فیها حقه من القوی غیر متعتع » (4) .
هیچ ملتی به مقام قداست نمی‏رسد مگر آنگاه که افراد ضعیفش بتوانند
حقوقشان را از اقویا مطالبه کنند بدون لکنت زبان .
ببینید سیرت چیست و چه می‏کند ؟ ! اصحابش نقل کرده‏اند که در دوره‏
رسالت ، در سفری خدمتشان بودیم ، در منزلی پائین آمده

بودیم و قرار بود که در آنجا غذایی تهیه شود . گوسفندی آماده شده بود تا
جماعت آن را ذبح کنند و از گوشت آن مثلا آبگوشتی بسازند و تغذیه کنند .
یکی از اصحاب به دیگران می‏گوید سر بریدن گوسفند با من ، دیگری می‏گوید
پوست کندن آن با من ، سومی مثلا می‏گوید پخت آن با من و . . . پیغمبر
اکرم می‏فرماید جمع کردن هیزم از صحرا با من . اصحاب عرض کردند : یا
رسول الله ما خودمان افتخار این خدمت را داریم ، شما سر جای خودتان‏
بنشینید ، ما خودمان همه کارها را انجام می‏دهیم . فرمود بله ، می‏دانم ،
من نگفتم که شما انجام نمی‏دهید ولی مطلب چیز دیگری است . بعد جمله‏ای‏
گفت ، فرمود :
« ان الله یکره من عبده ان یراه متمیزا بین اصحابه » ( 1 ) .
خدا دوست نمی‏دارد که بنده‏ای را ببیند در میان بندگان دیگر که برای خود
امتیاز قائل شده است . من اگر اینجا بنشینم و فقط شما بروید کار بکنید ،
پس برای خودم نسبت به شما امتیاز قائل شده‏ام . خدا دوست ندارد که‏
بنده‏ای خودش را در چنین وضعی در بیاورد ( 2 ) . ببینید چقدر عمیق است !
این مسئله به اصطلاح امروز " اعتماد به نفس " در مقابل اعتماد به‏
انسانهای دیگر حرف درستی است ، البته نه در مقابل اعتماد به خدا .
اعتماد به نفس سخن بسیار درستی است ، یعنی اتکال به انسان دیگر نداشتن‏
، کار خود را تا جایی که ممکن است

خود انجام دادن و از احدی تقاضا نکردن . ببینید این تربیتها چقدر عالی‏
است ! این « بعثت لاتمم مکارم الاخلاق » معنیش چیست ؟ باز اصحابش نقل‏
کرده‏اند ( 1 ) که در یکی از مسافرتها در منزلی فرود آمدیم . همه متفرق‏
شدند برای اینکه تجدید وضویی بکنند و آماده نماز بشوند . دیدیم که پیغمبر
اکرم بعد از آنکه از مرکب پائین آمد ، طرفی را گرفت و رفت . مقداریکه‏
دور شد ، ناگهان برگشت . اصحاب با خود فکر می‏کنند که پیغمبر برای چه‏
بازگشت ؟ آیا از تصمیم اینکه امروز اینجا بمانیم منصرف شده است ؟ همه‏
منتظرند ببینند آیا فرمان می‏دهد که حرکت کنید برویم ؟ ولی می‏بینید
پیامبر چیزی نمی‏گوید . تا می‏آید می‏رسد به مرکبش . بعد از آن خورجین یا
توبره روی آن ، زانو بند شتر را در می‏آورد ، زانوی شترش را می‏بندد و باز
دو مرتبه راه می‏افتد به همان طرف . اصحاب با تعجب گفتند : پیامبر برای‏
چنین کاری آمد ؟ ! این که کار کوچکی بود ! اگر از آنجا صدا می‏زد : آری‏
فلان کس ! برو زانوی شتر مرا ببند ، همه با سر می‏دویدند . گفتند یا رسول‏
الله ! می‏خواستید به ما امر بفرمائید ، به هر کدام ما امر می‏فرمودید ، با
کمال افتخار این کار را انجام می‏داد . ببینید سخن ، در چه موقع و در چه‏
محل و چقدر عالی است ! فرمود : « لا یستعن احدکم من غیره و لو بقضمة من‏
سواک » تا می‏توانید در کارها از دیگران کمک نگیرید ولو برای خواستن یک‏
مسواک . آن کاری را که خودت می‏توانی انجام بدهی ، خودت انجام بده .
نمی‏گوید کمک نگیر و از دیگران استمداد نکن ولو در کاری که نمی‏توانی‏
انجام بدهی ، خودت انجام بده . نمی‏گوید کمک نگیر و از دیگران استمداد
نکن ولو در کاری که نمی‏توانی انجام بدهی . نه ، آنجا جای استمداد .

است .
اگر کسی این توفیق را پیدا بکند که سخنان رسول اکرم را از متون کتب‏
معتبر جمع آوری کند و هم توفیق پیدا کند که سیره پیغمبر اکرم را به سبک‏
سیره تحلیلی از روی مدارک معتبر جمع و تجزیه و تحلیل بکند ، آنوقت‏
معلوم می‏شود که در همه جهان ، شخصیتی مانند این شخص بزرگوار ظهور نکرده‏
است . تمام وجود پیغمبر اعجاز است . نه فقط قرآنش اعجاز است ، بلکه‏
تمام وجودش اعجاز است . عرایض خودم را با چند کلمه دعا خاتمه می‏دهم .
باسمک العظیم الاعظم الاعز الاجل الاکرم یا الله . . .
پروردگارادلهای ما را به نور ایمان منور بگردان . انوار معرفت و محبت‏
خودت را بر دلهای ما بتابان . ما را شناسای ذات مقدس خودت قرار بده .
ما را شناسای پیغمبر بزرگوارت قرار بده . انوار محبت پیغمبر اکرمت را
در دلهای همه ما قرار بده . انوار محبت و معرفت اهل بیت پیغمبر را در
دلهای همه ما قرار بده . ما را آشنا با سیرت پیغمبر خودت و ائمه اطهار
قرار بده . ما را قدردان اسلام و قرآن و این وجودات مقدسه بفرما . اموات‏
ما را مشمول عنایات و رحمت خود بفرما .
و عجل فی فرج مولانا صاحب الزمان .




تاریخ : یکشنبه 91/11/8 | 4:0 صبح | نویسنده : علی اصغربامری

به نام خدا

ولادت و دوران کودکی

ولادت پیغمبر اکرم به اتفاق شیعه و سنی در ماه ربیع الاول است ، گو
اینکه اهل تسنن بیشتر روز دوازدهم را گفته‏اند و شیعه بیشتر روز هفدهم را
، به استثنای شیخ کلینی صاحب کتاب کافی که ایشان هم روز دوازدهم را روز
ولادت می‏دانند . رسول خدا در چه فصلی از سال متولد شده است ؟ در فصل‏
بهار . در السیرش الحلبیة می‏نویسد : ولد فی فصل الربیع در فصل ربیع به‏
دنیا آمد . بعضی از دانشمندان امروز حساب کرده‏اند تا ببینند روز ولادت‏
رسول اکرم با چه روزی از ایام ماههای شمسی منطبق می‏شود ، به این نتیجه‏
رسیده‏اند که دوازدهم ربیع آن سال مطابق می‏شود با بیستم آوریل ، و بیستم‏
آوریل مطابق است با سی و یکم فروردین . و قهرا هفدهم ربیع مطابق می‏شود
با پنجم اردیبهشت . پس قدر مسلم این است که رسول اکرم در فصل بهار به‏
دنیا آمده است حال یا سی و یکم فروردین یا پنجم اردیبهشت . در چه روزی‏
از ایام هفته به دنیا آمده است ؟ شیعه معتقد است که در روز جمعه به‏
دنیا آمده‏اند ، اهل تسنن بیشتر گفته‏اند در روز دوشنبه . در چه ساعتی از
شبانه روز به دنیا آمده‏اند ؟ شاید اتفاق نظر باشد که بعد از طلوع فجر به‏
دنیا آمده‏اند ، در بین الطلوعین .
تاریخچه رسول اکرم ، تاریخچه عجیبی است . پدر بزرگوارشان عبدالله بن‏

برازنده‏ای است که حالا داستان آن مسئله نذر ذبحش و این حرفها بماند .
عبدالله جوان ، جوانی بود که در همه مکه می‏درخشید . جوانی بود بسیار زیبا
، بسیار رشید ، بسیار مؤدب ، بسیار معقول که دختران مکه آرزوی همسری او
را داشتند . او با مخدره آمنه دختر وهب که از فامیل نزدیک آنها به شمار
می‏آید ، ازدواج می‏کند . در حدود چهل روز بیشتر از زفافش نمی‏گذرد که به‏
عزم مسافرت به شام و سوریه از مکه خارج می‏شود و ظاهرا سفر ، سفر
بازرگانی بوده است . در برگشتن می‏آید به مدینه که خویشاوندان مادر او در
آنجا بودند ، و در مدینه وفات می‏کند . عبدالله در وقتی وفات می‏کند که‏
پیغمبر اکرم هنوز در رحم مادر است . محمد ( ص ) یتیم به دنیا می‏آید
یعنی پدر از سرش رفته است . به رسم آنوقت عرب ، برای تربیت کودک‏
لازم می‏دانستند که بچه را به مرضعه بدهند تا به بادیه ببرد و در آنجا به‏
او شیر بدهد . حلیمه سعدیه ( حلیمه ، زنی از قبیله بنی سعد ) از بادیه‏
می‏آید به مدینه که آن هم داستان مفصلی دارد . این طفل نصیب او می‏شود که‏
خود حلیمه و شوهرش داستانها نقل می‏کنند که از روزی که این کودک پا به‏
خانه ما گذاشت ، گویی برکت ، از زمین و آسمان بر خانه ما می‏بارید . این‏
کودک تا سن چهار سالگی دور از مادر و دور از جد و خویشاوندان و دور از
شهر مکه ، در بادیه در میان بادیه نشینان ، پیش دایه زندگی می‏کند . در
سن چهار سالگی او را از دایه می‏گیرند . مادر مهربان ، این بچه را در دامن‏
خود می‏گیرد . شما حالا آمنه را در نظر بگیرید ، زنی که شوهری محبوب و به‏
اصطلاح شوهر ایده‏آلی داشته است به نام عبدالله که آن شبی که با او ازدواج‏
می‏کند به همه دختران مکه افتخار می‏کند که این افتخار بزرگ نصیب‏

من شده است . هنوز بچه در رحمش است که این شوهر را از دست می‏دهد .
برای زنی که علاقه وافر به شوهر خود دارد ، بدیهی است که بچه برای او یک‏
یادگار بسیار بزرگ از شوهر عزیز و محبوبش است ، خصوصا اگر این بچه پسر
باشد . آمنه تمام آرزوهای خود در عبدالله را ، این کودک خردسال می‏بیند .
او هم که دیگر شوهر نمی‏کند . جناب عبدالمطلب پدر بزرگ رسول خدا ،
علاوه بر آمنه ، متکفل این کودک کوچک هم هست . قوم و خویشهای آمنه در
مدینه بودند . آمنه از عبدالمطلب اجازه می‏گیرد که سفری برای دیدار
خویشاوندانش به مدینه برود و این کودک را هم با خودش ببرد . همراه‏
کنیزی که داشت به نام ام ایمن با قافله حرکت می‏کند . می‏رود به مدینه‏
دیدار دوستان را انجام می‏دهد . ( سفری که پیغمبر اکرم در کودکی کرده ،
همین سفر است که در سن پنج سالگی ، از مکه رفته به مدینه . ) محمد ( ص‏
) با مادر و کنیز مادر بر می‏گردد . در بین راه مکه و مدینه ، در منزلی به‏
نام ابواء که الان هم هست ، مادر او مریض می‏شود ، به تدریج ناتوان‏
می‏گردد و قدرت حرکت را از دست می‏دهد . در همان جا وفات می‏کند . این‏
کودک خردسال مرگ مادر را در خلال مسافرت ، به چشم می‏بیند . مادر را در
همانجا دفن می‏کنند و همراه ام ایمن ، این کنیز بسیار بسیار با وفا - که‏
بعدها زن آزاد شده‏ای بود و تا آخر عمر خدمت رسول خدا و علی و فاطمه و
حسن و حسین را از دست نداد ، و آن روایت معروف را حضرت زینب از همین‏
ام ایمن روایت می‏کند ، و در خانه اهل بیت پیامبر پیرزن مجلله‏ای بود بر
می‏گردد به مکه . تقریبا پنجاه سال از این قضیه گذشته بود ، حدود سال سوم‏
هجرت بود که پیغمبر اکرم در یکی از سفرها آمد از همین منزل ابواء عبور کند ، پائین آمد . اصحاب دیدند پیغمبر بدون اینکه با کسی‏
حرف بزند ، به طرفی روانه شد . بعضی در خدمتش رفتند تا ببینند کجا
می‏رود . دیدند رفت و رفت ، به نقطه‏ای که رسید ، در آنجا نشست و شروع‏
کرد به خواندن دعا و حمد و قل هو الله و . . . ولی دیدند در تأمل عمیقی‏
فرو رفت و به همان نقطه زمین توجه خاصی دارد و در حالی که با خودش‏
می‏خواند کم کم اشکهای نازنینش از گوشه چشمانش جاری شد . پرسیدند : یا
رسول الله ! چرا می‏گریید ؟ فرمود : اینجا قبر مادر من است ، پنجاه سال‏
پیش من مادرم را در اینجا دفن کردم .
عبدالمطلب دیگر بعد از مرگ این مادر ، تمام زندگیش شده بود رسول‏
اکرم ، و بعد از مرگ عبدالله و عروسش آمنه ، این کودک را فوق العاده‏
عزیز می‏داشت و به فرزندانش می‏گفت که او با دیگران خیلی فرق دارد ، او
از طرف خدا آینده‏ای دارد و شما نمی‏دانید . وقتی که می‏خواست از دنیا
برود ، ابوطالب که پسر ارشد و بزرگتر و شریفتر از همه فرزندان
باقیمانده‏اش بود دید پدرش یک حالت اضطرابی دارد . عبدالمطلب خطاب‏
به ابوطالب گفت : من هیچ نگرانی از مردن ندارم جز یک چیز و آن ،
سرنوشت این کودک است . این کودک را به چه کسی بسپارم ؟ آیا تو
می‏پذیری ؟ تعهد می‏کنی از ناحیه من که کفالت او را به عهده بگیری ؟ عرض‏
کرد : بله پدر ! من قول می‏دهم ، و کرد . بعد از آن ، جناب ابوطالب ،
پدر بزرگوار امیرالمؤمنین علی ( ع ) متکفل بزرگ کردن پیغمبر اکرم بود .

مسافرتها

رسول اکرم ، به خارج عربستان فقط دو مسافرت کرده است که هر دو قبل از
دوره رسالت و به سوریه بوده است . یک سفر در دوازده سالگی همراه‏
عمویش ابوطالب ، و سفر دیگر در بیست و پنج سالگی به عنوان عامل تجارت‏

سفر در دوازده سالگی همراه عمویش رفته بود ) . آن سفر را با چنان مهارتی‏
انجام داد که موجب تعجب همگان شد .

سوابق

سوابق قبل از رسالت پیغمبر اکرم چه بوده است ؟ در میان همه پیغمبران‏
جهان ، پیغمبر اکرم یگانه پیغمبری است که تاریخ کاملا مشخصی دارد . یکی‏
از سوابق بسیار مشخص پیغمبر اکرم این است که امی بود ، یعنی مکتب‏
نرفته و درس نخوانده بود که در قرآن هم از این نکته یاد شده است . اکثر
مردم آن منطقه در آن زمان ، امی بودند . یکی دیگر این است که در همه آن‏
چهل سال قبل از بعثت ، در آن محیط که فقط و فقط محیط بت‏پرستی بود ، او
هرگز بتی را سجده نکرد . البته عده قلیلی بوده‏اند معروف به " حنفا "
که آنها هم از سجده کردن بتها احتراز داشته‏اند ولی نه اینکه از اول تا
آخر عمرشان ، بلکه بعدا این فکر برایشان پیدا شد که این کار ، کار غلطی‏
است و از سجده کردن بتها اعراض کردند و بعضی از آنها مسیحی شدند . اما
پیغمبر اکرم در همه عمرش ، از اول کودکی تا آخر ، هرگز اعتنائی به بت و
سجده بت نکرد . این ، یکی از مشخصات ایشان است . و اگر یک بار
کوچکترین تواضعی در مقابل بتی کرده بود ، در دوره‏ای که با بتها مبارزه‏
می‏کرد به او می‏گفتند : تو خودت بودی که یک روز آمدی اینجا مقابل لات و
هبل تواضع کردی . نه تنها بتی را سجده نکرد ، بلکه در تمام دوران کودکی و
جوانی ، در مکه که شهر لهو و لعب بود ، به این امور آلوده نشد . مکه دو
خصوصیت داشت : یکی

اینکه مرکز بت‏پرستی عربستان بود و دیگر اینکه مرکز تجارت و بازرگانی‏
بود و سرمایه‏داران عرب در مکه خفته بودند و برده‏داران عرب در مکه بودند
. اینها برده‏ها و کنیزها را خرید و فروش می‏کردند . در نتیجه مرکز عیش و
نوش اعیان و اشراف هم همین شهر بود . انواع لهو و لعبها ، شرابخواریها
، نواختنها ، رقاصی‏ها ، به طوری که می‏رفتند کنیزهای سپید و زیبا را از
روم از همین شام و سوریه ) می‏خریدند و می‏آمدند در مکه به اصطلاح عشرتکده‏
درست می‏کردند و از این عشرتکده‏ها استفاده مالی می‏کردند که یکی از
چیزهایی که قرآن به خاطر آن سخت به اینها می‏تازد ، همین است، می‏فرماید:
« و لا تکرهوا فتیاتکم علی البغاء ان اردن تحصنا »( 1 ) .
آن بیچاره‏های بدبخت ( کنیزها ) می‏خواستند عفاف خودشان را حفظ کنند ،
ولی اینها به اجبار این بیچاره‏ها را وادار به زنا می‏کردند و در مقابل ،
پولی می‏گرفتند . خانه های مکه در دو قسمت بود ، در بالا و پائین شهر بود
. بالاها را اعیان و اشراف همیشه صدای تار و تنبور و بزن و بکوب و بنوش‏
بلند بود . پیغمبر اکرم در تمام عمرش هرگز در هیچ مجلسی از این مجالس‏
دائر مکه شرکت نکرد .
در دوران قبل از رسالت ، به صداقت و امانت و عقل و فطانت معروف و
مشهور بود . او را به نام محمد امین می‏خواندند . به صداقت و امانتش‏
اعتماد فراوان داشتند . در بسیاری از کارها به عقل او اتکا

تأییدات الهی است . پیغمبر اکرم بعدها در دوره رسالت ، از کودکی خودش‏
فرمود . از جمله فرمود من در کارهای اینها شرکت نمی‏کردم . . . گاهی هم‏
احساس می‏کردم که گویی یک نیروی غیبی مرا تأیید می‏کند . می‏گوید من هفت‏
سالم بیشتر نبود ، عبدالله بن جدعان که یکی از اشراف مکه بود ، عمارتی‏
می‏ساخت . بچه‏های مکه به عنوان کار ذوقی و کمک دادن به او می‏رفتند از
نقطه‏ای به نقطه دیگر سنگ حمل می‏کردند . من هم می‏رفتم همین کار را می‏کردم‏
. آنها سنگها را در دامنشان می‏ریختند ، دامنشان را بالا می‏زدند و چون‏
شلوار نداشتند کشف عورت می‏شد . من یک دفعه تا رفتم سنگ را گذاشتم در
دامنم ، مثل اینکه احساس کردم که دستی
آمد و زد دامن را از دستم انداخت ، حس کردم که من نباید این کار را
بکنم ، با اینکه کودکی هفت ساله بودم . امام باقر ( ع ) در روایاتی ، و
نیز امیرالمؤمنین - در نهج البلاغه - این مطلب را کاملا تأیید می‏کنند :
« و لقد قرن الله به من لدن ان کان فطیما اعظم ملک من ملائکته ، یسلک‏
به طریق المکارم و محاسن اخلاق العالم » ( 1 ) .
امام باقر ( ع ) می‏فرماید : بودند فرشتگانی الهی که از کودکی او را
همراهی می‏کردند . پیامبر می‏فرمود من گاهی سلام می‏شنیدم ، یک کسی به من‏
می‏گفت السلام علیک یا محمد ! نگاه می‏کردم ، کسی را نمی‏دیدم . گاهی با
خودم فکر می‏کردم شاید این سنگ یا درخت است که دارد به من سلام می‏دهد ،
بعد فهمیدم فرشته الهی بوده که به من سلام می‏داده است .
از جمله قضایای قبل از رسالت ایشان ، به اصطلاح متکلمین " ارهاصات "
است که همین داستان ملک هم جزء ارهاصات به شمار می‏آید . رؤیاهای فوق‏
العاده عجیبی بوده که پیغمبر اکرم مخصوصا در ایام نزدیک به رسالتش‏
می‏دیده است . می‏گوید من خوابهایی می‏دیدم که : « یأتی مثل فلق الصبح »
مثل فجر ، مثل صبح صادق ، صادق و مطابق بود ، اینچنین خوابهای روشن‏
می‏دیدم . چون بعضی از رؤیاها از همان نوع وحی و الهام است ، نه هر
رؤیایی ، نه

رؤیایی که از معده انسان بر می‏خیزد ، نه رؤیایی که محصول عقده‏ها ، خیالات‏
و توهمات پیشین است . جزء اولین مراحلی که پیغمبر اکرم برای الهام و
وحی الهی در دوران قبل از رسالت طی می‏کرد ، دیدن رؤیاهایی بود که به‏
تعبیر خودشان مانند صبح صادق ظهور می‏کرد ، چون گاهی خود خواب برای انسان‏
روشن نیست ، پراکنده است ، و گاهی خواب روشن است ولی تعبیرش صادق‏
نیست ، اما گاه خواب در نهایت روشنی است ، هیچ ابهام و تاریکی و به‏
اصطلاح آشفتگی ندارد ، و بعد هم تعبیرش در نهایت وضوح و روشنایی است .
از سوابق دیگر قبل از رسالت رسول اکرم یعنی در فاصله ولادت تا بعثت ،
این است که - عرض کردیم - تا سن بیست و پنج سالگی دو بار به خارج‏
عربستان مسافرت کرد .
پیغمبر فقیر بود ، از خودش نداشت یعنی به اصطلاح یک سرمایه‏دار نبود .
هم یتیم بود ، هم فقیر و هم تنها . یتیم بود ، خوب معلوم است ، بلکه به‏
قول " نصا ب " لطیم هم بود یعنی پدر و مادر هر دو از سرش رفته بودند
. فقیر بود ، برای اینکه یک شخص سرمایه‏داری نبود ، خودش شخصا کار
می‏کرد و زندگی می‏نمود ، و تنها بود . وقتی انسان روحی پیدا می‏کند و به‏
مرحله‏ای از فکر و افق فکری و احساسات روحی و معنویات می‏رسد که خواه‏
ناخواه دیگر با مردم زمانش تجانس ندارد ، تنها می‏ماند . تنهایی روحی از
تنهایی جسمی صد درجه بدتر است . اگر چه این مثال خیلی رسا نیست ، ولی‏
مطلب را روشن می‏کند : شما یک عالم بسیار عالم و بسیار با ایمانی را در
میان مردمی جاهل و بی ایمان قرار بدهید . ولو آن افراد ، پدر و مادر و برادران و اقوام نزدیکش باشند ، او تنهاست . یعنی پیوند جسمانی‏
نمی‏تواند او را با اینها پیوند بدهد . او از نظر روحی در یک افق زندگی‏
می‏کند و اینها در افق دیگری . گفت : " چندان که نادان را از دانا وحشت‏
است ، دانا را صد چندان از نادان نفرت است . " پیغمبر اکرم در میان‏
قوم خودش تنها بود ، همفکر نداشت . بعد از سی سالگی در حالی که خودش‏
با خدیجه زندگی و عائله تشکیل داده است ، کودکی را در دو سالگی از پدرش‏
می‏گیرد و می‏آورد در خانه خودش . کودک ، علی بن ابی‏طالب است . تا وقتی‏
که مبعوث می‏شود به رسالت و تنهائیش با مصاحبت وحی الهی تقریبا از بین‏
می‏رود ، یعنی تا حدود دوازده سالگی این کودک ، مصاحب و همراهش فقط این‏
کودک است . یعنی در میان همه مردم مکه کسی که لیاقت همفکری و همروحی و
هم افقی او را داشته باشد ، غیر از این کودک نیست . خود علی ( ع ) نقل‏
می‏کند که من بچه بودم ، پیغمبر وقتی به صحرا می‏رفت ، مرا روی دوش خود
سوار می‏کرد و می‏برد .
در بیست و پنج سالگی ، معنی خدیجه از او خواستگاری می‏کند . البته مردم‏
باید خواستگاری بکند ولی این زن شیفته خلق و خوی و معنویت و زیبایی و
همه چیز حضرت رسول است . خودش افرادی را تحریک می‏کند که این جوان را
وادار کنید که بیاید از من خواستگاری کند . می‏آیند ، می‏فرماید آخر من‏
چیزی ندارم . خلاصه به او می‏گویند تو غصه این چیزها را نخور و به او
می‏فهمانند که خدیجه‏ای که تو می‏گویی اشراف و اعیان و رجال و شخصیتها از
او خواستگاری کرده‏اند و حاضر نشده است ، خودش می‏خواهد . تا بالاخره‏
داستان خواستگاری و ازدواج رخ می‏دهد . عجیب این است :

حالا که همسر یک زن بازرگان و ثروتمند شده است ، دیگر دنبال کار
بازرگانی نمی‏رود . تازه دوره وحدت یعنی دوره انزوا ، دوره خلوت ، دوره‏
تحنف و دوره عبادتش شروع می‏شود . آن حالت تنهایی یعنی آن فاصله روحی‏
ای که او با قوم خودش پیدا کرده است ، روز بروز زیادتر می‏شود . دیگر
این مکه و اجتماع مکه ، گویی روحش را می‏خورد . حرکت می‏کند تنها در
کوههای اطراف مکه ( 1 ) راه می‏رود ، تفکر و تدبر می‏کند . خدا می‏داند که‏
چه عالمی دارد ، ما که نمی‏توانیم بفهمیم . در همین وقت است که غیر از
آن کودک یعنی علی ( ع ) کس دیگر ، همراه و مصاحب او نیست .
ماه رمضان که می‏شود در یکی از همین کوههای اطراف مکه - که در شمال‏
شرقی این شهر است و از سلسله کوههای مکه مجزا و مخروطی شکل است - به‏
نام کوه " حرا " که بعد از آن دوره اسمش را گذاشتند جبل النور ( کوه‏
نور ) خلوت می‏گزیند . شاید خیلی از شما که به حج مشرف شده‏اید این توفیق‏
را پیدا کرده‏اید که به کوه حرا و غار حرا بروید . و من دو بار این توفیق‏
نصیبم شده است و جزء آرزوهایم این است که مکرر در مکرر این توفیق برای‏
من نصیب بشود . برای یک آدم متوسط حداقل یک ساعت طول می‏کشد که از
پائین دامنه این کوه برسد به قله آن ، و حدود سه ربع هم طول می‏کشد تا
پائین بیاید .
ماه رمضان که می‏شود اصلا به کلی مکه را رها می‏کند و حتی از خدیجه هم‏
دوری می‏گزیند . یک توشه خیلی مختصر ، آبی ،
نانی با خودش بر می‏دارد و می‏رود به کوه حرا و ظاهرا خدیجه هر چند روز
یک مرتبه کسی را می‏فرستاد تا مقداری آب و نان برایش ببرد . تمام این‏
ماه را به تنهایی در خلوت می‏گذراند . البته گاهی فقط علی ( ع ) در آنجا
حضور داشته و شاید همیشه علی ( ع ) بوده ، این را من الان نمی‏دانم . قدر
مسلم این است که گاهی علی ( ع ) بوده است ، چون می‏فرماید :
« و لقد جاورت رسول الله ( ص ) بحراء حبن نزول الوحی » .
آن ساعتی که وحی نزول پیدا کرد من آنجا بودم .
از آن کوه پائین نمی‏آمد و در آنجا خدای خودش را عبادت می‏کرد . اینکه‏
چگونه تفکر می‏کرد ، چگونه به خدای خودش عشق می‏ورزید و چه عوالمی را در
آنجا طی می‏کرد ، برای ما قابل تصور نیست . علی ( ع ) در این وقت بچه‏ای‏
است حداکثر دوازده ساله . در آن ساعتی که بر پیغمبر اکرم وحی نازل می‏شود
، او آنجا حاضر است . پیغمبر یک عالم دیگری را دارد طی می‏کند . هزارها
مثل ما اگر در آنجا می‏بودند چیزی را در اطراف خود احساس نمی‏کردند ولی‏
علی ( ع ) یک دگرگونیهایی را احساس می‏کند . قسمتهای زیادی از عوالم‏
پیغمبر را درک می‏کرده است ، چون می‏گوید :
« و لقد سمعت رنة الشیطان حین نزول الوحی » .
من صدای ناله شیطان را در هنگام نزول وحی شنیدم .
مثل شاگرد معنوی که حالات روحی خودش را به استادش عرضه می‏دارد ، به‏
پیغمبر عرض کرد : یا رسول الله ! آن ساعتی که

وحی داشت بر شما نازل می‏شد ، من صدای ناله این ملعون را شنیدم . فرمود
بله علی جان !
« انک تسمع ما اسمع و تری ما اری و لکنک لست بنبی » .
شاگرد من ! تو آنها که من می‏شنوم ، می‏شنوی و آنها که من می‏بینم ،
می‏بینی ولی تو پیغمبر نیستی .




تاریخ : یکشنبه 91/11/8 | 3:52 صبح | نویسنده : علی اصغربامری

بسم الله الرحمن الرحیم

روز ولادت رسول اکرم ( ص ) است . ، ولی یک گلایه‏
از خودمان نمی‏شود نکردو آن اینکه با اینکه از نظر ما از آن جهت که‏
مسلمان هستیم ، این روز ، روز ولادت پیغمبر اکرم است ، ، ولی ابراز احساساتی که‏
ما مردم شیعه در این روز به خرج می‏دهیم نه با ابراز احساساتی که‏ مسیحیان در

ولادت مسیح به خرج می‏دهند برابری می‏کند ( و بلکه تناسب هم‏
ندارد ) و نه با ابراز احساساتی که دنیای تسنن در همین روزها به مناسبت‏
ولادت رسول اکرم می‏کند . می‏دانید که دنیای مسیحیت ، در ولادت مسیح ،
چندین روز عید رسمی خود را می‏گیرد به طوری که آثارش در میان ما مسلمین‏
هم ظاهر می‏شود ، و دنیای تسنن هم طولانی‏ترین عیدی که برای خود می‏گیرد که‏
تقریبا با عید نوروز ما ایرانیها برابری می‏کند ، همان ولادت رسول اکرم‏
است که تعطیل چند روزه دارند و عید چند روزه است . البته آنها روز
دوازدهم ربیع الاول یعنی پنج روز قبل از روز هفدهم را که ما عید می‏گیریم‏
روز ولادت رسول اکرم می‏دانند ، ولی عید آنها از روز دوازدهم هم شروع‏
می‏شود و ظاهرا تا پنج روز بعد از هفدهم ادامه پیدا می‏کند . آنچه برای ما
عید نوروز یعنی یک عید عمومی طولانی است ، در دنیای تسنن همان ایام‏
ولادت رسول خداست . ولی در میان ما شیعیان که عرض کردم این گله را از
خودمان نمی‏شود نکرد - ولادت رسول خدا می‏آید و می‏گذرد و بسیاری از مردم ما
احساس نمی‏کنند که چنین روزی هم بر آنها گذشت . و اگر تنها ، مسئله‏
تعطیل رسمی و تعطیل شدن بانکها و بیکار شدن کارمندان اداری نبود ، اساسا
کوچکترین احساسی در جامعه ما رخ نمی‏داد . حالا
اسم این را چه می‏شود گذاشت ، من نمی‏دانم .
شهیدمطهری




تاریخ : یکشنبه 91/11/8 | 3:33 صبح | نویسنده : علی اصغربامری

پیغمبر اکرم

پیغمبر اکرم حضرت محمد بن عبدالله ( ص ) که نبوت به او پایان یافت‏
، در سال 570 بعد از میلاد متولد شد ، در چهل سالگی به نبوت مبعوث گشت‏
، سیزده سال در مکه مردم را به اسلام دعوت کرد و سختیها و مشکلات فراوان‏
متحمل شد و در این مدت گروهی زبده تربیت کرد و پس از آن به مدینه‏
مهاجرت نمود و آنجا را مرکز قرار داد ده سال در مدینه آزادانه دعوت و
تبلیغ نمود و با سرکشان عرب نبرد کرد و همه را مقهور ساخت پس از ده‏
سال همه جزیزش العرب مسلمان شدند آیات کریمه قرآن تدریجا در مدت بیست‏
و سه سال بر آن حضرت نازل شد مسلمین شیفتگی عجیبی نسبت به قرآن و هم‏
نسبت به شخصیت رسول اکرم نشان می‏دادند رسول اکرم در سال یازدهم هجری ،
یعنی یازدهمین سال هجرت از مکه به مدینه ، که بیست و سومین سال پیامبری‏
او و شصت و سومین سال از عمرش بود درگذشت ، در حالی که جامعه ای نو
بنیاد و مملو از نشاط روحی و
مؤمن به یک ایدئولوژی سازنده که احساس مسؤولیت جهانی می‏کرد تاسیس‏
کرده و باقی گذاشته بود .
آنچه به این جامعه نو بنیاد روح و وحدت و نشاط داده بود ، دو چیز بود
: قرآن کریم که همواره تلاوت می‏شد و الهام می‏بخشید ، و دیگر شخصیت عظیم‏
و نافذ رسول اکرم که خاطرها را به خود مشغول و شیفته نگه می‏داشت اکنون‏
درباره شخصیت رسول اکرم اندکی بحث می‏کنیم :

دوران کودکی

هنوز در رحم مادر بود که پدرش در سفر بازرگانی شام در مدینه درگذشت‏
جدش عبدالمطلب کفالت او را بر عهده گرفت از کودکی آثار عظمت و فوق‏
العادگی از چهره و رفتار و گفتارش پیدا بود عبدالمطلب به فراست‏
دریافته بود نوه اش آینده ای درخشان دارد .
هشت ساله بود که جدش عبدالمطلب درگذشت و طبق وصیت او ابوطالب‏
عموی بزرگش عهده دار کفالت او شد ابوطالب نیز از رفتار عجیب این‏
کودک که با سایر کودکان شباهت نداشت در شگفت می‏ماند هرگز دیده نشد
مانند کودکان همسالش نسبت به غذا حرص و علاقه نشان بدهد ، به غذای‏
اندک اکتفا می‏کرد و از زیاده روی امتناع می‏ورزید ( 1 ) . برخلاف کودکان‏
همسالش و برخلاف عادت و تربیت آن روز ، موهای خویش را مرتب می‏کرد و

سر و صورت خود را تمیز نگه می‏داشت .
ابوطالب روزی از او خواست که در حضور او جامه هایش را بکند و به‏
بستر رود او این دستور را با کراهت تلقی کرد و چون نمی‏خواست از دستور
عموی خویش تمرد کند به عمو گفت : روی خویش را برگردان تا بتوانم جامه‏
ام را بکنم .
ابوطالب از این سخن کودک در شگفت شد ، زیرا در عرب آن روز حتی‏
مردان بزرگ از عریان کردن همه قسمتهای بدن خود احتراز نداشتند ابوطالب‏
می‏گوید : من هرگز از او دروغ نشنیدم ، کار ناشایسته و خنده بیجا ندیدم ،
به بازیهای بچه ها رغبت نمی کرد ، تنهایی و خلوت را دوست می‏داشت و در
همه حال متواضع بود .

تنفر از بیکاری و بطالت

از بیکاری و بطالت متنفر بود ، می‏گفت : " خدایا ! از کسالت و
بی‏نشاطی ، از سستی و تنبلی و از عجز و زبونی به تو پناه می‏برم "
مسلمانان را به کار کردن تشویق می‏کرد و می‏گفت : " عبادت هفتاد جزء
دارد و بهترین جزء آن کسب حلال است " .

امانت

پیش از بعثت برای خدیجه که بعد به همسری اش در آمد ، یک سفر تجارتی‏
به شام انجام داد در آن سفر بیش از پیش لیاقت و استعداد و امانت و
درستکاری اش روشن شد او در میان مردم آنچنان به درستی شهره شده بود که‏
لقب " محمد امین " یافته بود امانتها را به او می‏سپردند . پس از
بعثت نیز قریش با همه دشمنی‏ای

که با او پیدا کردند ، باز هم امانتهای خود را به او می‏سپردند ، از همین‏
رو پس از هجرت به مدینه ، علی ( علیه السلام ) را چند روزی بعد از خود
باقی گذاشت که امانتها را به صاحبان اصلی برساند .

مبارزه با ظلم

در دوران جاهلیت با گروهی که آنها نیز از ظلم و ستم رنج می‏بردند برای‏ بر دوش خویش سوار می‏کرد ، آنها را می‏بوسید و اینها همه برخلاف خلق و
خوی رایج آن زمان بود روزی در حضور یکی از اشراف ، یکی از فرزند زادگان‏
خویش حضرت مجتبی ( ع ) را می‏بوسید ، آن مرد گفت : من دو پسر دارم و
هنوز حتی یک بار هیچ کدام از آنها را نبوسیده‏ام . فرمود :
« من لا یرحم لا یرحم » ( 1 ) .
کسی که مهربانی نکند رحمت خدا شامل حالش نمی‏شود .
نسبت به فرزندان مسلمین نیز مهربانی می‏کرد آنها را روی زانوی خویش‏
نشانده ، دست محبت بر سر آنها می‏کشید گاه مادران ، کودکان خردسال خویش‏
را به او می‏دادند که برای آنها دعا کند اتفاق می‏افتاد که احیانا آن‏
کودکان روی جامه اش ادرار می‏کردند مادران ناراحت شده و شرمنده می‏شدند و
می‏خواستند مانع ادامه ادرار بچه شوند او آنها را از این کار به شدت منع‏
می‏کرد و می‏گفت : مانع ادامه ادرار کودک نشوید ، اینکه جامه من نجس‏
بشود اهمیت ندارد ، تطهیر می‏کنم .

با بردگان

نسبت به بردگان فوق العاده مهربان بود به مردم می‏گفت : اینها برادران‏
شمایند ، از هر غذا که می‏خورید به آنها بخوارنید و از هر نوع جامه که‏
می‏پوشید آنها را بپوشانید ، کار طاقت فرسا به آنها تحمیل مکنید ، خودتان‏
در کارها به آنها کمک کنید می‏گفت : آنها را به
عنوان " بنده " و یا کنیز ( که مملوکیت را می‏رساند ) خطاب نکنید ،
زیرا همه مملوک خداییم و مالک حقیقی خداست ، بلکه آنها را به عنوان "
فتی " ( جوانمرد ) یا " فتاش " ( جوانزن ) خطاب کنید .
در شریعت اسلام تمام تسهیلات ممکن برای آزادی بردگان که منتهی به آزادی‏
کلی آنها می‏شد فراهم شد او شغل " نخاسی " یعنی برده فروشی را بدترین‏
شغلها می‏دانست و می‏گفت : بدترین مردم نزد خدا آدم فروشان‏اند .

نظافت و بوی خوش

به نظافت و بوی خوش علاقه شدید داشت ، هم خودش رعایت می‏کرد و هم به‏
دیگران دستور می‏داد به یاران و پیروان خود تاکید می‏نمود که تن و خانه‏
خویش را پاکیزه و خوشبو نگه دارند بخصوص روزهای جمعه وادارشان می‏کرد
غسل کنند و خود را معطر سازند که بوی بد از آنها استشمام نشود ، آنگاه در
نماز جمعه حضور یابند .

برخورد و معاشرت

در معاشرت با مردم ، مهربان و گشاده رو بود در سلام به همه حتی کودکان‏
و بردگان پیشی می‏گرفت پای خود را جلوی هیچ کس دراز نمی‏کرد و در حضور
کسی تکیه نمی‏نمود غالبا دو زانو می‏نشست در مجالس ، دایره وار می‏نشست‏
تا مجلس ، بالا و پایینی نداشته باشد و همه جایگاه مساوی داشته باشند از
اصحابش تفقد می‏کرد ، اگر سه روز یکی از اصحاب را نمی‏دید سراغش را
می‏گرفت ،
را پذیرفت اما در همان فتح مکه ، زنی از بنی مخزوم مرتکب سرقت شده بود
و جرمش محرز گردید خاندان آن زن که از اشراف قریش بودند و اجرای حد
سرقت را توهینی به خود تلقی می‏کردند ، سخت به تکاپو افتادند که رسول‏
خدا از اجرای حد صرف نظر کند بعضی از محترمین صحابه را به شفاعت‏
برانگیختند ، ولی رنگ رسول خدا از خشم برافروخته شد و گفت : چه جای‏
شفاعت است ؟ ! مگر قانون خدا را می‏توان به خاطر افراد تعطیل کرد ؟ هنگام عصر آن روز در میان جمع سخنرانی کرد و گفت :
" اقوام و ملل پیشین از آن جهت سقوط کردند و منقرض شدند که در اجرای‏
قانون خدا تبعیض می‏کردند ، هرگاه یکی از اقویا و زبردستان مرتکب جرم‏
می‏شد معاف می‏شد و اگر ضعیف و زیردستی مرتکب می‏شد مجازات می‏گشت سوگند
به خدایی که جانم در دست اوست ، در اجرای عدل درباره هیچ کس سستی‏
نمی‏کنم ، هر چند از نزدیکترین خویشاوندان خودم باشد " ( 1 ) .

عبادت

پاره ای از شب ، گاهی نصف ، گاهی ثلث و گاهی دو ثلث شب را به‏
عبادت می‏پرداخت با اینکه تمام روزش خصوصا در اوقات توقف در مدینه در
تلاش بود ، از وقت عبادتش نمی‏کاست او آرامش کامل خویش را در عبادت‏
و راز و نیاز با حق می‏یافت عبادتش به منظور طمع بهشت و یا ترس از
جهنم نبود ، عاشقانه و سپاسگزارانه بود روزی یکی از همسرانش گفت : تو
دیگر چرا آن همه عبادت می‏کنی ؟ تو که آمرزیده ای ! جواب داد : آیا یک‏
بنده سپاسگزار نباشم ؟
بسیار روزه می‏گرفت . علاوه بر ماه رمضان و قسمتی از شعبان ، یک روز در
میان روزه می‏گرفت دهه آخر ماه رمضان بسترش بکلی جمع می‏شد و در مسجد
معتکف می‏گشت و یکسره به عبادت می‏پرداخت ، ولی به دیگران می‏گفت :
کافی است در هر ماه سه روز روزه بگیرید می‏گفت : به اندازه طاقت عبادت‏
کنید ، بیش
از ظرفیت خود بر خود تحمیل نکنید که اثر معکوس دارد .
با رهبانیت و انزوا و گوشه گیری و ترک اهل و عیال مخالف بود ، بعضی‏
از اصحاب که چنین تصمیمی گرفته بودند مورد انکار و ملامت قرار گرفتند
می‏فرمود : بدن شما ، زن و فرزند شما و یاران شما همه حقوقی بر شما دارند
و می‏باید آنها را رعایت کنید .
در حال انفراد ، عبادت را طول می‏داد ، گاهی در حال تهجد ساعتها سرگرم‏
بود ، اما در جماعت به اختصار می‏کوشید ، رعایت حال اضعف مامومین را
لازم می‏شمرد و به آن توصیه می‏کرد .

زهد و ساده زیستی

زهد و ساده زیستی از اصول زندگی او بود ساده غذا می‏خورد ، ساده لباس‏
می‏پوشید و ساده حرکت می‏کرد زیراندازش غالبا حصیر بود ، بر روی زمین‏
می‏نشست ، با دست خود از بز شیر می‏دوشید و بر مرکب بی‏زین و پالان سوار
می‏شد و از اینکه کسی در رکابش حرکت کند به شدت جلوگیری می‏کرد قوت‏
غالبش نان جوین و خرما بود کفش و جامه اش را با دست خویش وصله می‏کرد
در عین سادگی طرفدار فلسفه فقر نبود ، مال و ثروت را به سود جامعه و
برای صرف در راه های مشروع لازم می‏شمرد ، می‏گفت :
« نعم المال الصالح للرجل الصالح » ( 1 ) .
چه نیکوست ثروتی که از راه مشروع به دست آید برای آدمی که شایسته‏
داشتن ثروت باشد و بداند چگونه صرف کند .
و هم می‏فرمود :
« نعم العون علی تقوی الله الغنی » ( 1 ) .
مال و ثروت کمک خوبی است برای تقوا .

اراده و استقامت

اراده و استقامتش بی‏نظیر بود ، از او به یارانش سرایت کرده بود دوره‏
بیست و سه ساله بعثتش یکسره درس اراده و استقامت است او در تاریخ‏
زندگی‏اش مکرر در شرایطی قرار گرفت که امیدها از همه جا قطع می‏شد ، ولی‏
او یک لحظه تصور شکست را در مخیله اش راه نداد ، ایمان نیرومندش به‏
موفقیت یک لحظه متزلزل نشد .

رهبری و مدیریت و مشورت

با اینکه فرمانش میان اصحاب بی‏درنگ اجرا می‏شد و آنها مکرر می‏گفتند
چون به تو ایمان قاطع داریم ، اگر فرمان دهی که خود را در دریا غرق کنیم‏
و یا در آتش بیفکنیم می‏کنیم ، او هرگز به روش مستبدان رفتار نمی‏کرد در
کارهایی که از طرف خدا دستور نرسیده بود ، با اصحاب مشورت می‏کرد و نظر
آنها را محرم می‏شمرد و از این راه به آنها شخصیت می‏داد در بدر مساله‏
اقدام به جنگ ، همچنین تعیین محل اردوگاه و نحوه رفتار با اسرای جنگی را
به شور گذاشت . در احد نیز راجع به اینکه شهر مدینه را اردوگاه قرار
دهند و یا اردو را
به خارج ببرند ، به مشورت پرداخت در احزاب و در تبوک نیز با اصحاب‏
به شور پرداخت .
نرمی و مهربانی پیغمبر ، عفو و گذشتش ، استغفارهایش برای اصحاب و
بیتابی‏اش برای بخشش گناه امت ، همچنین به حساب آوردنش اصحاب و
یاران را ، طرف شور قرار دادن آنها و شخصیت دادن به آنها از علل عمده‏
نفوذ عظیم و بی‏نظیر او در جمع اصحابش بود . قرآن کریم به این مطلب‏
اشاره می‏کند آنجا که می‏فرماید :
" به موجب مهربانی‏ای که خدا در دل تو قرار داده تو با یاران خویش‏
نرمش نشان می‏دهی اگر تو درشتخو و سخت دل می‏بودی از دورت پراکنده‏
می‏شدند پس عفو و بخشایش داشته باش و برای آنها نزد خداوند استغفار کن‏
و با آنها در کارها مشورت کن ، هرگاه عزمت جزم شد دیگر بر خدا توکل کن‏
و تردید به خود راه مده " ( 1 ) .

نظم و انضباط

نظم و انضباط بر کارهایش حکمفرما بود اوقات خویش را تقسیم می‏کرد و
به این عمل توصیه می‏نمود اصحابش تحت تاثیر نفوذ او دقیقا انضباط را
رعایت می‏کردند برخی تصمیمات را لازم می‏شمرد آشکار نکند و نمی‏کرد ، مبادا
که دشمن از آن آگاه گردد یارانش تصمیماتش را بدون چون و چرا به کار
می‏بستند ، مثلا فرمان می‏داد که آماده باشید ، فردا حرکت کنیم ، همه به‏
طرفی که او فرمان می‏داد همراهش روانه می‏شدند ، بدون آنکه از مقصد نهایی‏
آگاه
باشند ، در لحظات آخر آگاه می‏شدند گاه به عده ای دستور می‏داد که به طرفی‏
حرکت کنند و نامه ای به فرمانده آنها می‏داد و می‏گفت : بعد از چند روز
که به فلان نقطه رسیدی نامه را باز کن و دستور را اجرا کن آنها چنین‏
می‏کردند و پیش از رسیدن به آن نقطه نمی‏دانستند مقصد نهایی کجاست و برای‏
چه ماموریتی می‏روند ، و بدین ترتیب دشمن و جاسوسهای دشمن را بی‏خبر
می‏گذاشت و احیانا آنها را غافلگیر می‏کرد .

ظرفیت شنیدن انتقاد و تنفر از مداحی و چاپلوسی

او گاهی با اعتراضات برخی یاران مواجه می‏شد ، اما بدون آنکه درشتی کند
نظرشان را به آنچه خود تصمیم گرفته بود جلب و موافق می‏کرد .
از شنیدن مداحی و چاپلوسی بیزار بود ، می‏گفت : به چهره مداحان و
چاپلوسان خاک بپاشید .
محکم کاری را دوست داشت ، مایل بود کاری که انجام می‏دهد متقن و محکم‏
باشد تا آنجا که وقتی یار مخلصش سعد بن معاذ از دنیا رفت و او را در
قبر نهادند ، او با دست خویش سنگها و خشتهای او را جابجا و محکم کرد و
آنگاه گفت :
" من می‏دانم که طولی نمی‏کشد همه اینها خراب می‏شود ، اما خداوند دوست‏
می‏دارد که هرگاه بنده ای کاری انجام می‏دهد آن را محکم و متقن انجام دهد

مبارزه با نقاط ضعف

او از نقاط ضعف مردم و جهالتهای آنان استفاده نمی‏کرد ، برعکس ، با آن‏
نقاط ضعف مبارزه می‏کرد و مردم را به جهالتشان واقف می‏ساخت روزی که‏
ابراهیم پسر هیجده ماهه اش از دنیا رفت ، از قضا آن روز خورشید گرفت‏
مردم گفتند : علت اینکه کسوف شد مصیبتی است که بر پیغمبر خدا وارد شد
او در مقابل این خیال جاهلانه مردم سکوت نکرد و از این نقطه ضعف استفاده‏
نکرد ، بلکه به منبر رفت و گفت : ایها الناس ! ماه و خورشید دو آیت‏
از آیات خدا هستند و برای مردن کسی نمی‏گیرند .

واجد بودن شرایط رهبری

شرایط رهبری از حس تشخیص ، قاطعیت ، عدم تردید و دو دلی ، شهامت ،
اقدام و بیم نداشتن از عواقب احتمالی ، پیش بینی و دور اندیشی ، ظرفیت‏
تحمل انتقادات ، شناخت افراد و تواناییهای آنان و تفویض اختیارات در
خور تواناییها ، نرمی در مسائل فردی و صلابت در مسائل اصولی ، شخصیت‏
دادن به پیروان و به حساب آوردن آنان و پرورش استعدادهای عقلی و عاطفی‏
و عملی آنها ، پرهیز از استبداد و از میل به اطاعت کورکورانه ، تواضع و
فروتنی ، سادگی و درویشی ، وقار و متانت ، علاقه شدید به سازمان و
تشکیلات برای شکل دادن و انتظام دادن به نیروهای انسانی - همه را - در حد
کمال داشت ، می‏گفت :
اگر سه نفر با هم مسافرت می‏کنید ، یک نفرتان را به عنوان رئیس و
فرمانده انتخاب کنید " .
در دستگاه خود در مدینه تشکیلات خاص ترتیب داد ، از آن جمله جمعی‏
دبیر به وجود آورد و هر دسته ای کار مخصوصی داشتند : برخی کتاب وحی‏
بودند و قرآن را می‏نوشتند ، برخی متصدی نامه های خصوصی بودند ، برخی عقول‏
و معاملات مردم را ثبت می‏کردند ، برخی دفاتر صدقات و مالیات را
می‏نوشتند برخی مسؤول عهدنامه ها و پیمان نامه ها بودند در کتب تواریخ از
قبیل تاریخ یعقوبی و التنبیه و الاشراف مسعودی و معجم البلدان بلاذری و
طبقات ابن سعد ، همه اینها ضبط شده است .

روش تبلیغ

در تبلیغ اسلام سهلگیر بود نه سختگیر ، بیشتر بر بشارت و امید تکیه‏
می‏کرد تا بر ترس و تهدید به یکی از اصحابش که برای تبلیغ اسلام به یمن‏
فرستاد دستور داد که :
« یسرو لا تعسر و بشر و لا تنفر » ( 1 ) .
آسان بگیر و سخت نگیر ، نوید بده ( میلها را تحریک کن ) و مردم را
متنفر نساز !
در کار تبلیغ اسلام تحرک داشت به طائف سفر کرد ، در ایام حج در میان‏
قبایل می‏گشت و تبلیغ می‏کرد ، یک بار علی ( علیه السلام ) و بار دیگر
معاذبن جبل را به یمن برای تبلیغ فرستاد ،
مصعب بن عمیر را پیش از آمدن خودش برای تبلیغ مردم مدینه به مدینه‏
فرستاد ، گروه فراوانی از یارانش را به حبشه فرستاد آنها ضمن نجات از
آزار مکیان ، اسلام را تبلیغ کردند و زمینه اسلام نجاشی پادشاه حبشه و نیمی‏
از مردم حبشه را فراهم کردند در سال ششم هجری به سران کشورهای جهان نامه‏
نوشت و نبوت و رسالت خویش را به آنها اعلام کرد در حدود صد نامه از او
باقی است که به شخصیتهای مختلف نوشته است .

تشویق به علم

به علم و سواد تشویق می‏کرد ، کودکان اصحابش را وادار کرد که سواد
بیاموزند ، برخی از یارانش را فرمان داد زبان سریانی بیاموزند . می‏گفت‏
:
" دانشجویی بر هر مسلمان فرض و واجب است " ( 1 ) .
و هم فرمود :
" حکمت را در هر کجا و در نزد هر کس و لو مشرک یا منافق یافتید ،
از او اقتباس کنید " ( 2 ) .
و هم فرمود :
" علم را جستجو کنید و لو مستلزم آن باشد که تا چین سفر کنید " ( 3 )
.
این تاکید و تشویقها درباره علم سبب شد که مسلمین با همت و سرعت‏
بی‏نظیری به جستجوی علم در همه جهان پرداختند ،
آثار علمی را هر کجا یافتند به دست آوردند و ترجمه کردند و خود به تحقیق‏
پرداخته و از این راه علاوه بر اینکه حلقه ارتباطی شدند میان تمدنهای قدیم‏
یونانی و رومی و ایرانی و مصری و هندی و غیره ، و تمدن جدید اروپایی ،
خود یکی از شکوهمندترین تمدنها و فرهنگهای تاریخ بشریت را آفریدند که به‏
نام تمدن و فرهنگ اسلامی شناخته شده و می‏شود .
خلق و خویش مانند سخنش و مانند دینش جامع و همه جانبه بود تاریخ ،
هرگز شخصیتی مانند او را یاد ندارد که در همه ابعاد انسانی در حد کمال و
تمام بوده باشد او به راستی انسان کامل بود .




تاریخ : یکشنبه 91/11/8 | 3:20 صبح | نویسنده : علی اصغربامری

به نام خدا

معجزه ای غیر از قرآن

آیا پیامبر اسلام غیر از قرآن معجزه ای نداشته است ؟ این مطلب گذشته‏
از اینکه از نظر تاریخ و سنت و حدیث متواتر غیر قابل قبول است ، خلاف‏
نص قرآن کریم است . شق القمر در خود قرآن

آمده است فرضا کسی شق القمر را توجیه و تعبیر کند ( که البته قابل تاویل‏
نیست ) ، داستان معراج و سوره اسراء را چگونه می‏توان توجیه و تعبیر کرد
؟ در کمال صراحت می‏فرماید :
« سبحان الذی اسری بعبده لیلا من المسجد الحرام الی المسجد الاقصی الذی‏
بارکنا حوله لنریه من آیاتنا ».
منزه است آن که شبی بنده خویش را از مسجدالحرام تا مسجد الاقصی ( بیت‏
المقدس ) برد تا برخی از آیات خود را به او بنمایانیم .
آیا این جریان یک خرق عادت ، یک معجزه نیست ؟ !
در سوره مبارکه تحریم ، داستان در میان گذاشتن پیامبر رازی را با یکی‏
از زنان خود ، و باز در میان گذاشتن آن زن آن راز را با زنی دیگر آمده‏
است ( 1 ) ، که رسول اکرم به آن زن گفت چرا با دیگری گفتی ؟ و قسمتهایی‏
از آنچه میان آن دو زن گذشته بود بازگو کرد آن زن ( با تعجب ) پرسید :
تو از کجا اینها را دانستی ؟ رسول اکرم فرمود : خداوند مرا آگاه ساخت‏
آیا این خبر از غیب نیست ؟ معجزه نیست ؟
داستان آیات 90 - 93 سوره اسراء و بعضی آیات دیگر از این قبیل که‏
مورد استناد واقع شده چیز دیگر است در آنجا مساله تقاضای معجزه به معنی‏
" آیت " و " بینه " خواستن از طرف مردمی

که واقعا تردید دارند و دنبال دلیل و برهان و بینه می‏گردند ، نیست این‏
آیات و آیه 50 سوره عنکبوت ( 1 ) منطق خاص مشکران را در معجزه خواهی و
منطق خاص قرآن را در فلسفه معجزه پیامبران روشن می‏کند .
در آیات 90 - 93 سوره اسراء سخن مشرکان اینچنین آغاز می‏شود : "
« لن نؤمن لک حتی تفجر لنا ». . . "
یعنی ما به سود تو به تو نمی‏گرویم و وارد گروه و دار و دسته تو نمی‏شویم‏
، مگر آنکه تو " به سود ما " در مقابل ، در این سرزمین خشک مکه چشمه‏
ای از زمین جاری سازی ( یعنی یک معامله ) ، یا باغی پر درخت که در آن‏
نهرها جاری باشد ، یا خانه ای پر از طلا داشته باشی که ما هم از آنها
استفاده کنیم ( یعنی باز هم یک معامله ) ، یا پاره ای از آسمان را
آنچنانکه خود می‏پنداری در قیامت چنین خواهد شد بر ما بیفکنی ( یعنی‏
عذاب و مرگ و پایان کار نه معجزه ) ، یا خدا و فرشتگان را نزد ما احضار
کنی ، یا به آسمان بر شوی و برای ما و به نام و افتخار ما نامه خصوصی‏
بیاوری ( باز هم یک معامله اما نه پولی ، بلکه عنوانی و تفاخری ، بدون‏
توجه به محال بودن موضوع ) .
مشرکان نگفتند : " لن نؤمن بک " که به معنی این است که تا فلان‏
معجزه را نکنی به تو ایمان نمی‏آوریم ، گفتند : " « لن نؤمن لک »" که‏
به معنی این است که به سود تو به گروه تو ملحق نمی‏شویم ، یعنی یک تصدیق‏
مصلحتی ، یک خرید و فروش عقیده فرق است میان " آمن به " و " آمن له‏
" علمای اصول فقه در مورد آیه 61 سوره توبه که
درباره رسول اکرم می‏فرماید : " « یؤمن بالله و یؤمن للمؤمنین »" همین‏
نکته لطیف را استنباط کرده اند بعلاوه آنچه را که در مقابل این تایید و
تصدیق مصلحتی تقاضا کرده بودند با تعبیر " « تفجر لنا من الارض ینبوعا
" ادا کرده اند ، یعنی به سود ما چشمه ای جاری سازی معلوم است که این‏
" مزد " خواهی است نه " بینه " خواهی و دلیل خواهی و معجزه خواهی‏
پیغمبر آمده مؤمن واقعی بسازد نه اینکه به بهای معجزه رای و عقیده بخرد .
خود نویسنده محترم می‏نویسد که به پیغمبر می‏گفتند : " اگر تو پیغمبری ،
قیمت کالاها را از پیش به ما بگو تا در تجارتمان سود بریم " واضح است‏
که این ، معجزه خواهی یعنی بینه خواهی برای کشف حقیقت نیست ، وسیله‏
قراردادن پیغمبر است برای پول درآوردن بدیهی است که پاسخ پیغمبر این‏
است که اگر خدا مرا به غیب ( برای چنین منظورهایی ) آگاه می‏کرد ، آن را
وسیله برای کارهای دنیایی خودم قرار می‏دادم ، ولی معجزه و غیب وسیله این‏
کارها نیست ، من پیامبرم و نوید دهنده و بیم دهنده .
مشرکان می‏پنداشتند معجزه امری است در اختیار پیامبر ، هر ساعتی که‏
بخواهد و هر طور بخواهد و برای هر منظوری بخواهد ، معجزه می‏کند این بود
که از او چشمه جاری کردن ، خانه طلا داشتن ، قیمتها را پیشاپیش خبر دادن‏
می‏خواستند در صورتی که معجزه مثل خود وحی است ، به آن طرف وابسته است‏
نه به این طرف همان طور که وحی تابع میل پیغمبر نیست ، جریانی است از
آن سو که پیغمبر را تحت تاثیر قرار می‏دهد ، معجزه نیز جریانی است از آن‏
سو که اراده پیغمبر را تحت تاثیر قرار می‏دهد و به دست او جاری می‏شود
این است معنی اینکه وحی " باذن الله " است ،

خداوند آگاه نهان است ، هیچ کس را بر نهان خود آگاه نمی‏سازد مگر
فرستاده ای مورد رضایت .
قطعا رسول اکرم یکی از آن فرستادگان مورد رضایت است .
از همه اینها گذشته ، قرآن در آیات فراوانی معجزات رسولان را ذکر کرده‏
است معجزات ابراهیم ، موسی ، عیسی با این حال ، چگونه ممکن است وقتی‏
که از پیامبر اکرم معجزه بخواهند همچنانکه از رسولان گذشته معجزه خواستند
و آنها اجابت کردند پیغمبر بگوید : " سبحان الله ! من بشر رسولی بیش‏
نیستم " ؟ آیا آنها حق نداشتند بگویند آیا پیامبران گذشته که تو خود
معجزات آنها را با این همه آب و تاب نقل می‏کنی ، بشر نبودند یا رسول‏
نبودند ؟ آیا ممکن است چنین تناقض صریحی در قرآن وجود داشته باشد ؟ آیا
ممکن است مشرکان متوجه چنین تناقضی نشده باشند ؟
اگر این منطق روشنفکری صحیح باشد ، پیغمبر به جای اینکه بگوید : "
سبحان الله ! من بشر رسولی بیش نیستم " ، بایست می‏گفت : سبحان الله‏
من خاتم رسولان ، من از قاعده رسولان دیگر مستثنی هستم ، از من آنچه از
سایر رسولان می‏خواستند نخواهید ، نه اینکه بگوید من رسولی هستم مانند سایر
رسولان .
پس معلوم می‏شود آنچه مشرکان از پیغمبر می‏خواستند معجزه ، یعنی آیت و
بینه به منظور کشف حقیقت که حقیقت جویان حق دارند از مدعیان پیامبری‏
بخواهند ، نبوده است ، چیزی بوده که شان پیغمبران عموما این نبوده که به‏
چنین درخواستهایی پاسخ بگویند این است که پیامبر فرمود : " سبحان الله‏
! من بشری رسول بیش نیستم " ، یعنی آنچه شما می‏خواهید چیزی نیست که‏
یک حقیقت جو از پیامبران و رسولان بخواهد و رسولان ملزم باشند به آنها
پاسخ مثبت
بدهند ، چیز دیگر است ، قرار داد و معامله است ، مرا دیدن و خدا را
ندیدن و از من بالاستقلال چیز خواستن است ، اظهار تکبر و خودخواهی و
اثبات امتیاز برای خود نسبت به دیگران است ، تقاضای یک سلسله امور
محال است و . . .
من اعتراف دارم که میل عوام همواره بر معجزه سازی است ، نه تنها برای‏
پیغمبر و امام ، که برای هر قبر و سنگ و درختی ، ولی آیا این جهت سبب‏
می‏شود که ما وجود هر معجزه و کرامت ( غیر از قرآن ) را از پیغمبر منتفی‏
بدانیم ؟
بعلاوه میان معجزه و کرامت فرق است معجزه یعنی بینه و آیت الهی که‏
برای اثبات یک ماموریت الهی صورت می‏گیرد و به اصطلاح مقرون به تحدی‏
است ، منظوری الهی از او در کار است ، این است که محدود است به شرایط
خاصی ، اما کرامت یک امر خارق العاده است که صرفا اثر قوت روحی و
قداست نفسانی یک انسان کامل یا نیمه کامل است و برای اثبات منظور
الهی خاصی نیست اینچنین امری فراوان رخ می‏دهد و حتی می‏توان گفت یک امر
عادی است و مشروط به شرطی نیست معجزه زبان خداست که شخصی را تایید
می‏کند ، ولی کرامت چنین زبانی نیست .




تاریخ : یکشنبه 91/11/8 | 3:11 صبح | نویسنده : علی اصغربامری

به نام خدا

جهت هدایت پیامبر

معجزه ختمیه به حکم اینکه کتاب است و از مقوله سخن و بیان و دانش و
فرهنگ است ، معجزه جاودانه است معجزه کتاب تدریجا وجوه اعجازش روشن‏
تر می‏گردد امروز شگفتیهایی از قرآن بر مردم زمان ما روشن شده که دیروز
روشن نبود و ممکن نبود باشد معجزه کتاب را اندیشمندان بهتر از مردم عوام‏
درک می‏کنند معجزه ختمیه از آن جهت از نوع " کتاب " شد که این مزایای‏
متناسب با دوره ختمیه را داشته باشد . اما . . .
آیا این معجزه از آن جهت از نوع کتاب شد که ضمنا توجه بشر را از غیب‏
به شهادت ، از نامعقول به معقول و منطقی ، و از ماورای طبیعت به طبیعت‏
هدایت کند ؟ آیا محمد ( ص ) می‏کوشد تا کنجکاوی مردم را از امور غیر
عادی و کرامات و خوارق عادات به مسائل عقلی و منطقی و عملی و طبیعی و
اجتماعی و اخلاقی متوجه سازد و جهت حساسیت آنها را از " عجایب و
غرایب " به " واقعیات و حقایق " بگرداند ؟
به نظر نمی‏رسد که این نظریه صحیح باشد اگر چنین باشد باید بگوییم همه‏
پیامبران دعوت به غیب کرده اند و محمد ( ص ) دعوت به شهادت پس چرا
صدها آیه از قرآن به همین " عجایب و غرایب " اختصاص یافته است ؟
بدون شک یک امتیاز اساسی قرآن دعوت به مطالعه عالم طبیعت و شهادت‏
به عنوان آیات الهی است ، ولی دعوت به مطالعه طبیعت به معنی منصرف‏
ساختن اذهان از توجه به هر امر غیر طبیعی
نیست . بر عکس ، دعوت به مطالعه طبیعت به عنوان " آیات " و "
نشانه " ها به معنی عبور دادن از طبیعت به ماورای طبیعت است از نظر
قرآن ، راه غیب از شهادت و راه ماورای طبیعت از طبیعت و راه معقول از
محسوس می‏گذرد .
اهمیت کار محمد ( ص ) در این است که همان طور که به نظر در طبیعت و
تاریخ و اجتماع می‏خواند و مردمی را که جز در برابر هر چه غیر طبیعی است‏
تسلیم نمی‏شوند ، تسلیم عقل و منطق و علم می‏نماید ، می‏کوشد اندیشه مردمی‏
را هم که دم از عقل و منطق می‏زنند و جز در برابر هر چه طبیعی و محسوس‏
است تسلیم نمی‏شوند ، به منطقی برتر و عالی‏تر آشنا سازد .
امتیاز اساسی جهانی که مذهب به طور کلی بخصوص اسلام ارائه می‏دهد با
جهانی که علوم و فلسفه های محض بشری ارائه می‏دهند این است که به قول "
ویلیام جیمز " در ساختمان جهان مذهب عناصری وجود دارد علاوه بر عناصر
مادی ، و قوانینی وجود دارد علاوه بر قوانین شناخته شده بشری .
قرآن نمی‏خواهد توجه به طبیعت و محسوسات را جانشین توجه به ماورای‏
طبیعت و امور نامحسوس نماید اهمیت قرآن در این است که در عین توجه‏
دادن به طبیعت و به تعبیر خود قرآن " شهادت " ایمان به " غیب " را
سر لوحه دعوتش قرار می‏دهد : " « الم 0 ذلک الکتاب لا ریب فیه هدی‏
للمتقین 0 الذین یؤمنون بالغیب ». . . " ( 1 ) .
چگونه ممکن است قرآن در پس منصرف ساختن مردم از توجه به آن امور
باشد در حالی که خودش از همان مقوله " عجایب و غرایب " یعنی معجزه است ،

بعلاوه بیش از صد آیه در همان مقوله آورده‏
است ؟
من معنی این جمله را نمی‏فهمم که : " کتاب تنها معجزه ای است که‏
اعتقاد به آن تنها به معتقدان به امور غیبی منحصر نیست " .
چه اعتقادی ؟ اعتقاد به اینکه کتابی است و مطالب عالی دارد و یا
اعتقاد به اینکه معجزه است ؟ اعتقاد به معجزه بودن چیزی به معنی آیت و
بینه الهی بودن ، مساوی است با اعتقاد به غیب چطور ممکن است یک نفر
در آن واحد ، هم اعتقاد به غیب داشته باشد و هم نداشته باشد ؟
گفته شد : " معجزه محمد از مقوله امور غیر بشری نیست ، اگر چه یک‏
عمل غیر بشری است " .
معنی این جمله نیز برای من مبهم است و دو گونه ممکن است تفسیر شود :
یکی اینکه معجزه محمد ( قرآن ) به حکم اینکه وحی است نه سخن خود آن‏
حضرت ، پس یک عمل غیر بشری است ، اما در عین اینکه سخن بشر نیست و
سخن خداست ، از مقوله امور بشری است و کاری است عادی در ردیف کارهای‏
بشری .
بعید به نظر می‏رسد که مقصود این باشد ، زیرا در این صورت قرآن امتیازی‏
از سایر کتب آسمانی ندارد همه آن کتابها به حکم اینکه از مبدا وحی صادر
شده اند عمل غیر بشری هستند ، ولی به حکم اینکه جنبه خارق العاده ندارند
از مقوله امور غیر بشری نیستند ، همچنانکه پاره ای کلمات داریم که به‏
نام " احادیث قدسیه " معروف اند و عینا سخن خدایند که وحی و الهام‏
شده اند ، اما معجزه و از مقوله امور غیر بشری نیستند . امتیاز قرآن از سایر

کتب آسمانی و از احادیث قدسیه در این است که هم‏
عمل غیر بشری است یعنی وحی است و هم از مقوله امور غیر بشری ، یعنی در
حد اعجاز و قدرت مافوق بشری است . لهذا قرآن می‏گوید :
« قل لئن اجتمعت الانس و الجن علی ان یاتوا بمثل هذا القرآن لا یاتون‏
بمثله و لو کان بعضهم لبعض ظهیرا »( 1 ) .
تفسیر دوم این جمله این است که معجزه محمد برخلاف معجزات سایر
پیامبران از قبیل عصا را اژدها کردن و مرده را زنده کردن که مقوله و تیپ‏
کار از مقوله و تیپ کار بشر نیست ، از مقوله کارهای بشری است ، چون از
نوع سخن و بیان و علم و فرهنگ است ، ولی عمل غیر بشری است ، یعنی در
حد مافوق بشری است ، از قدرتی غیبی و ماوراء الطبیعی سرچشمه می‏گیرد اگر
مقصود این باشد و باید هم همین باشد این خود اعتراف است به غیب ،
ماوراء الطبیعه ، خارق عادت ، و بالاخره آنچه " عجایب و غرایب "
خوانده شد پس چرا از اول ، برداشت ما از معجزه و خارق عادت ، برداشتی‏
از نوع برداشت از خرافه و امور نامعقول باشد ؟ آیا نمی‏بایست ما از اول‏
، حساب معجزه و خرق عادت را از حساب خرافات و اوهام جدا سازیم تا
افراد کم اطلاع ، از این برداشتها برداشت دیگری که خود ما هم نمی‏خواهیم ،
نکنند ؟ و اساسا چرا تعبیر معروف " کتاب پیامبر اسلام معجزه است " را
تغییر داده و بگوییم " معجزه پیامبر کتاب است " که قابل سوء تعبیرها
و سوء تفسیرها است ؟ !




تاریخ : یکشنبه 91/11/8 | 2:30 صبح | نویسنده : علی اصغربامری

دین رسول اکرم صلى اللّه علیه و آله و سلم پیش از بعثت

س.حضرت رسول اکرم صلى اللّه علیه و آله و سلم پیش از بعثت چه دینى داشته است ؟
ج -
در روایت آمده است که آن حضرت متدین به دین حضرت ابراهیم علیه السّلام بوده اند، و در حدیثى آمده است : (شریعت هر یک از انبیاى اولواالعزم که داراى کتاب و شریعت بودند، تا شریعت اولواالعزم دیگر جارى بود و به آن عمل مى شد، از حضرت نوح علیه السّلام تا حضرت ابراهیم علیه السّلام به شریعت حضرت نوح علیه السّلام عمل مى شد، تا اینکه شریعت حضرت ابراهیم علیه السّلام آن را نسخ کرد و تا زمان حضرت موسى علیه السّلام ادامه داشت . و انبیاى دیگر تا شریعت حضرت عیسى علیه السّلام تابع شریعت قبل بودند. تا اینکه شریعت ایشان ، شریعت حضرت موسى علیه السّلام را نسخ نمود، و پیغمبران بعد از شریعت حضرت رسول اکرم صلى الله علیه و آله و سلم ، تابع حضرت عیسى علیه السّلام بودند).

دین اجداد رسول اکرم صلى اللّه علیه و آله و سلم

س - آیا اجداد پیغمبر اکرم صلى اللّه علیه و آله و سلم به دین حضرت عیسى علیه السّلام عمل مى کردند؟
ج -
البته موحد بودند، و به دین حضرت ابراهیم علیه السّلام عمل مى کردند. توضیح اینکه : شریعت حضرت ابراهیم علیه السّلام به دو شعبه تقسیم گردید:
یکى ، شعبه بنى اسرائیل که حضرت موسى علیه السّلام با تورات و احکام آن ، و نیز حضرت عیسى علیه السّلام با انجیل و تصدیق تورات ،به سوى آنان فرستاده شدند.
شعبه دیگر، اعراب حجاز بودند که عمل حج را نیز داشتند و اجداد پیغمبر اکرم صلى اللّه علیه و آله و سلم از دسته دوّم بودند.

مقامات معنوى رسول اکرم صلى اللّه علیه و آله و سلم پیش از بعثت

س - آیا حضرت رسول اکرم صلى اللّه علیه و آله و سلم قبل از بعثت صاحب مقامى از مقامات بودند؟
ج -
طبق روایات ، علامات و معنویاتى از ایشان ظهور و بروز داشته است ، و در حالى که کودک بود، ملک قلبش را شستشو داد. بدون تردید مقصود شستشوى مادى نبود به این صورت که واقعا قلبش شکافته شود و ملک داخل آن گردد، بلکه تمثل بوده ، مانند قصه حضرت مریم علیهاالسلام که خداوند مى فرماید: فتمثل لها بشرا سویا (مریم : 17)
یعنى واقعا حقیقت جبرئیل علیه السّلام بشر نشد، بلکه تمثل بود و در دید جناب مریم علیهاالسّلام به صورت بشر و انسان نمایان گردید. درباره رسول صلى اللّه علیه و آله و سلم نیز در روایت آمده است : و لقد قرن الله به اعظم ملک منذ فطم
)(
از زمانى که از شیر گرفته شد، خداوند بزرگترین فرشته را قرین و همدم او نمود.
مقصود از
(اعظم ملک )
همان روح است که آفریده اى اعظم از جبرئیل است که همیشه آن بزرگوار به او مؤ ید بوده اند. و این معنى را خداوند متعال در قصه حضرت ابراهیم علیه السّلام نیز نقل نموده و مى فرماید: و جعلناهم ائمه یهدون باءمرنا و اوحینا الیهم فعل الخیرات ... (انبیاء: 73)
و آنان را پیشوایانى قرار دادیم که (مردم را) به فرمان ما هدایت مى کردند، و انجام دادن کارهاى نیک را به ایشان وحى کردیم ...
در این جمله ،
(مصدر) یعنى کلمه (فعل ) به (مفعول خودش ) یعنى کلمه (الخیرات ) اضافه شده و علماى ادب گفته اند: هرگاه مصدر به مفعول اضافه شود تحقق را مى رساند؛ پس منظور این است که فعل خیرات از آنها محقق است ؛ زیرا به نحو فعلى نفرموده است : و اوحینا الیهم ان افعلوا الخیرات که در این صورت افاده تحقق نمى کرد؛ بنابراین ، از این آیه شریفه مى توان استفاده کرد که امام و هر پیغمبرى که داراى مقام امامت است ، افعالش خیر است و همیشه به وحى (روح القدس )
مؤ ید است .

نماز خواندن پیامبر اکرم صلى اللّه علیه و آله و سلم پیش از نبوت


س - آیا از آیات سوره علق استفاده نمى شود که پیامبر اکرم صلى اللّه علیه و آله و سلم پیش از نبوت نماز مى خوانده است ، آنجا که مى فرماید: ارایت الذى ینهى عبدا اذا صلى ؟ (علق : 9 و 10)
آیا دیدى آن کسى را که بازمى داشت ، بنده اى را آنگاه که نماز مى گزارد؟
ج -
بله ، بنابراینکه تمام سوره در شب مبعث نازل شده باشد، استفاده مى شود که پیغمبر اکرم صلى الله علیه و آله و سلم قبل از نبوت نماز مى خوانده و کسانى بوده اند که ایشان را از نمازگزاردن باز مى داشتند.

نبوت قبل از رسالت


س - آیا رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم پیش از رسالت ، نبوت داشته و بعد رسالت پیدا کرده است ؟
ج -
بله پیش از مبعوث شدن به رسالت ، نبوت داشته اند. و در بعضى از احادیث آمده است : (شش ماه قبل از رسالت ، به نبوت مشرف شدند.)

نبوت رسول اکرم صلى الله علیه و آله وسلم پیش از انبیاء علیهم السلام


س - معناى فرمایش زیر حضرت رسول صلى الله علیه و آله و سلم چیست که مى فرماید:
کنت نبیا و آدم بین الماء و الطین .
در حالى که حضرت آدم علیه السّلام میان آب و گل بود، من پیامبر بودم .
ج -
یعنى امضاى نبوت حضرت صلى اللّه علیه و آله و سلم از آن وقت بوده است .

س -
آیا تمام انبیاء علیهم السلام چنین هستند؟
ج -
گویا همه انبیاء علیهم السلام چنین باشند.
دلیل افضلیت پیغمبر اکرم صلى اللّه علیه و آله و سلم بر سایر انبیاء علیهم السلام

س -
دلیل افضلیت پیغمبر اکرم صلى اللّه علیه و آله و سلم چیست ؟
ج -
شریعت حضرت ، و خود حضرت ، و مقاماتش ، و اینکه او رسول است تا آخر عالم و براى همه ، و کتاب او که قرآن است حجت براى اهل عالم ، و بهترین دلیل براى افضلیت ایشان مى باشد.

س -
آیا دلیلى بر افضلیت پیغمبر اکرم صلى اللّه علیه و آله و سلم غیر از قرآن داریم ؟
ج -
حالات حضرت و دعوت ایشان به معارف الهى و توحیدى که لم یاءت بها الانبیاء السابقون علیهم السلام . (که پیامبران پیشین علیهم السلام مانند آن را نیاورده اند)

پیغمبر جن و انس


س - آیا پیغمبر اکرم صلى اللّه علیه و آله و سلم بر جنیان هم مبعوث گردیده است ؟
ج -
خداوند متعال مى فرماید: و اذ صرفنا الیک نفرا من الجن یستمعون القرآن ، فلما حضروه قالوا: انصتوا، فلما قضى ، و لوا الى قومهم منذرین (احقاف : 29)
و چون تنى چند از جن را به سوى تو روانه کردیم که قرآن را بشنوند، پس چون بر آن حاضر شدند، به یکدیگر گفتند: گوش فرا دهید و چون به انجام رسید، براى انذار به سوى قوم خود بازگشتند.
از این آیه شریفه استفاده مى شود که پیامبر اکرم صلى اللّه علیه و آله و سلم بر آنان نیز مبعوث گردیده است .

بنده محض خدا


س - چرا خداوند متعال در برخى از آیات قرآن ، از رسول اکرم صلى اللّه علیه و آله و سلم به عنوان (عبد) یاد کرده ؟
جمله مى فرماید: سبحان الذى اسرى بعبده لیلا من المسجد الحرام الى المسجد الاقصى ... (اسراء: 1)
منزه است آن خداوندى که بنده اش را شبانگاهى از مسجدالحرام به سوى مسجد الاقصى سیر داد...
و نیز مى فرماید: فاوحى الى عبده ما اوحى (نجم : 10)
آنگاه به بنده اش آنچه را باید وحى کند، وحى فرمود.
ج -
اطلاق (عبد) به رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم ، تشریفى است .
آیا خاتمیت دلیل عقلى دارد؟
ج -
دلیل قرآنى و استدلال به قرآن که جهانى و جاودانى است ، دلیل خاتمیت است .

س -
آیا دلیل عقلى هم دارد؟
ج -
دلیل عقلى در کلیات و نبوت عامه است ، نه در جزئیات و نبوت خاصه .

اطاعت از پیامبر، عین اطاعت از خداوند


س - آیا اطاعت از رسول اکرم صلى اللّه علیه و آله و سلم در عرض اطاعت از خداوند متعال است ؟
ج -
خیر، بلکه اطاعت از رسول اکرم صلى اللّه علیه و آله و سلم اطاعت از خدا، و سرپیچى از اوامر و نواهى او، سرپیچى از اوامر و نواهى خدا است . خداوند متعال مى فرماید: من یطع الرسول ، فقد اطاع الله (نساء: 80)
هر کس از پیامبر فرمان برد، در حقیقت خدا را فرمان کرده است .

علت فرستادن صلوات بر رسول اکرم صلى اللّه علیه و آله و سلم


س - صلوات فرستادن ما بر پیغمبر اکرم صلى اللّه علیه و آله و سلم و آل او علیهم السلام براى ترفیع درجه ما است ، و یا پیغمبر اکرم صلى اللّه علیه و آله و سلم و خاندان او علیهم السلام ؟
ج -
براى ترفیع درجه ما است ، چرا که پیغمبر اکرم صلى اللّه علیه و آله و سلم اشرف موجودات است ، پس باید یک کمال وجودى اى را داشته باشد که (لاکمال فوقه ): (هیچ کمالى بالاتر از آن نباشد.)
بنابراین ، اعطاى کمال جدیدى به ایشان که داراى آن نباشد، تصور نمى شود، پس صلوات ما یک نحوه تعظیم و تکریم است ، که در اثر آن به کمال و مرتبه آن بزگوار هیچ اضافه نمى شود. و عینا مثل این مى ماند که یک سیب به باغ سیب ببرند و براى تعظیم و تکریم و صاحب باغ ، به او بدهند؛ زیرا هر مزیت دینى و دنیایى از برکات رسول اکرم صلى اللّه علیه و آله و سلم است و آن حضرت صاحب همه خیرات و مبرات مى باشد.

شفاعت کبراى رسول اکرم صلى اللّه علیه و آله و سلم

س - منظور از شفاعت در جمله و تقبل شفاعته چیست ؟
ج -
شفاعت کبرى منظور است ، در حدیثى از امام باقر علیه السّلام آمده است : (همه انبیاء و اولیاء علیهم السلام محتاج به شفاعت رسول اکرم صلى اللّه علیه و آله و سلم هستند). و دیگران هم که از این خوان لقمه اى بر مى دارند به رسول اکرم صلى اللّه علیه و آله و سلم ملحق مى گردند.

اندوه رسول اکرم صلى اللّه علیه و آله و سلم در سوگ فرزندش


س - حضرت رسول اکرم صلى اللّه علیه و آله و سلم در سوگ فرزندش ابراهیم فرمود: القلب یحزن ، و العین تدمع ، و لااقول الا الحق  دل اندوهگین مى گردد و اشک مى ریزد، ولى جز سخن حق بر زبان جارى نمى کنم .
آیا این حزن پیغمبر صلى اللّه علیه و آله و سلم با آیه شریفه الا، ان اولیاء الله لاخوف علیهم ، و لا هم یحزنون (یونس : 62) منافات ندارد؟
ج -
حزن مراتب دارد، بعضى از مراتب حزن نسبت به بعض دیگر حزن محسوب نمى شود.سخنان عادى رسول اکرم صلى اللّه علیه و آله و سلم نیز وحى است

س - خداوند متعال مى فرماید: و ما ینطق عن الهوى ، ان هو الا وحى یوحى (نجم : 3 و 4)
و از روى هوس سخن نمى گوید، سخن او جز وحى نیست .
آیا از این آیه استفاده مى شود که صحبتهاى عادى رسول اکرم صلى الله علیه و آله و سلم نیز وحى بود؟
ج -
ظاهر آیه ، تعمیم را مى رساند، حتى راجع به سخنان عادى ایشان ، چنانکه از آیه شریفه زیر استفاده مى شود که سخن گفتن رسول خدا صلى اللّه علیه و آله و سلم با مردم یک نوع وحى الهى است با آن ها. خداوند متعال مى فرماید: و ما کان لبشر ان یکلمه الله الا وحیا، او من و راء حجاب ، او یرسل رسولا فیوحى باذنه ما یشاء (شورى : 51).
و هیچ بشرى را نرسد که خدا با او سخن گوید، جز از راه وحى ، یا از فراسوى حجاب ، یا فرستاده اى بفرستد و به اذن او هر چه بخواهد وحى نماید.
از این آیه شریفه بر مى آید که نحوه تکلم خداوند متعال با مردم سه گونه است :
1- (وحیا) یعنى وحى مستقیم بدون واسطه ملک .
2- (او من وراء حجاب ) یعنى با واسطه .
3- او یرسل رسولا فیوحى باذنه ما یشاء که همان تکلیم رسول الله صلى اللّه علیه و آله و سلم با مردم است .
بنابراین ، تکلیم حضرت رسول صلى اللّه علیه و آله و سلم با مردم یک نوع از وحى است .

وحى بودن الفاظ قرآن


س - آیا عین الفاظ قرآن به زبان عربى بر پیغمبر اکرم نازل شده است ، یا تنها تنهاى آن ؟
ج -
خداوند متعال مى فرماید: حم ، و الکتاب المبین ، انا جعلناه قرآنا عربیا لعلکم تعقلون (زخرف : 1 3)
حم ، سوگند به این کتاب روشنگر که ما قرآن را به صورت عربى قرار دادیم ، باشد که بیندیشید.
و نیز مى فرماید:
(الر، تلک آیات الکتاب المبین ، انا انزلناه قرآنا عربیا لعلکم تعقلون
(یوسف 1 و 2)
الر، این است آیات کتاب روشنگر، براستى که ما قرآن را به صورت عربى نازل کردیم ، باشد تا بیندیشید.
یعنى قرآن را در مقام نزول عربى ، و عربیت را جزء وحى قرار دادیم ، تا شاید در آن تعقل کنید و مطالب آن را بفهمید، بنابراین ، غرض ‍ از نازل کردن قرآن به صورت عربى ، براى فهم مردم و تعقل آنهاست ، ولى در وحى ها و کتب آسمانى غیر قرآن مانند تورات و انجیل این گونه نیست که الفاظ آنها هم جزء وحى باشد، بلکه مطالبى به پیغمبر وحى مى شد و او آن را با الفاظ و بیان خود به مردم ابلاغ مى نمود، مانند احادیث قدسى که به پیغمبر اکرم صلى الله علیه و آله و سلم وحى مى شد و حضرت با بیان خود آن را به دیگران ابلاغ مى نمود.
این همه درباره قرآن در مقام نزول است ، ولى قرآن داراى مرتبه دیگرى است که خداوند متعال بدان اشاره نموده و مى فرماید: و انه فى امّالکتاب لدینا لعلى حکیم (زخرف : 4)
و براستى که قرآن در امّالکتاب ( لوح محفوظ) به نزد ما بلند مرتبه و استوار است .
یعنى قرآنى که پیش ما در لوح محفوظ است ، از لحاظ قدر و منزلت عالى ، و محکم و استوار است و درزى ندارد که کسى یا چیزى یا فهمى به آن رخنه کند مگر مطهرون چنانچه در آیه دیگر مى فرماید: انه لقرآن کریم ، فى کتاب مکنون ، لایمسه الا المطهرون (واقعه : 77 79)
براستى که قطعا این قرآنى ارجمند است که در کتابى نهفته قرار دارد و جز پاک شدگان به آن دسترسى ندارند.
منظور از (لایمسّه ) آن است که فکر و فهمشان نمى تواند آن را مسّ کند. و این پاک شدگان ، اهل بیت علیهم السلام هستند، چنانکه که در جاى دیگر درباره آنان مى فرماید: انما یرید اللّه لیذهب عنکم الرجس اهل البیت و یطهرکم تطهیرا (احزاب : 33)
خداوند اراده فرموده که پلیدى و آلودگى را از شما خاندان پیامبر بزداید و شما را پاک و پاکیزه گرداند.

تعداد روایات اهل تسنن از رسول اکرم صلى اللّه علیه و آله و سلم

س - تعداد روایات اهل تسنن از رسول اکرم صلى اللّه علیه و آله و سلم چقدر است ؟
ج -
عامه تقریبا 250 روایت در تفسیر، و 500 روایت در فقه از رسول الله صلى اللّه علیه و آله و سلم نقل کرده اند و البته 100 روایت از این 500 حدیث فقهى یا از جهت متن و دلالت غیر قابل قبول است ، و یا از حیث سند ضعیف است و تنها 400 روایت مورد قبول دارند.
و سند بقیه روایات عامه به صحابه یا تابعین بر مى گردد، و بعد از آنها معلوم نیست از چه کسى نقل مى کنند.





تاریخ : پنج شنبه 91/10/21 | 3:19 صبح | نویسنده : علی اصغربامری

سیره‌ رسول نور(صلی الله علیه و آله و سلم) در کلام وحی

مقدمه

تمام اعمال، حرکات، سکنات، گفته‌ها و اوصاف نفسانی که سیره و سنت پیامبر نام دارد از طریق وحی انجام می‌گیرد از این رو سنت و سیره آن حضرت حجت است لذا اطاعت از سنت و سیره اطاعت خداوند است، «مَنْ یُطِعِ الرَّسُولَ فَقَدْ أَطاعَ اللَّهَ.»[1]
«کسی که از پیامبر اطاعت کند همانا اطاعت خداوند را نموده» پس بنابراین این دو از هم جدا نخواهند بود، زیرا تمام آنچه را می‌گوید و انجام می‌دهد از ناحیه خداوند است و هرگز از روی هوی و هوس نمی‌باشد، «وَ ما یَنْطِقُ عَنِ الْهَوی إِنْ هُوَ إِلاَّ وَحْیٌ یُوحی[2]» «هرگز از روی هوای نفس سخن نمی‌گوید، آن‌چه آورده چیزی جز وحی نیست که به او وحی شده است».
إِنْ أَتَّبِعُ إِلاَّ ما یُوحی[3] «تنها از آنچه به من وحی می‌شود پیروی می‌کنم».
و چون پیامبر ـ صلّی الله علیه و آله و سلّم ـ برای همگان اسوه حسنه است «لَقَدْ کانَ لَکُمْ فِی رَسُولِ اللَّهِ أُسْوَهٌ حَسَنَهٌ»[4] پس باید آنچه که رسول خدا برای مردم آورده بگیرند و اجراء کنند و آنچه که از او نهی کرده از آن خودداری کنند. «ما آتاکُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَ ما نَهاکُمْ عَنْهُ فَانْتَهُوا[5] آنچه که پیامبر ـ صلّی الله علیه و آله و سلّم ـ برای شما آورده بگیرید و آنچه را که از آن نهی کرده از آن خودداری کنید.»
این آیه سند روشنی برای حجت بودن سنت رسول خدا[6] ـ صلّی الله علیه و آله و سلّم ـ است.
سیره پیامبر ـ صلّی الله علیه و آله و سلّم ـ در قرآن:
در مورد سیره پیامبر در قرآن بحث گسترده‌ای است ولی ما به طور اختصار به بعضی از آنها اشاره می‌کنیم.

دلسوزی نسبت به امت

پیامبر اسلام ـ صلّی الله علیه و آله و سلّم ـ آن قدر به مردم دلسوز بود و در صدد هدایت آنها بود که قرآن آن را این گونه بیان می‌فرماید: فَلَعَلَّکَ باخِعٌ نَفْسَکَ آثارِهِمْ إِنْ لَمْ یُؤْمِنُوا بِهذَا الْحَدِیثِ أَسَفاً[7] «شاید جان خود را به دنبال آنان، آن گاه که به رسالت تو ایمان نیاوردند از دست بدهید.»
این نشان از سعی و تلاش پیامبر ـ صلّی الله علیه و آله و سلّم ـ اسلام در هدایت امت دارد تا جایی که خود را در پرتگاه هلاکت و نابودی قرار می‌دهد تا مردم را هدایت کند.
خداوند در جوابی دیگر می‌فرماید: وَ لا تَحْزَنْ عَلَیْهِمْ وَ لا تَکُنْ فِی ضَیْقٍ مِمَّا یَمْکُرُونَ[8]
«بر گستاخی کافران غم مخور، از مکر و حیله آنان بر خود فشار مده.»
باز می‌فرماید: فَلا تَذْهَبْ نَفْسُکَ عَلَیْهِمْ حَسَراتٍ إِنَّ اللَّهَ عَلِیمٌ بِما یَصْنَعُونَ[9].
«جان خود را به اثر شدت تأسف به آنها از دست مده، خداوند از آنچه که انجام می‌دهند آگاه است.»[10]

تطهیر امت اسلامی

یکی از کارهای پیامبر ـ صلّی الله علیه و آله و سلّم ـ این است که پاک کننده‌ی امت اسلامی است چون خود پیامبر ـ صلّی الله علیه و آله و سلّم ـ پاک و مطهر است لذا امت خویش را پاک می‌کند: خُذْ مِنْ أَمْوالِهِمْ صَدَقَهً تُطَهِّرُهُمْ وَ تُزَکِّیهِمْ بِها وَ صَلِّ عَلَیْهِمْ إِنَّ صَلاتَکَ سَکَنٌ لَهُمْ[11].
«از اموال آنها صدقه‌ای بگیر تا به وسیله آن پاک و پاکیزه‌شان سازی برایشان دعا کن زیرا دعای تو برای آنان آرامش است».
زکات در این آیه به عنوان نمونه است بلکه تمام دستورات اسلامی پاک کننده است و کسی که دستورات اسلام را انجام بدهد به طهارت می‌رسد، در آیه فوق به پیامبر خطاب می‌کند و این جمله «تُطَهِّرُهُمْ وَ تُزَکِّیهِمْ» وصف صدقه نیست زیرا ضمیر «ـها» به صدقه بر می‌گردد لذا ضمیر «هم» در تطهیرهم و تزکیهم به صدقه بر نمی‌گردد با این توصیف معنای آیه این می‌شود که ای پیامبر ـ صلّی الله علیه و آله و سلّم ـ : با گرفتن صدقه از اموال مردم، خود مردم را تطهیر و تزکیه می‌کنی.[12]

رأفت و رحمت پیامبر نسبت به امت

رحمت و رأفت از صفات خداوند است، رسول خدا ـ صلّی الله علیه و آله و سلّم ـ مظهر این صفات الهی است وقتی که پیامبر از مردم زکات می‌گیرد خداوند به پیامبر ـ صلّی الله علیه و آله و سلّم ـ می‌فرماید: وَ صَلِّ عَلَیْهِمْ إِنَّ صَلاتَکَ سَکَنٌ لَهُمْ[13] «ای پیامبر ـ صلّی الله علیه و آله و سلّم ـ برای آنها دعا کن زیرا تو برای آنها آرامشی» یعنی ای پیامبر ـ صلّی الله علیه و آله و سلّم ـ تو برای آنها رحمتی پس برای آنها دعا کن که دعای مستجاب تو باعث آرامش و سکون آنها خواهد شد اگر چه دادن زکات جز وظایف آنها است ولی باز پیامبر با آن رحمت خاصه‌ی خود برای آنها دعا می‌کند.
لذا خود پیامبر ـ صلّی الله علیه و آله و سلّم ـ می‌فرماید: حیوتی خیره لکم و مماتی خیر لکم، «زندگی من برای شما خیر است مرگ من هم برای شما خیر است»[14]

صبر و پایداری

خداوند مسئولیت سنگینی بر عهده پیامبر ـ صلّی الله علیه و آله و سلّم ـ قرار داد و فرمود: إِنَّا سَنُلْقِی عَلَیْکَ قَوْلاً ثَقِیلاً[15] «ما گفتار سنگینی را به تو وحی می‌کنیم» این گفتار سنگین همان رسالت جهانی اوست، انجام این رسالت جز با پایداری و صبر ممکن نیست لذا خداوند در آیات متعددی پیامبر را دعوت به صبر می‌کند: وَ لِرَبِّکَ فَاصْبِرْ[16] «برای خدا در طریق ابلاغ رسالت بردبار باش». فَاصْبِرْ کَما صَبَرَ أُولُوا الْعَزْمِ مِنَ الرُّسُلِ وَ لا تَسْتَعْجِلْ[17] «بسان پیامبران اولوا العزم صبر نبی و درباره آنها عجله نکن.[18]»
فَاسْتَقِمْ کَما أُمِرْتَ وَ مَنْ تابَ مَعَکَ[19] «بنابراین همان گونه که فرمان یافته‌ای استقامت کن هم‌چنین کسانی که با تو به سوی خدا آمده‌اند».
پس از این استفاده می‌شود این سیره پیامبر که همان صبر و استقامت باشد وظیفه پیامبر ـ صلّی الله علیه و آله و سلّم ـ به تنهایی نیست بلکه تمام کسانی که از شرک به سوی ایمان باز گشته‌اند باید استقامت کنند.[20]
سراسر زندگی پیامبر ـ صلّی الله علیه و آله و سلّم ـ با مشکلات همراه بوده آزارها و اذیت‌های فراوانی نسبت به او روا می‌داشتند او را سنگباران می‌کردند، محاصره اقتصادی و سیاسی می‌نمودند، یاران او را شکنجه و آزار می‌دادند او را دشنام و ناسزا می‌گفتند، گاه او را دیوانه و گاه ساحر خطاب می‌کردند اما در تمام این مشکلات شیکبا و صبور بود و با این صبر و استقامتی که پیشه کرد باعث شد که دینش جهانی شود، باید مؤمنین به این سیره اقتداء کنند لذا علی ـ علیه السّلام ـ می‌فرماید: صبر و استقامت به رهبران و زمامداران واجب است زیرا خداوند به پیامبر ـ صلّی الله علیه و آله و سلّم ـ فرمود: فَاصْبِرْ کَما صَبَرَ أُولُوا الْعَزْمِ مِنَ الرُّسُلِ، همین معنا را بر دوستان و اهل طاعتش نیز واجب کرده است چرا که می‌گوید برای شما در زندگی پیامبر ـ صلّی الله علیه و آله و سلّم ـ اسوه نیکویی است.[21]

خلق عظیم

« وَ إِنَّکَ لَعَلی خُلُقٍ عَظِیمٍ[22]، تو بر خویی بزرگ هستی» یکی از ویژگیهای برجسته پیامبر ـ صلّی الله علیه و آله و سلّم ـ در قرآن به عنوان خلق عظیم است «فَبِما رَحْمَهٍ مِنَ اللَّهِ لِنْتَ لَهُمْ وَ لَوْ کُنْتَ فَظًّا غَلِیظَ الْقَلْبِ لاَنْفَضُّوا مِنْ حَوْلِکَ،[23] در پرتو رحمت الهی در برابر تندی آنها نرم شدی و اگر خشن و سنگدل بودی از اطراف تو پراکنده می‌شدند.»
قرآن در جایی دیگر رمز نفوذ در مردم و قیام به وظایف رهبری را این گونه بیان می‌فرماید: وَ لا تَسْتَوِی الْحَسَنَهُ وَ لاَ السَّیِّئَهُ ادْفَعْ بِالَّتِی هِیَ أَحْسَنُ فَإِذَا الَّذِی بَیْنَکَ وَ بَیْنَهُ عَداوَهٌ کَأَنَّهُ وَلِیٌّ حَمِیمٌ[24] «هرگز بدی و نیکی یکسان نیست بدی را با نیکی دفع کن، تا دشمنان سرسخت مانند دوستان گرم و صمیمی شوند»
در طول زندگی پیامبر ـ صلّی الله علیه و آله و سلّم ـ موارد بسیار زیادی از عطوفت و مهربانی رسول خدا ـ صلّی الله علیه و آله و سلّم ـ چه در رابطه با کفار و چه در رابطه با مسلمین وجود دارد، مثلاً در جریان فتح مکه، با آن که مردم مکه پیامبر ـ صلّی الله علیه و آله و سلّم ـ را انواع آزارها و اذیت‌ها کرده بودند امّا وقتی پیامبر ـ صلّی الله علیه و آله و سلّم ـ مکه را فتح کرد همه را آزاد کرد و فرمود: امروز بر شما سرزنشی نیست خدا همگان را می‌بخشد.[25]

گذشت و عفو

یکی از خصایص رسول خدا ـ صلّی الله علیه و آله و سلّم ـ گذشت و عفو بود، هر چه انسانیت انسان قوی‌تر شود گذشت او بیشتر خواهد شد و چون پیامبر ـ صلّی الله علیه و آله و سلّم ـ رحمه للعالمین است و از طرفی هم خدا می‌دانست که پیامبر ـ صلّی الله علیه و آله و سلّم ـ اهل چنین خصلتی است لذا او را امر به عفو و گذشت کرد و فرمود: فاعف عنهم[26] «پس از آنها در گذر» پیامبر ـ صلّی الله علیه و آله و سلّم ـ آن قدر اهل گذشت بود که حتی از وحشی که قاتل عمویش حمزه بود گذشت کرد زیرا وقتی که وحشی مسلمان شد پیامبر ـ صلّی الله علیه و آله و سلّم ـ از او سؤال کرد تو وحشی هستی؟ گفت: بله، فرمود: عمویم حمزه را چگونه کشتی؟ او جریان را برای پیامبر ـ صلّی الله علیه و آله و سلّم ـ گفت، پیامبر ـ صلّی الله علیه و آله و سلّم ـ گریه کرد و او را بخشید.[27]

مشورت کردن

مشورت کردن با مردم یک نوع احترام به رأی آنها است، اگر شخصی با کسی مشورت کند در حقیقت با این کارش به او می‌فهماند که تو دارای معرفت و عقل و درایت هستی که من با تو مشورت می‌کنم و اگر انسانی همچون پیامبر ـ صلّی الله علیه و آله و سلّم ـ چنین کاری را انجام دهد باعث افتخار آن طرف می‌شود لذا خداوند به پیامبر ـ صلّی الله علیه و آله و سلّم ـ می‌فرماید با مردم مشورت کن، وَ شاوِرْهُمْ فِی الْأَمْرِ[28] «در کارها با آنها مشورت کن» لذا پیامبر ـ صلّی الله علیه و آله و سلّم ـ در جنگ بدر با اصحابش مشورت کرد[29].

عبادت

وقتی که آیه: یا أَیُّهَا الْمُزَّمِّلُ قُمِ اللَّیْلَ إِلاَّ قَلِیلاً[30] «ای جامه به خود پیچیده شب را جز کمی به پا خیز» بر پیامبر ـ صلّی الله علیه و آله و سلّم ـ نازل تمام شب را به عبادت می‌پرداخت تا این که پاهایش متورم شد لذا خداوند فرمود: ما انزلنلا علیک القرآن لتشقی[31]؛ ما قرآن را بر تو نازل نکردیم که به زحمت افتی» و همچنین خداوند به پیامبرش فرمود: «فاقروا ما تیسر من القرآن؛[32] اکنون آنچه که برای شما میسر است قرآن بخوانید». معلوم می‌شود که خداوند به پیامبر ـ صلّی الله علیه و آله و سلّم ـ دستور می‌دهد که به خودش آسان بگیرد.[33]
یا این که نماز شب که برای دیگران مستحب است اما بر پیامبر واجب است، «و من اللیل فتهجد به نافله لک؛[34] مقداری از شب را برخیز و نماز بخوان که آن خاص تو است». و به خاطر این عبادت بود که به مقام محمود رسید «عسی ان یبعثک ربک مقاماً محموداً؛[35] امید است که پروردگارت تو را به مقام در خور ستایش برانگیزد».

پی نوشتها:

[1] . سوره‌ی نساء، آیه 218.
[2] . سوره‌ی نجم، آیه 2 و 3.
[3] . سوره‌ی انعام، آیه 50.
[4] . سوره‌ی احزاب، آیه 21.
[5] . سوره‌ی حشر، آیه 7.
[6] . تفسیر نمونه، ناصر مکارم شیرازی، (قم، دارالکتب الاسلامیه، چاپ 12، 1374)، ج 23، ص 507.
[7] . سوره‌ی کهف، آیه 6.
[8] . سوره نمل، آیه 70.
[9] . سوره‌ی فاطر، آیه 80.
[10] . منشور جاوید، جعفر سبحانی، (قم، دفتر انتشارات اسلامی، چ 1، 1367)، ج 6، ص 245.
[11] . سوره‌ی توبه، آیه 103.
[12] . تفسیر المیزان، محمد حسین طباطبائی، (بیروت، موسسه الاعلمی للمطبوعات، چ 2، 1391 هـ)، ج 9، ص 377.
[13] . سوره‌ی توبه، آیه 103.
[14] . ناسخ التواریخ (زندگانی پیامبر)، محمد تقی سپهر، (تهران، انتشارات اساطیر، چ 1، 1381)، ج 4، ص 1813.
[15] . سوره‌ی مزمل، آیه 5.
[16] . سوره‌ی مدثر، آیه 7.
[17] . سوره‌ی احقاف، آیه 35.
[18] . جعفر سبحانی، منشور جاوید، همان، ص 249.
[19] . سوره‌ی هود، آیه 112.
[20] . تفسیر نمونه، همان، ج 9، ص 257.
[21] . همان، ج 21، ص 384.
[22] . سوره‌ی قلم، آیه 40.
[23] . سوره‌ی آل عمران، آیه 159.
[24] . سوره‌ی فصلت، آیه 34 ـ 35.
[25] . منشور جاوید، همان، ص 245.
[26] . سوره‌ی آل عمران، آیه 159.
[27] . محمد فی القرآن، سید رضی صدر، (قم، مرکز انتشارات اسلامی، چ 2، 1420)، ص 78.
[28] . سوره‌ی آل عمران، آیه 159.
[29] . محمد فی القرآن، همان، ص 81.
[30] . سوره‌ی مزمل، آیه 1 ـ 2.
[31] . طه، آیات 1 ـ 2.
[32] . مزمل، آیه‌ی 20.
[33] . محمد فی القرآن، همان، ص 109.
[34] . اسراء، 79.
[35] . اسراء، 79.




تاریخ : پنج شنبه 91/10/21 | 3:18 صبح | نویسنده : علی اصغربامری

رحلت رسول اعظم (صلی الله علیه و آله و سلم)

 

بیماری رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم)

رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم)پس از مراجعت از سفر حجه الوداع درصدد تهیه لشکری عظیم برآمد تا روانة روم کند . فرماندهی لشکر مزبور را به اسامه واگذار کرد و پرچم جنگ را به دست خود به نام اسامه بست و عموم مهاجر و انصار را مأمور کرد تا تحت فرماندهی اسامه در این جنگ شرکت کنند .
اسامه در آن روز حدود بیست سال بیشتر نداشت و همین موضوع برای برخی از پیرمردان و کارآزمودگانی که مأمور شده بودند تحت فرماندهی او به جنگ بروند گران می آمد ، از این رو در کار رفتن به دنبال لشکر تعلل می کردند .
در این خلال رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم)بیمار شد و در بستر افتاد ، اما با این حال وقتی مطلع شد که مردم از رفتن به دنبال لشکر تعلل می کنند با همان حالت بیماری و تب و سردرد شدید که داشت دستمالی به سر خود بست و از خانه به مسجد آمد و به منبر رفته فرمود :
« ای مردم فرماندهی اسامه را بپذیرید که سوگند به جان خودم اگر ( اکنون ) دربارة فرماندهی او مناقشه می کنید پیش از این نیز دربارة فرماندهی پدرش حرفها زدید ، ولی او شایسته و لایق فرماندهی است چنانکه پدرش نیز لایق این مقام بود . »
اسامه در صدد حرکت بود که پیک ام ایمن آمد که حال پیغمبر سخت شده و مرگ آن حضرت نزدیک شده و بدین ترتیب اسامه و همراهانش توقف کردند .
سخنان پیغمبر ( صلی الله علیه و آله و سلم ) و رفتار آن حضرت در روزهای آخر عمر همه حکایت از این داشت که مرگ خود را نزدیک می داند و با گفتار و کردار از مرگ خود خبر می دهد .
حال پیغمبر روز به روز بدتر می شد و حضرت برای اینکه تب و حرارت بدنش تخفیف یابد و بتواند برای وداع با مردم به مسجد برود دستور داد هفت مشک آب از چاه های مختلف مدینه بکشند و بر بدنش بریزند ، سپس دستمالی بر سر بسته و در حالی که یک دست روی شانة امیرالمؤمنین ( علیه السلام) و دست دیگرش را بر شانه فضل بن عباس گذارده بود به مسجد آمد و بر منبر رفته فرمود :
« ای گروه مردم نزدیک است که من از میان شما بروم پس هر کس امانتی پیش من دارد بیاید تا به او بپردازم و هر کس به من وام و قرضی داده مرا آگاه کند . ای مردم میان خدا و بندگان چیزی نیست که سبب وصول خیر یا دفع شری شود جز عمل و کردار ، سوگند بدانکه مرا به حق به نبوت برانگیخته ، رهایی ندهد کسی را جز عمل نیک و رحمت پروردگار و من که پیغمبر اویم اگر نافرمانی او را بکنم هر آینه به دوزخ می افتم ! بار خدایا آیا ابلاغ کردم !؟‌ »
آن گاه از منبر فرود آمده نماز کوتاهی با مردم خواند سپس به خانة ام سلمه رفت و یک روز یا دو روز در اتاق ام سلمه بود ، سپس عایشه پیش ام سلمه آمد و از او درخواست کرد آن حضرت را به اتاق خود ببرد و پرستاری آن حضرت را خود به عهده گیرد . همسران دیگر آن حضرت نیز با این پیشنهاد موافقت کرده و حضرت را به اتاق عایشه بردند .
چون روز دیگر شد حال پیغمبر سخت شد و ازحال رفت و ملاقات با آن حضرت ممنوع گردید . چون به حال آمد فرمود : « برادر و یار مرا پیش من آرید » و دوباره از حال رفت . ام سلمه برخاست و گفت : علی را نزدش بیاورید که جز او را نمی خواهد ، از این رو به نزد علی ( علیه السلام) رفته او را کنار بستر آن حضرت آوردند . چون چشمش به علی افتاد اشاره کرد و علی پیش رفت و سر خود را روی سینة پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم)خم کرد .
رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم)زمانی طولانی با او به طور خصوصی و در گوشی سخن گفت و در این وقت دوباره از حال رفت . علی (علیه السلام)نیز برخاست و گوشه ای نشست . سپس از اتاق آن حضرت خارج شد . چون از علی (علیه السلام)پرسیدند : « پیغمبر با تو چه گفت ؟ » فرمود :
« هزار باب علم به من آموخت که هر بابی هزار باب دیگر را بر من گشود . به چیزی مرا وصیت کرد که ان شاءالله تعالی بدان عمل خواهم کرد . »
و چون حالت احتضار و هنگام رحلتش فرا رسید به علی (علیه السلام)فرمود :
« ای علی سر مرا در دامن خود گیر که امر خدا آمد و چون جانم بیرون رفت آن را به دست خود بگیر و به روی خود بکش ، آن گاه مرا رو به قبله کن و کار غسل و نماز و کفن مرا به عهده بگیر و تا هنگام دفن از من جدا مشو » .
و بدین ترتیب علی (علیه السلام)سر آن حضرت را به دامن گرفت و پیغمبر از حال رفت .
رحلت رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم)در روز دوشنبه بیست و هفتم ماه صفر اتفاق افتاد ، و در آن موقع شصت و سه سال از عمر شریف آن حضرت گذشته بود . علی (علیه السلام)جنازه را غسل داد و حنوط و کفن کرد . سپس به تنهایی بر او نماز خواند ،‌ آن گاه از خانه بیرون آمده و رو به مردم کرد و گفت :
- « همانا پیغمبر در زندگی و پس از مرگ امام و پیشوای ماست اکنون دسته دسته بیایید و بر او نماز بخوانید . »
در همان اتاقی که پیغمبر از دنیا رفته بود قبری حفر کرده و همانجا آن حضرت را دفن کردند . سپس امیرالمؤمنین علی (علیه السلام)داخل قبر شد و بند کفن را از طرف سر باز کرد و گونة مباک رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم)را روی خاک نهاد و لحد چیده خاک روی قبر ریختند و بدین ترتیب با یک دنیا اندوه و غم بدن مطهر رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم)را در خاک دفن کردند

آخرین وصایای رسول‏ خدا صلى ‏الله ‏علیه ‏و آله

مسلم این است که پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) در حضور مسلمانان، امیرمؤمنان را وصى خود قرار داده و على(علیه السلام)نیز این وصایت را پذیرفته است و عهد کرده است که به آنچه رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) مى‏فرماید عمل نماید. امیرمؤمنان(علیه السلام)در این باره مى‏فرماید: وقتى رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) در مریضى آخر خود در بستر بیمارى افتاده بود، من سر مبارک وى را بر روى سینه خود نهاده بودم و سراى حضرت(صلی الله علیه و آله و سلم) انباشته از مهاجر و انصار بود و عباس عموى پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) رو به روى او نشسته بود و رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) زمانى به هوش مى‏آمد و زمانى از هوش مى‏رفت. اندکى که حال آن جناب بهتر شد، خطاب به عباس فرمود:« اى عباس، اى عموى پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم)! وصیت مرا در مورد فرزندانم و همسرانم قبول کن و قرض هاى مرا ادا نما و وعده‏هایى که به مردم داده‏ام به جاى آور و چنان کن که بر ذمه من چیزى نماند.»
عباس عرض کرد:«اى رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) من پیرمردى هستم که فرزندان و عیال بسیار دارم و دارایى و اموال من اندک است [چگونه وصیت تو را بپذیرم و به وعده‏هایت عمل کنم] در حالى که تو از ابر پر باران و نسیم رها شده بخشنده ‏تر بودى [و وعده‏هاى بسیار داده‏اى] خوب است از من درگذرى و این وظیفه بر دوش کسى نهى که توانایى بیشترى دارد!»
رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود:« آگاه باش که اینک وصیت‏ خود را به کسى خواهم گفت که آن را مى‏پذیرد و حق آن را ادا مى‏نماید و او کسى است که این سخنان را که تو گفتى نخواهد گفت! یا على(علیه السلام)بدان که این حق توست و احدى نباید در این امر با تو ستیزه کند، اکنون وصیت مرا بپذیر و آنچه به مردمان وعده داده‏ام به جاى ‏آر و قرض مرا ادا کن. یا على(علیه السلام)پس از من امر خاندانم به دست توست و پیام مرا به کسانى که پس از من مى‏آیند برسان.»
امیرمؤمنان(علیه السلام)گوید:« من وقتى دیدم که رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) از مرگ خود سخن مى‏گوید، قلبم لرزید و به خاطر آن به گریه درآمدم و نتوانستم که درخواست پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) را با سخنى پاسخ گویم.»
پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) دوباره فرمود:« یا على آیا وصیت من را قبول مى‏کنى!؟» و من در حالتى که گریه گلویم را مى‏فشرد و کلمات را نمى‏توانستم به درستى ادا نمایم، گفتم:
آرى اى رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم)! آن گاه رو به بلال کرد و گفت: اى بلال! کلاهخُود و زره و پرچم مرا که «عقاب‏» نام دارد و شمشیرم ذوالفقار و عمامه‏ام را که «سحاب‏» نام دارد برایم بیاور...[ سپس رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) آنچه که مختص خود وى بود از جمله لباسى که در شب معراج پوشیده بود و لباسى که در جنگ احد بر تن داشت و کلاه هایى که مربوط به سفر، روزهاى عید و مجالس دوستانه بود و حیواناتى که در خدمت آن حضرت بود را طلب کرد] و بلال همه را آورد مگر زره پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) که در گرو بود. آن گاه رو به من کرد و فرمود: « یا على(علیه السلام)برخیز و اینها را در حالى که من زنده‏ام، در حضور این جمع بگیر تا کسى پس از من بر سر آنها با تو نزاع نجوید.»
من برخاستم و با این که توانایى راه رفتن نداشتم، آنها را گرفتم و به خانه خود بردم و چون بازگشتم و رو به روى پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) ایستادم، به من نگریست و بعد انگشترى خود را از دست ‏بیرون آورد و به من داد و گفت: « بگیر یا على این مال توست در دنیا و آخرت!»
بعد رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود:« یا على(علیه السلام)مرا بنشان.» من او را نشاندم و بر سینه من تکیه داد و هر آینه مى‏دیدم که رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) از بسیارى ضعف سر مبارک را به سختى نگاه مى‏دارد و با وجود این، با صداى بلند که همه اهل خانه مى‏شنیدند فرمود:« همانا برادر و وصى من و جانشینم در خاندانم على بن ابى‏طالب است. اوست که قرض مرا ادا مى‏کند و وعده‏هایم را وفا مى‏نماید. اى بنى‏هاشم، اى بنى‏عبدالمطلب، کینه على(علیه السلام)را به دل نداشته باشید و از فرمان هایش سرپیچى نکنید که گمراه مى‏شوید و با او حسد نورزید و از وى برائت نجویید که کافر خواهید شد.»
سپس به من گفت:« مرا در بسترم بخوابان.» و بلال را فرمود که حسن(علیه السلام)و حسین(علیه السلام)را نزد او بیاورد بلال رفت و آنها را با خود آورد. پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) آن دو را به سینه خویش چسباند و آنها را مى‏بویید.
على(علیه السلام)مى‏گوید: من پنداشتم که حسن(علیه السلام)و حسین(علیه السلام)باعث‏ شدند که اندوه و رنج پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) فزونى یابد، خواستم آن دو را از حضرت(صلی الله علیه و آله و سلم) جدا سازم. فرمود:« یا على(علیه السلام)آنها را واگذار تا مرا ببویند و من هم آنها را ببویم! بگذار تا آن دو از وجود من بهره گیرند و من نیز از وجود ایشان بهره گیرم! به راستى که پس از من مشکلات بسیار خواهند داشت و مصایب سختى را تحمل خواهند کرد، پس لعنت ‏خداوند بر آن کس باد که حق حسن(علیه السلام)و حسین(علیه السلام)را پست ‏شمارد. پروردگارا! من این دو را و على صالح ‏ترین مؤمنان را به تو مى‏سپارم!» (1)

در محضر فرشتگان

از برخى روایات استفاده مى‏شود که رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) در محضر فرشتگان مقرب، على(علیه السلام)را وصى خود قرار داد و آنان شاهد بودند، از آن جمله روایتى است که از امام کاظم(علیه السلام)نقل شده است که امیرالمؤمنین فرمود: در شبى از شب هاى بیماری پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) من نشسته بودم و حضرت(صلی الله علیه و آله و سلم) بر سینه من تکیه داده بود و فاطمه(س) دخترش نیز حضور داشت. رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) فرموده بود که همسرانش و سایر زنان از نزد وى بیرون روند و آنها رفته بودند. پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) به من فرمود: «اى اباالحسن! از جاى خود برخیز و رو به روى من بایست.»
من برخاستم و جبرئیل به جاى من نشست و پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) بر سینه وى تکیه داد و میکائیل در جانب راست پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) بنشست. حضرت فرمود:« یا على(علیه السلام)دست هاى خود را بر هم بگذار!»
من این کار را انجام دادم. آن گاه فرمود:« من با تو عهد بسته بودم و اینک آن عهد را تازه مى‏کنم، در محضر جبرئیل و میکائیل که دو امین پروردگار جهانیانند. یا على! تو را به حقى که این دو بر گردن تو دارند، هر چه در وصیت من آمده است ‏باید به جاى آورى و مفاد آن را بپذیرى و صبر را پیشه خود سازى و بر راه و روش من پایدارى کنى نه روش فلان کس و فلان کس! اکنون هر چه را خدا به تو عنایت کرده است‏ با قدرت پذیرا باش.»
من دست هایم را به روى هم نهاده بودم و پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) دست مبارک خود را بین دو دست من گذاشت، به طورى که گویى بین آن دو چیزى قرار مى‏داد، سپس فرمود:« من بین دست هایت ‏حکمت و دانش آنچه را برایت پیش خواهد آمد، نهادم، تا چیزى از سرنوشت تو نباشد که از آن آگاه نباشى و هر گاه مرگ تو فرا رسید وصیت ‏خود را به امام پس از خود بگوى، بنابر آنچه من به تو وصیت کردم و همانند من عمل کن و نیازى به کتاب و نوشته‏اى نیست.» (2)

نزول کتاب وصیت از آسمان

امام موسى بن جعفر(علیه السلام)فرمود به پدرم اباعبدالله (علیه السلام)عرض کردم:« آیا نویسنده وصیت، حضرت على(علیه السلام)نبود و رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) مفاد آن را بر او نمى‏خواند، در حالى که جبرئیل و سایر فرشتگان شاهد بودند؟» پدرم مدتى سکوت کرد، بعد فرمود: «اى اباالحسن! ماجرا چنین بود که گفتى لکن هنگامى که زمان رحلت رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) رسید، وصیت‏ به صورت کتابى نوشته شده از آسمان نازل شد و جبرئیل(علیه السلام)همراه با فرشتگانى که امین خداى تبارک و تعالى هستند، آن را نزد رسول اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) آورد و به ایشان گفت:« اى محمد(صلی الله علیه و آله و سلم) هر کس که نزد توست ‏بیرون فرست مگر وصى خود را که باید کتاب وصیت را بگیرد و ما شاهد باشیم که تو وصیت را به وى دادى و او اجراى آن را ضمانت کند.»
رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) همگان را دستور داد که از خانه بیرون روند. تنها على(علیه السلام)و فاطمه(س) بین پرده و در اتاق باقى ماندند.
جبرئیل(علیه السلام)به پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) عرض کرد:« پروردگارت تو را سلام مى‏رساند و مى‏گوید: این کتابى است که من با تو عهد بسته بودم و شرط کرده بودم [عمل به آن را] و من خود شاهد هستم و فرشتگانم را بر تو شاهد گرفتم و من تنها براى شهادت کافى هستم اى محمد(صلی الله علیه و آله و سلم)!»
وقتى سخن به این جا رسید، مفاصل پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) به لرزه درآمد و گفت:«اى جبرئیل! خداى من، اوست که سلام است و سلام از وى است و سلام به سوى او باز مى‏گردد. راست گفت‏ خداى عزوجل و نیکى نمود، کتاب را به من ده!»
جبرئیل کتاب وصیت را به رسول اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) داد و گفت که آن را به امیرمؤمنان(علیه السلام)دهد. چون على(علیه السلام)کتاب را گرفت، رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: «بخوان!»
امیرمؤمنان(علیه السلام)آن را کلمه به کلمه خواند، سپس رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) به او گفت: یا على(علیه السلام)این عهد خدایم تبارک و تعالى به سوى من است و خواسته وى و امانت او پیش من است و به راستى که من آن را ابلاغ کردم و خیرخواهى نمودم و امانت را ادا کردم.»
على(علیه السلام)عرض کرد: « پدر و مادرم فداى تو باد! من هم شهادت مى‏دهم که تو پیام خود را ابلاغ کردى و نصیحت ‏خود گفتى و در آنچه فرمودى صادق بودى و گوش و چشم و گوشت و خون من نیز بر این امر گواه است!»
جبرئیل(علیه السلام)گفت:« من نیز بر آنچه مى‏گویید گواه هستم!»
پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود:« یا على(علیه السلام)وصیت مرا گرفتى و دانستى که چیست و با خداوند و من پیمان بستى که به هر چه در آن است عمل کنى.»
على(ع): «آرى، پدر و مادرم فداى تو باد! انجام آن به عهده من است و بر خداست که مرا یارى دهد و توفیق عطا فرماید که به مفاد آن وفا کنم.»
رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم): « یا على(علیه السلام)اراده نموده‏ام که بر پیمان تو شاهد بگیرم که روز قیامت ‏شهادت دهند که من به وظیفه خود عمل کردم.»
على(ع): «آرى گواه گیرید!»
پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم):« همانا من جبرئیل و میکائیل(علیه السلام)که هر دو در این جا حاضرند و فرشتگان مقرب خداوند نیز با آنهایند بر آنچه اینک بین من و تو گذشت ‏شاهد مى‏گیرم.»
على(ع):« بله شهادت دهند، پدر و مادرم فدایت! من هم آنها را گواه مى‏گیرم.»
و رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) فرشتگان را شاهد گرفت... سپس رسول اکرم، فاطمه، حسن، حسین علیهم السلام را به حضور خواند و مانند امیرالمؤمنین(علیه السلام)آنها را از وصیت ‏خود آگاه کرد. آنان هم مانند على(علیه السلام)سخن گفتند و قبول کردند و سرانجام کتاب وصیت ‏با طلایى که آتش به آن نرسیده بود مهر شد و تحویل امیرمؤمنان(علیه السلام)گشت. (3)

مفاد وصیت

از جمله مفاد این وصیت که به دستور خداى تعالى پیامبراکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) انجام آن را بر على(علیه السلام)شرط نمود این بود که فرمود: « یا على(علیه السلام)به آنچه در این وصیت آمده است وفا کن، آن کس که خدا و رسولش را دوست دارد، دوست ‏بدار و با هر که با خدا و رسولش دشمنى ورزد، دشمن باش و از آنان بیزارى بجوى و صبور باش و خشم خود را فرو خور، گرچه حق تو پایمال گردد و خمس تو غصب شود و هتک حرمت ‏حرم تو کنند.»
على(علیه السلام)عرض کرد:« پذیرفتم اى رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم)!»
امیرالمؤمنین(علیه السلام)گوید: سوگند به خدایى که دانه را شکافت و انسان را آفرید من هر آینه شنیدم که جبرئیل(علیه السلام)به نبى‏اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) مى‏گفت:« اى محمد(صلی الله علیه و آله و سلم) به على(علیه السلام)بگوى که حرم تو هتک مى‏گردد که حرم خدا و رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) نیز هست و محاسن تو از خون روشن سرت خضاب خواهد شد.»
من چون معناى این کلمات را که جبرئیل امین مى‏گفت فهم کردم [و دانستم که حرم من هتک خواهد شد] به روى درافتادم و از حال رفتم و چون بازآمدم، گفتم: «آرى پذیرفتم و راضى هستم! اگر چه به حرم من جسارت روا دارند و سنت هاى خدا و رسول را معطل گذارند و کتاب خدا پاره پاره شود و کعبه خراب گردد و محاسنم از خون روشن سرم خضاب شود، پیوسته صبورى خواهم کرد و کار را به خدا وا مى‏گذارم تا این که نزد تو حاضر گردم.» (4)
و باز از جمله موارد وصیت رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) این بود که در خانه‏اش، که در آن جان سپرده بود، دفن گردد و با سه پارچه کفن شود که یکى از آنها یمنى باشد و کسى جز على(علیه السلام)داخل قبر نشود و به على(علیه السلام)فرمود:« یا على(علیه السلام)تو و دخترم فاطمه(س) و حسن و حسین علیهما السلام با هم بر من نماز بخوانید و نخست هفتاد و و پنج تکبیر بگویید. سپس نماز را با پنج تکبیر به جاى آور و آن را تمام کن و البته این کار پس از آن است که از طرف خداوند به تو اجازه نماز داده شود.»
على(علیه السلام)عرض کرد: «پدر و مادرم فداى تو باد! چه کسى به من اجازه نماز مى‏دهد؟»
فرمود:«جبرئیل(علیه السلام)به تو اجازه خواهد داد. و پس از شما هر کس از خاندانم حاضر شد، گروه گروه بر من نماز بخوانند، سپس زنان ایشان و در آخر مردم نماز بخوانند.» (5)
و نیز فرمود: هرگاه من جان تسلیم نمودم و تو تمام آنچه را که من وصیت کرده‏ام انجام دادى و مرا در قبرم پنهان ساختى، پس در خانه خود آرام گیر و آیات قرآن را بر طبق تالیف آن گردآورى کن و واجبات و احکام را چنان که نازل شده‏اند، ثبت نما و سپس باقى آنچه را گفته‏ام به جاى آور و هیچ سرزنشى بر تو نیست و باید که صبورى کنى بر ستم هایى که ایشان در حق تو روا دارند تا این که به سوى من آیى.» (6)

اتمام حجت ‏با على(علیه السلام)

رسول خدا هنگامى که کتاب وصیت‏ خود را به امیرمؤمنان(علیه السلام)داد فرمود: در قبال این وصیت فرداى قیامت در برابر خداى تبارک و تعالى که پروردگار عرش است مى‏بایست جوابگو باشى! به راستى که من روز قیامت ‏با استناد به حلال و حرام خدا و آیات محکم و متشابه، آن سان که خداوند نازل فرموده و در کتاب وى جمع آمده است، با تو محاجه خواهم کرد و از تو حجت‏ خواهم طلبید در مورد آنچه تو را امر کردم و انجام واجبات الهى آن گونه که نازل شده‏اند و احکام شریعت و در مورد امر به معروف و نهى از منکر و دورى جستن از آن، و بر پاى داشتن حدود الهى و عمل به فرمان هاى حق و تمامى امور دین و هم از تو حجت ‏خواهم خواست درباره گزاردن نماز در وقت ‏خود و اعطاى زکات به مستحقین آن و حج‏ بیت الله و جهاد در راه خدا. پس تو چه پاسخى خواهى داشت‏ یا على(ع)!؟
امیرمؤمنان(علیه السلام)عرض کرد: پدر و مادرم فدایت! امید دارم به سبب بلندى مرتبت تو در نزد خدا و مقام ارجمندى که پیش او دارى و نعماتى که تو را ارزانى داشته است، خداوند مرا یارى نماید و استقامت عطا فرماید و من فرداى قیامت ‏با شما ملاقات نکنم در حالى که در انجام وظیفه خود سستى و تقصیرى کرده باشم و یا تفریط نموده باشم و باعث درهم شدن چهره مبارکتان در برابر من و دیدگان پدران و مادران خود شوم. بلکه مرا خواهى یافت که تا زنده‏ام پیوسته بر طبق وصیت‏ شما رفتار کنم و راه و روش شما را دنبال نمایم تا با این حالت نزدتان شرفیاب شوم و بعد از من فرزندانم به ترتیب بدون هیچ گونه تقصیرى و تفریطى چنین خواهند کرد. در این لحظه رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) از هوش برفت و على(ع)، پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) را در آغوش گرفت در حالى که مى‏گفت: « پدر و مادرم فداى تو باد! پس از تو چه دهشتى ما را فرا خواهد گرفت و وحشت دختر تو و پسرانت چه اندازه خواهد بود و غصه‏هاى من بعد از تو چه طولانى خواهد بود، اى برادرم! از خانه من اخبار آسمان ها قطع خواهد شد و پس از تو دیگر جبرئیل و میکائیل نخواهم دید و دیگر هیچ اثرى از آنها نخواهم یافت و صداى آنها را نخواهم شنید.» و رسول خدا همچنان مدهوش بود. (7)

آخرین سفارش ها

امام کاظم علیه السلام نقل مى‏کند که از پدرم پرسیدم: وقتى فرشتگان پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) را ترک گفتند چه اتفاقى افتاد؟ فرمود: رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم)، فاطمه، على، حسن و حسین علیهم السلام را به گرد خود خواند و به کسانى که در خانه بودند فرمود:« از نزد من بیرون بروید» و همسر خود «ام سلمه‏» را فرمود که بر درگاه بایستد تا کسى وارد خانه نشود. ام سلمه اطاعت کرد. آن گاه رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) به على(علیه السلام)گفت: « یا على نزدیک من بیا.» على(علیه السلام)پیشتر رفت، پیامبراکرم(صلی الله علیه و آله و سلم)، دست زهرا(س) را گرفت و بر سینه گذاشت ‏بعد با دست دیگر خود دست على(علیه السلام)را گرفت و چون خواست ‏با آنها سخنى بگوید، اشک از چشمانش فرو غلتید و نتوانست کلامى بگوید. فاطمه، حسن و حسین علیهم السلام وقتى حالت گریه پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) را مشاهده کردند به سختى به گریه درآمدند و فاطمه(س) گفت: اى پیامبر خدا(س) رشته قلبم از هم گسست و جگرم آتش گرفت وقتى که گریه شما را دیدم. اى آقاى پیامبران از اولین تا آخرین آنها، اى امین پروردگار و رسول او، اى محبوب خدا! فرزندانت پس از تو، که را دارند و با آن خوارى که بعد از تو مرا فرا گیرد چه کنم؟ چه کسى على(علیه السلام)را که یاور دین است، کمک خواهد کرد؟ چه کسى وحى خدا و فرمان هایش را دریافت ‏خواهد کرد. سپس به سختى گریست و پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) را در آغوش گرفت و چهره او را بوسید و على، حسن و حسین علیهم السلام نیز چنین کردند.
رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) سربلند کرد و دست فاطمه(س) را در دست على(علیه السلام)نهاد و گفت: «اى اباالحسن! این امانت ‏خدا و امانت محمد رسول خدا در دست توست و در مورد فاطمه(س) خدا را و مرا به یاد داشته باش! و به راستى که تو چنین رفتار مى‏کنى.
یا على(علیه السلام)سوگند به خدا که فاطمه(س) سیده زنان بهشت است از اولین تا آخرین آنها. به خدا قسم! فاطمه(س) همان مریم کبرى است. آگاه باش که من به این حالت نیافتاده بودم مگر این که براى شما و فاطمه(س) دعا کردم و خدا آنچه خواسته بودم به من عطا فرمود.
اى على(علیه السلام)هر چه فاطمه(س) به تو فرمان داد به جاى آور که هر آینه من به فاطمه(س) امورى را بیان داشته‏ام که جبرئیل من را به آنها امر کرد. بدان اى على(علیه السلام)که من از آن کس راضیم که دخترم فاطمه(س) از او راضی باشد و پروردگار و فرشتگان هم با رضایت او راضى خواهند شد.
واى بر آن کس که بر فاطمه(س) ستم کند، واى بر آن کس که حق وى را از او بستاند. واى بر آن کس که هتک حرمت او کند. واى بر آن کس که در خانه‏اش را آتش زند، واى بر آن که ‏دوست وى را بیازارد و واى بر آن که با او کینه ورزد و ستیزه کند. خداوندا من از ایشان بیزارم و آنان نیز از من برى هستند.»
در این وقت رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم)، فاطمه، على، حسن و حسین - علیهم السلام - را به نام خواند و آنان را در بر گرفت و عرضه داشت:
« بار خدایا! من با اینان و هر کس که پیروى ایشان کند سر صلح دارم و بر عهده من است که آنان را داخل بهشت ‏سازم و هر کس با اینها بستیزد و بر ایشان ستم کند یا بر اینها پیشى گیرد یا از ایشان و شیعیانشان بازپس ماند، من دشمن او هستم و با او مى‏جنگم و بر من است که آنان را به دوزخ درآورم.
سوگند به خدا اى فاطمه(س)! راضى نخواهم شد تا این که تو راضى شوى! نه به خدا سوگند راضى نمى‏شوم مگر آن که تو راضى شوى! نه به خدا سوگند راضى نخواهم شد مگر آن که تو رضا شوى!» (8)

پی نوشتها:

1- الطوسى، الامالى، ص‏600 شماره و ص‏572/ اصول کافى ج‏1، ص‏340.
2- محمد باقر مجلسى، بحارالانوار (مؤسسه الوفاء، بیروت، الطبعة الثانیه، 1403 ه - 1983م)، ج‏22، ص‏479 به نقل از رضى بن على بن الطاووس، صص 8 - 21 و 27 و 28.
3- اصول کافى، ج‏2، حدیث شماره‏4.
4- همان.
5- بحارالانوار، ج‏22، ص‏493 به نقل از الطرف، 42 و 43 و 45.
6- بحارالانوار، همان، ص‏483.
7- همان، ص‏482، ح شماره‏30.
8- همان، ص‏484، ح شماره 31، به نقل از الطرف 29 - 34.

منبع: کتاب خلاصه زندگانی حضرت محمد(صلی الله علیه و آله و سلم)




تاریخ : پنج شنبه 91/10/21 | 3:9 صبح | نویسنده : علی اصغربامری

علم غیب پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم)

 

قرآن پیامبر گرامى را انسان آگاه از غیب معرفى مى‏کند، به طور مسلم این آگاهى از درون ذات او نجوشیده بلکه مانند دیگر علوم و آگاهى‏هاى او، از برون بر او القا شده؛ و به وسیله وسائل، از پس پرده غیبت - به اذن الهى - گزراش مى‏دهد.
از آنجا که گروهى از بى‏خبران از مقام اولیاء آگاهى پیامبر از غیب ، یک نوع الوهیت تصور کرده‏اند و چنین وانمود مى‏کنند که آگاهى از غیب ازآن خدا است و کسى در این وصف شریک و همتاى او نیست، لازم است قدرى در این مورد به صورت موجز سخن بگوییم تا حقیقت روشن گردد ولى اجمالاً یادآور مى‏شویم : آنچه که از آن خدا بوده و نشانه الوهیت است علم نامحدود و بى‏پایان اوست، نه علم محدود و مکتسب از دیگرى ! و علوم اولیاى الهى از مقوله دوم است نه از مقوله اولى.
نخست به توضیح سه شاهراه معروف مى‏پردازیم :
به طور مسلم هر زندگى بشرى از ناآگاهى شروع شده و کم کم وارد به محیط آگاهى مى‏گردد و به تدریج روزنه‏هایى به دنیاى خارج از ذهن پیدا مى‏کند.
نخست از طریق حواس ظاهرى به حقایقى دست مى یابد، سپس بر اثر تکامل دستگاه تعقل و تفکر، کم کم با حقایقى که از قلمرو حس و لمس بیرون مى باشد آشنا مى گردد، و در نتیجه یک فرد عقلانى و استدلالى گشته و از یک رشته حقایق کلى وقوانین علمى آگاه مى‏شود.
گاهى ازمیان افراد بشر «اَبَر آگاهانى » پیدا مى‏شوند که از طریق الهام، ازمطالبى آگاه مى‏گردند که هرگز از طریق استدلال راهى به کشف آنها وجود ندارد از این جهت دانشمندان ، ادراک بشر را به سه نوع ادارک تقسیم کرده‏اند: «ادراک توده مردم » ، «ادراک استدلال گران و متفکران» و «ادراک عارفان وروشن بینان».
تو گویى ظاهر بینان به کمک حس، متفکران به مدد استدلال، و روشن بینان به یارى الهام و اشراق از جهان بالا، به کشف حقایق مى‏پردازند.
نوابغ جهان، فیلسوفان و دانشمندان تأیید مى‏کنند که یافته‏ها و ساخته‏ها و پرداخته‏هاى بى‏سابقه آنان، بیشتر بر اثر جرقه‏هاى روشنى بخش و الهام آمیز، به ذهن آنان خطور کرده و سپس آنها به یارى شیوه‏هاى تجربى و یا روش استدلالى به پرورش و تکمیل و تحقیق آنها مبادرت جسته‏اند.

شاهراه‏هاى سه گانه معرفت

از این بیان استفاده مى شود که بشر براى نیل به مقصود، سه شاهراه در اختیار دارد، توده مردم غالبا از طریق نخست ،و گروهى از راه دوم، و افراد انگشت شمارى بر اثر تکامل روحى از راه سوم استفاده مى‏کنند:
1- راه تجربى و حسى:مقصود از این قسم، آن رشته ادراکاتى است که از طریق حواس برونى وارد قمرو ذهن مى‏گردند مثلاً هر یک از دیدنیها و چشیدنیها و بوئیدنیها و ... از طریق ابزار ویژه خود، در محل ادارکات ما قرار مى‏گیرند و امروز اختراع تلسکوپ و میکروسکوپ و رادیو و تلویزیون و... کمک‏هاى شایان تقدیرى به ادراکات بشر نموده و او را بر دو ر و نزدیک مسلط ساخته است .
2- راه استدلالى و تعقلى :متفکران جهان با به کار انداختن دستگاه تعقل واندیشه، از یک رشته مقدمات بدیهى و روشن و ثابت در علوم ، یک سرى قوانین کلى خارج از حس را کشف مى‏کنند و قله‏هائى از معرفت و کمال را تسخیر مى‏نمایند.
قوانین کلى علوم به قید کلیت، مسائل فلسفى و آگاهى‏هاى مربوط به خدا و صفات و افعال او و مسائلى که در علم عقائد و مذاهب مطرح مى‏گردد، همگى مولود دستگاه تفکر و نتیجه به کار افتادن نیروى عقل انسانى است .
3- راه الهام و اشراق :این راه، واقعیت شناسى سومى است که در وراى دستگاه حس و تعقل قرار دارد، یک نوع واقعیت شناسى خاصى است که امکان آن از نظر علم و دانش قابل انکار نیست ، البته نظام جهان بینى محدود مادى، نمى‏تواند یک چنین ادراک غیر حسى و تعقلى را بپذیرد، اما ازنظر اصول علمى راهى براى انکار آن وجود ندارد.
به گفته یکى از روان شناسان: جنبه‏هاى تجربى به وسیله حواس شناخته مى‏شود و جنبه‏هاى عقلانى به واسطه اندیشه منطقى و ریاضى به مرحله ادراک مى‏رسد و سرانجام بر اثر اشراق و الهام، جلوه‏هائى از جنبه‏هاى ماوراى حس و استدلال - روشن بینى‏هاى برق آسا، و جرقه‏هاى روشنگر که ذهن حساس نوابغ از آنها برخوردار است - به مقام رؤیت مى‏رسند.
پرفسور «سوروکین» روانشناس معروف یکى از آن افرادى است که وجود سه شاهراه حقیقت شناسى را به روشنى تصدیق کرده و براى ادراک عرفانى و به اصطلاح الهام، مقام و منزلتى ویژه قائل است و صریحاً مى‏گوید:
«نمى‏توان این راه را تخطئه و تحقیر نمود، مگر مى‏توان آموزش گسترده ادیان بزرگ را یک سره به تقلید کوته بینان نظام مادى ناچیز و بى حکمت شمرد و براى آن ارزشى قائل نگشت؟!».
بنا بر این مى‏توان معرفت‏هاى سه‏گانه را به شرح زیر نام‏گذارى کرد:
1- راه حس یا حس آگاهى.
2- راه عقل یا خرد آگاهى.
3- راه الهام یا دل آگاهى.

امروز علم روانشناسى ، الهام رابه صورت یک واقعیت روانى پذیرفته و آن را چنین توصیف مى‏کند: «ادراک ناگهانى، آگاهى بخش توضیح دهنده یکباره و بدون مقدمه که چون برقى لامع در صفحه ذهن مى‏درخشد بى آن که حتى غالباً پیشاپیش درباره آن اندیشیده باشد.»
اهمیت و نفوذ الهام در اکتشافات علمى مورد تأیید دانشمندان قرار گرفته است «البرت اینیشتین » (1879 - 1955م،) با بسیارى از فلاسفه و عرفا هم آهنگ گشته و بسان برخى از دانشمندان اسلامى که الهام را کلید معارف مى‏دانند، وى الهام را عامل پر ارج در اکتشافات علمى مى‏داند.
در سال 1931 م دو دانشمند شیمى دان امریکایى به نام یلات و پیکر پرسش نامه‏اى براى تحقیق درباره اهمیت الهام در کشف و حل مشکلات علمى، میان گروهى از دانشمندان شیمى پخش کردند و نتایج بسیار ارزنده آن را منتشر کردند.
یکى از دانشمندان ، مورد سؤال را اینطور پاسخ داده است : «درباره حل مسأله‏اى کار و فکر مى‏کردم ولى در اثر اشکالات و ابهامات فراوان آن، تصمیم گرفتم که دیگر به کلى آن کار و تمام افکار مربوط به آن را کنار بگذارم ، فرداى آن روز در حالى که سخت مشغول کارى دیگر بودم یک باره فکرى ناگهانى مانند جهش برق، در خاطرم خطور کرد و آن همان حل مسأله‏اى بود که مرا به کلى مأیوس کرده بود.»
نظیراین گزارش ازهانرى یوانکاره (1912 - 1854 م) ریاضى دان نامى فرانسه و بسیارى دیگر از دانشمندان طبیعى ، ریاضى و فیزیک نقل شده است .
جالب توجه این است که بسیارى از الهام‏هاى علمى که سبب کشف واقعیتى پرارج شده است نه تنها با اشتغال و تمرکز فکرى دانشمندان در زمان فعالیتشان ارتباط نداشته است، بلکه حتى با رشته تخصصى آنان نیز داراى رابطه نزدیک نبوده است شاهد گویاى این مطلب این است که مثلاً لوئى پاستور (1822 - 1895 م) با اینکه متخصص در علم شیمى بوده، با این حال بیشتر اکتشافات و خدمات ارزنده او به جامعه بشریت، در زمینه علم زیست شناسى و پزشکى بوده است !.

الهام و الکسیس کارل‏

ازمیان دانشمندان معاصر آقاى «الکسیس کارل» از جمله افرادى است که براى الهام، ارزش خاص قائل شده است و معتقد است که روشن بینان بدون استفاده از اعضاى حس خود، افکار دیگران را درک مى‏کنند، و حوادث دور - از لحاظ مکان و زمان - را کم و بیش مى‏بینند ، و آن را یک موهبت استثنائى مى‏داند که جز افراد معدودى از آن برخوردار نیستند، این دانشمند نامى کوشیده است که در این بحث مطالب علمى و یقینى را از احتمالات جدا کند، و انسان را مجموعه‏اى از مطالعات و تجربیاتى که در تمام اعصار و همه کشورها شده، در نظر بیاورد و توانسته است بسیارى از شکل‏هاى فعالیت‏هاى انسانى را مطالعه کند، در اینجا براى این که خوانندگان گرامى با نظریه این دانشمند درباره الهام بیشتر آشنا شوند خلاصه گفتار او را مى‏آوریم:ء
«به یقین اکتشافات علمى تنها محصول و اثر فکر آدمى نیست، و نوابغ علاوه بر نیروى مطالعه و درک قضایا ، از خصائص دیگرى چون اشراق برخوردارند؛ با اشراق چیزهایى را که بر دیگران پوشیده است مى‏یابند و روابط مجهول را بین قضایایى که ظاهراً با هم ارتباط ندارند، مى‏بینند، و وجود گنجینه‏هاى مجهول را به فراست در مى‏یابند ، تمام مردان بزرگ از موهبت اشراق برخوردارند و بدون دلیل و تحلیل ، آنچه را که دانستنش اهمیت دارد مى‏دانند، یک مدیر واقعى احتیاجى به محک‏هاى هوش و اوراق اطلاعاتى براى انتخاب مرئوسین خود ندارد، یک قاضى خوب بدون توجه به جزئیات مواد و تبصره‏هاى قانون، و حتى گاهى به گفته «کاردوزو» با در دست داشتن ادعا نامه غلط مى‏تواند حکم صحیح بدهد، یک دانشمند بزرگ ، خود به خود به سوى راهى که منجر به کشف تازه‏اى خواهد شد کشانده مى‏شود این همان کیفیتى است که پیشتر ، الهام نامیده مى‏شد».
«دانشمندان را مى‏توان به دو دسته تقسیم کرد: یکى منطقى و دیگرى اشراقى، ترقى علوم مرهون این هر دو دسته است ، در علوم ریاضى که اساس و پایه کاملاً منطقى دارد نیز اشراق سهم بسزایى دارد میان ریاضى دانان هم اشراقى مى‏توان یافت و هم منطقى «هر میت » و «ایرشتراس» اشراقى، «برتران» و «ریمان» منطقى، بودند. روشن بینان بدون استفاده از اعضاى حس خود، افکار دیگران را درک مى‏کنند و حوادث دور از لحاظ زمان و مکان را کم و بیش مى‏بینند و از بعضى اشیا و قضایا اطلاعات مطمئن‏ترى از آنچه با اعضاى حس درک مى‏شود، مى‏دهند ، براى فرد روشن بین ، خواندن افکار شخصى دیگران، به اندازه توصیف چهره وى آسان است ولى کلمات «دیدن» و «حس کردن» براى بیان آنچه در شعور وى مى گذرد کافى نیست چون چیزى را نمى‏بیند در جاى جستجو نمى‏کند، بلکه فقط مى داند».
«در بسیارى از موارد هنگام مرگ یا هنگام مواجه شدن با یک خطر بزرگ، بین فرد با فرد دیگر ارتباطى برقرار مى‏شود و کسى که در بستر مرگ افتاده و یا قربانى حادثه‏اى شده است براى یک لحظه، به شکل عادى خود، به نظر یکى از دوستان نزدیکش مى‏رسد، اغلب این شبح خیالى، خاموش و ساکت مى‏ماند وگاهى نیز سخن مى‏گوید، و مرگ خود را خبر مى دهد، و نیز گاهى ، روشن بین از فاصله بعید مى‏تواند منظره یا شخص یا صحنه را ببیند و آن را با دقت ترسیم و توصیف کند، و چه بسیار کسانى که در حال عادى روشن بین نیستند ولى در طول عمر خود یکى دوبار این قبیل ارتباطات را تجربه کرده‏اند».
«به این ترتیب گاهى شناسائى دنیاى خارج، از راه‏هاى دیگرى به جز اعضاى حسى، براى ما میسر مى‏شود. شکى نیست که فکر مى‏تواند حتى از فواصل دور، دو فرد انسانى را مستقیماً با هم مربوط کند این قضایا که مطالعه آنها در عهده علم جدید «متاپسیشیک» است باید همان طورى که هست پذیرفته شود زیرا حقایقى دربر دارد و جنبه‏اى از وجود انسانى را که هنوز خوب شناخته نشده است معرفى مى‏کند و شاید بتواند علت روشن بینى فوق‏العاده برخى‏ها را براى ما روشن سازد. 1
بنابراین، ادارک حسى و تعقلى دو وسیله است براى روح انسانى که تسلط او را بر قسمتى از جهان خارج تأمین مى‏کند ولى در عین حال براى روح انسان وسیله توصیف نشدنى دیگرى وجود دارد که ارتباط او را با جهان خارج برقرار مى‏نماید و نتیجه آن امور زیر است که مورد تصدیق همه دانشمندان مى‏باشد:
1- اکتشافات علمى محصول و اثر تنها فکر آدمى نیست و نوابغ علاوه بر نیروى مطالعه و درک قضایا از نیروى الهام نیز برخوردارند.
2- روشن بینان بدون استفاده از اعضاى حسى خود افکار دیگران را درک مى‏کنند تا آنجا که براى فرد روشن بین خواندن افکار شخص دیگر، به اندازه توصیف چهره وى آسان است .
3- هنگام مرگ یا پیش آمدن خطر، ما بین فرد و فرد دیگر، ارتباطى برقرار مى‏شود و کسى که در بستر مرگ افتاده ، براى یک لحظه به شکل عادى خود به نظر یکى از دوستانش مى‏رسد.
4- روشن بین مى‏تواند از فاصله بعید، منظره یا شخص یا صحنه‏اى را ببیند و آن را با دقت ترسیم و توصیف کند.

شهود و فلسفه برگسن‏

در میان دانشمندان مغرب زمین ، برگسن (1859 - 1941 م) بیش از افراد دیگر به شهود اهمیت داده تا آنجا که مخالفان مکتب وى ، او را مظهر ضد عقلانى و استدلالى معرفى کرده و گروهى او را از ایده آلیستها خوانده‏اند و این نوع حق کشى‏ها در تاریخ علم فراوان است، او دیگر بسان دانشمندان شهود را در مقابل حس، و عقل را جزو منابع معرفت قرار داده است .

غروربى جا

انکار الهام و آگاهى‏هاى غیبى، معلول غرور بى جایى است که دامنگیر جمعى از مادى‏هاى قرن هجدهم و نوزدهم شده است ، آنان تصور مى‏کردند که همه چیز را فهمیده‏اند و در دائره هستى براى آنان مجهولى باقى نمانده است و بر تمام پیچیدگیهاى جهان دست یافته و علل طبیعى پدیده‏ها را کشف کرده‏اند و دریافته‏اند که هر حادثه‏اى علت مادى دارد.
نتیجه یک چنین غرور علمى، این است که به همه چیز بى اعتنا شده و به آنچه از پیشینیان به یادگار مانده است، با دیده شک و تردید و احیاناً انکار بنگرند.
این غرور علمى که در قرن بیستم درهم شکست و یا از حرارت و شدت آن کاسته شد، کم کم بشر را آگاه ساخت که بسیارى از رموز خلقت هنوز در پس پرده جهل مانده، و هنوز بیش از اندکى از اسرار شگفت آور جهان آفرینش ، براى بشر فاش نشده است .
مردان محقق، و شخصیت‏هاى بارز علمى، فریب پیروزى‏هاى جزئى را در میدان علم و دانش نخورده و با جرأت و جسارت به انکار آنچه که هنوز درستى یا نادرستى بودن آن ثابت نشده و در ردیف علوم قرآن نگرفته است ، برنمى‏خیزند.

دریچه‏هائى به سوى جهان اسرار آمیز غیب‏

خدا به خاطر لطف و مرحمتى که نسبت به بندگان خود دارد، دریچه‏هایى را به سوى جهان غیب باز گرذارده است تا همگان بدانند که آگاهى از غیب یک امر محال و غیر ممکن نیست، بلکه تسلط انسان بر غیب امرى است صددرصد ممکن، که جاى هیچ شک و تردید در آن وجود ندارد.
* * *

1- وحى به حیوانات‏

کارهاى شگفت‏انگیز حیوانات که در کتاب‏هاى حیوان شناسى، جانور شناسى و حشره‏شناسى به طور مفصل پیرامون آنها بحث شده است نمونه واضحى از وجود الهام در حیوانات است .
کارهاى محیر العقول جانداران از قبیل تقسیم کار، انتخاب وظیفه، ساختن عضو مفقود و آشنائى به کلیه نیازمندیهاى زندگى را نمى توان از راه تعقل و تفکر توجیه نمود زیرا بدیهى است که حیوان، فاقد دستگاه تفکر و تعقل است؛ همچنانکه نمى توان آنها را معلول نظم داخلى و ارگانیزم وجود خارجى جانداران دانست زیرا ترکیب خواص فیزیکى و شیمیایى یک موجود براى انجام امور ابتکارى وابداعى مانند تقسیم کار، انتخاب وظیفه ، تجدید ساختمان عضو مفقود، و انطباق با محیط، کافى نمى‏باشد.
یک ماشین حساب ممکن است آنچنان منظم ساخته شود، که اعمال جمع و تفریق و ضرب و تقسیم را دقیقاً انجام دهد اما هرگز ماشین حساب قادر به ابداع و ابتکار یا قاعده ریاضى نیست، یک ماشین ترجمه مى تواند دقیقا سخنان یا نوشته یک نفر را ترجمه کند ولى هرگز نظم دقیق آن ماشین قادر به تصحیح اشتباه گوینده نمى‏باشد.
چون در زندگى حیوانات کارهاى ابداعى و ابتکارى بى‏سابقه دیده مى‏شود جز این که آنها را معلول الهام از جهان بالا بدانیم توجیه دیگرى ندارد قرآن مجید نام اینگونه الهام راوحى نهاده است . 2

2- روشن بینى و تله پاتى

دانشمندان مى‏گویند در نهاد انسان استعداد مرموزى وجود دارد که به مدد آن مى‏تواند افکار دیگران را بخواند و از حوادثى که در نقاط دور دست رخ مى‏دهد با نیروى مافوق حس، آگاهى پیدا مى‏کند مبادله افکار و احساسات از راه دور به واسطه حس مخصوص کاملا یک امر عملى است هر چند از طریق وسائل فنى نوین از قبیل تلویزیون ، رادیو، تلفن و تلگراف ،افکار را مبادله مى‏کنند ولى دانش، براى چنین مبادله‏اى راه دیگرى به نام «تله پاتى» و یا «حس روشن بینى» معتقد است .
فرق «تله پاتى» با روشن بینى این است که روشن بینى همان قدرت درک اتفاقى است از فاصله‏هاى دور زمانى و مکانى، آن هم بدون وسائل حسى ولى «تله پاتى» کیفیتى است که به وسیله آن افکار و هیجانات و احساسات از مغزى به مغز دیگر بدون وسیله حس منتقل مى‏شود و در حقیقت روشن بینى و تله پاتى دور روى یک سکه هستند و هر دو نام مناسبى مى‏باشند براى دید دوم انسان چه درخواب و چه در بیدارى.
امروز «پوگیسم» در این زمینه به وسعت نظر بیشترى قائل شده است و زندگى را «موج» مى داند و براى آن امواج گیرنده و فرستنده مى‏شناسد و معتقد است که امواج را همچنان که با سیم مى‏توان گرفت با اندیشه نیز مى توان گرفت، اندیشه را موجى مى‏شناسد که بعد ازآفریده شدن به ارتعاش مى‏آید و در صورت وجود گیرنده قابل گرفتن است .

3- ارتباط با ارواح‏

ارتباط با ارواح به صورت‏هاى مختلفى انجام مى‏گیرد که صورت روشن و قابل اعتماد آن این است که استاد ماهر این فن، شخصى را که براى این کار آمادگى دارد، با نگاه و تلقین خواب مى کند و روح او به سؤالات استاد پاسخ مى‏دهد و گاهى در این تماس از اسرار نهفته پرده برداشته مى‏شود.
تماس با ارواح به صورت «علمى » از جهات گوناگون قابل مطالعه مى‏باشد ، در این زمینه کتابها و رساله‏هاى فراوانى به وسیله دانشمندان شرق و غرب نگارش یافته و صفحات زیادى از برخى دائرةالمعارف‏هاى علمى را به خود اختصاص داده است .
دانشمندان این فن و کسانى که سالیان دراز در این راه کوشیده‏اند اظهار مى‏دارند که توانسته‏اند با مجاهدتهاى پى‏گیر و آزمایشهاى فراوان از روى گوشه‏اى از جهان مرموز و ناشناخته ارواح، پرده بردارند و کارهاى خارق عادت و حیرت‏انگیزى را که به وسیله آنها انجام مى‏شود از نزدیک مشاهده نمایند، نویسنده دائرة المعارف قرن بیستم در جلد چهارم کتاب خود، درباره روح، جدولى از اسامى دانشمندان مشهور را که به واقعیت این علم اعتراف کرده‏اند، ارائه مى‏دهد در این جدول نام چهل و هفت نفر از دانشمندان بزرگ فرانسه، انگلستان، ایتالیا، آلمان و آمریکا آمده است .
البته باید دانست که ارتباط با ارواح به طور اجمال مطلبى است صحیح ، ولى هرگز نمى‏توان گفتار هر مدعى را در این باره پذیرفت بلکه باید با قرائن و علائم راستگویان را از دروغگویان تمیز داد.

4- الهام به افراد

گاهى ممکن است مطلبى به قلب القا شود و انسان یک مرتبه خود را بر مطلبى واقف و آگاه ببیند، به این نوع القاء در اصطلاح، الهام مى‏گویند.
این گونه الهامات به قدرى در هر زمان و مکان فراوان است که باید آن را در ردیف حوادث معمولى قرار داد حتى منشأ بسیارى از اختراعات و اکتشافات علمى و ابتکارات و مضامین عالى شعرى همین الهام است .
قرآن مجید نمونه‏اى در این مورد نقل مى‏کند و مى‏فرماید:
«و اوحینا الى ام موسى ان ارضعیه ...» (قصص /7)
«به مادر موسى الهام کردیم که کودک خود را شیر ده ...»

5- خواب‏هاى راستین‏

خواب ، انواع و اقسامى دارد که یک نوع آن مورد نظر ما است و آن خواب‏هایى است که از یک واقعیت جدا از اندیشه و ذهن، از واقعیتى محکم و استوار و پابرجا گزارش مى‏دهد این نوع خواب‏هاى الهى است که ما را با جهان خارج از خود مربوط مى‏سازد و از روحى حقایقى دور از محیط ذهن و اندیشه پرده بر مى‏دارد و این قبیل خواب‏ها به اندازه‏اى زیاد است که هرگز نمى‏توان آن را انکار کرد و قرآن نمونه‏هاى پیچیده‏اى در سوره«یوسف» نقل مى‏نماید.
پیامبر گرامى اسلام درباره این نوع خواب‏ها فرموده است :
«ان الرویا الصادقة جزء من النبوة: 3 رؤیاى صادق، بخشى از نبوت است».

ابرآگاهى و فلاسفه اسلام‏

1- شیخ الرئیس ابوعلى سینا در کتاب «اشارات» در «نمط هشتم» مى‏گوید:
اگر عارفى از غیب خبر داد و آینده، درستى آن را ثابت کرده او را تصدیق کن و به او ایمان بیاور زیرا چنین آگاهى‏اى یک رشته اسباب طبیعى دارد.
و نیز در تنبیهات این نمط، به برهان این مطلب اشاره کرده و مى‏گوید:
وقتى اشتغالات روح از طریق حواس کم شد، براى روح انسان فرصتى دست مى‏دهد که خود را از دست قواى طبیعى خلاص کرده و به جانب قدس پرواز کند و صورت‏هایى را در آنجا ببیند و این حالت گاهى در خواب و در حال بیمارى به انسان عادى نیز رخ مى‏دهد.
و نیز در جاى دیگر مى‏گوید:
اگر به تو گفتند که فلان عارف کارى انجام مى‏دهد و یا به جسمى حرکت مى‏بخشد یا خود حرکتى مى‏کند که از توانایى دیگران بیرون است این سخن را انکار مکن زیرا براى این کار یک سلسله اسباب ، وجود دارد که اگر تو نیز از آن راه وارد شوى به همان مقصد مى‏رسى.
و باز مى‏گوید:
تجربه و آزمایش به روشنى ثابت کرده است که انسان در موقع خواب مى‏تواند با جهان خارج تماس بگیرد و اطلاعاتى کسب کند، اکنون چه مانعى دارد که انسان در موقع بیدارى داراى چنین قدرتى باشد و تجربه وآزمایش نیز این حقیقت را ثابت کرده است .4
* * *
2- شیخ شهاب الدین سهروردى که در فلسفه الهى و ریاضات نفسانى عملى، کم نظیر بود درباره آگاهى انسان از غیب ، چنین مى‏گوید:
هر وقت شواغل حواس ظاهرى کاهش یافت در این وقت، نفس انسان از دست قواى طبیعى رهایى جسته و بر یک سلسله امور غیبى تسلط مى‏یابد سپس مى‏گوید:
اگر انسان‏هاى کامل مانند پیامبران و اولیا از غیب خبر مى‏دهند، به خاطر نوشته‏هایى است که مى‏بینند و یا امواج و یا صداهاى دل انگیز و هولناکى است که مى‏شنوند و یا صورت‏هایى است که مشاهده مى‏کنند و با آنان سخن مى‏گویند ، و سپس از غیب خبر مى‏دهند. 5
* * *
3- صدرالمتألهین در تعالیق خود بر «حکمت اشراق» امکان آگاهى از غیب را به گونه‏اى مشروح مورد بحث قرار داده و مى گوید: «نفس بر اثر اتصال با جهان عقل، و یا عالم مثال (جهان صور اشیاء) ، آگاهى‏هایى کسب مى‏کند» سپس مطلب را با براهین عقلى روشن مى‏سازد.
هدف از نقل این کلمات این است که روشن گردد دانشمندان و پى‏افکنان علوم بشرى از گذشته و حال، آگاهى از غیب را براى بشریک امر ممکن، بلکه واقع شده تلقى مى‏کنند ، جایى که آگاهى از غیب براى بشر معمولى ممکن، بلکه واقع شده باشد در امکان آن براى پیامبران و امامان معصوم جاى شک و تردیدى باقى نخواهد ماند.
در پایان این بخش لازم است نکته‏اى را تذکر دهیم:
هدف از نقل سخنان دانشمندان دیروز و امروز این است که بدانیم علوم بشرى موضوع آگاهى از غیب را، یک امر ممکن بلکه محقق ، تلقى کرده است و با چنین تصدیق و توصیفى، نباید در امکان آن شک و تردید داشته باشیم.
ولى باید توجه داشت که آگاهى پیامبران و امامان معصوم برغیب، از طریقى است ، غیر از طریق‏هاى عادى که در این بخش پیرامون آنها سخن گفتیم، و اشتراک در نتیجه ، گواه بر اتحاد در راه نیست .
و نیز اگر ما در این بخش ازکشف و شهود و اشراق و یا ارتباط با ارواح سخن گفتیم و به آنها استشهاد کردیم ، نه به این معنى است که گفتار هر مدعى کشف و اشراق را بپذیریم ، یا به تصدیق هر مدعى ارتباط با ارواح، صحه بگذاریم بلکه هدف تصدیق اجمالى است؛ و اما حدود و خصوصیات آنها چیست فعلاً از قلمرو بحث ما بیرون مى‏باشد.

چند نمونه از آیات قرآن درباره علم غیب پیامبر (ص)

اکنون وقت آن رسیده با آیاتى که بر آگاهى پیامبر (ص) از پشت پرده غیب گواهى مى‏دهند آشنا شویم. و در این مورد به ذکر چند آیه بسنده مى‏کنیم.
1- «عالم الغیب فلا یظهر على عیبه احد الامن ارتضى من رسول فانه یسلک من بین یدیه و من خلفه رصداً» (جن /26-27)
«خدا داناى غیب است پس هیچ کس را بر غیب خویش آگاه نمى‏کند مگر بندگانى که مورد رضایت او باشند و آن بندگان عبارتنداز: فرستادگان او، و خدا براى فرستادگان خود از جلو و پشت سرشان، نگهبان قرار مى‏دهد».
مفاد آیه بسیار روشن است و به خوبى مى فهماند که علم غیب، ازخدا است و او فرستادگان خود را از غیب آگاه مى‏کند. 6
2- «و ما صاحبکم بمجنون و لقد راه بالافق المبین و ما هو على الغیب بضنین» (تکویر /22 - 24)
«محمد (ص) دیوانه نیست و فرشته را در افق روشن دیده است و او بر غیب بخیل نیست (علم غیب را که بر او القاء مى‏شود اگر صلاح باشد به شما مى‏گوید و بخل نمى‏کند و از شما پوشیده نمى‏دارد».
بنابراین به خوبى از آیه بر مى‏آید که خداوند رسول گرامى خود را توسط فرشته وحى بر غیب آگاه کرده است .
3- «و اذَ اسّر النبى الى بعض ازواجه حدیثا فلماَ نّباَتْ به و اظهرة الله علیه عَرّفَ بعضه و اعرض عن بعض فلماَ نبّاهَا به قالت من اَنبَاَک هذا قال نَبّانَى العلیم الخبیر...» (تحریم /3).
پیامبر گرامى اسلام، رازى را به یکى از همسران خود گفت (و به او سفارش کرد که آن راز را فاش نکند) ولى او ، راز پیامبر را به دیگرى گفت، خدا پیامبر را از جریان آگاه ساخت و به او خبر داد که همسرش ، راز او را به دیگرى گفته است پیامبر با این که آگاه شد همسرش همه راز را به دیگرى گفته است اما به قسمتى از آن اشاره کرد و به قسمت دیگر اشاره نکرد یعنى به همسرش گفت رازى را که به تو سپردم، فاش ساخته‏اى ،همسرش او را تصدیق کرد و پرسید چه کسى تو را از این جریان آگاه ساخت. پیامبر (ص) ، فرمود: نبانى العلیم و الخیبر.
خداى دانا و آگاه مرا آگاه ساخت.
دقت در مجموع آیه، بخصوص جمله آخر: «نبانى العلیم الخبیر» به روشنى گواهى مى‏دهد که خداوند او را از غیر راه وحى قرآنى از پس پرده غیب آگاه کرده است .
از آیاتى که تا اینجا نقل شد، به خوبى استفاده مى‏شود پیامبر گرامى (ص) بسان دیگر پیامبران الهى چون آدم، نوح ، یعقوب ، یوسف ، صالح، داوود، سلیمان و عیسى، از غیب ، خبر مى‏داد.

آگاهى ازغیب منحصر به پیامبران نیست

در خاتمه، برخى از آیات که دلالت مى‏کند که افرادى از غیر پیامبران هم از غیب آگاهى داشته‏اند نقل مى‏شود تا واضح گردد که آگاهى از غیب منحصر به پیامبران الهى نیست، بلکه خدا به هر یک از بندگان خاص خود که بخواهد چنین عنایتى مى‏کند و او را با غیب این جهان آشنا مى‏سازد:
«اذ قالت الملائکة یا مریم ان الله یبشرک بکلمة منه اسمه المسیح عیسى ابن مریم وجیهاً فى الدنیا والاخرة و من المقربین ویکلم الناس فى المهد و کهلاً و من الصالحین» (آل عمران /45-46)
«هنگامى که فرشتگان به مریم گفتند: اى مریم خدا تو را به فرزندى نوید مى‏دهد که نام وى مسیح عیسى فرزند مریم است، در دنیا و آخرت آبرومند و از مقربان درگاه خداست و در گهواره با مردم سخن مى‏گوید و از صالحان است».
این نه تنها مریم است که از طریق غیب از یک رشته رویدادهاى آینده آگاه شده است بلکه در این مورد همسر ابراهیم و مادر موسى نیز با او همراه مى‏باشند . قرآن درباره همسر ابراهیم چنین مى‏گوید:
«و لقد جائت رسلنا ابراهیم بالبشرى قالوا سلاماً... و امراته قائمة فضحکت فبشرنا ها باسحق و من ورآء اسحق یعقوب» (هود /69 و 71)
«فرستادگان ما (فرشتگان) با مژده به نزد ابراهیم رفتند و گفتند: سلام بر تو ... و همسر وى که ایستاده بود خندید، او را به اسحاق و پس از اسحاق به یعقوب بشارت دادیم»
قرآن درباره مادر موسى که از طریق غیب از سرنوشت فرزند خود آگاه شده است چنین مى‏فرماید:
«و اوحینا الى ام موسى ان ارضعیه فاذا خفت علیه فالقیه فى الیم ولا تخافى و لا تحزنى انا رادوه الیک و جاعلوه من المرسلین» (قصص /7).
«به مادر موسى وحى کردیم که موسى را شیر بده آنگاه که بر او ترسیدى ، او را به دریا بیفکن و نترس و غمگین مباش، ما او را به تو باز مى‏گردانیم و از پیامبران مرسل قرارش مى‏دهیم»
به طورى که مشاهده مى‏کنید: در این آیات کسانى که از طبقه پیامبران نیستند از طریق غیب از حوادث آینده آگاه شده‏اند.

پی نوشت:

1- انسان موجود ناشناخته ، ص 135 - 137.
2- سوره نحل، آیه 68، مشروح این بحث را مى‏توانید در کتاب «راه خداشناسى» تألیف نگارنده ، ص 245 - 262 بخوانید.
3- بحارالانوار ، ج 14، ص 635، چاپ قدیم - این نوع خواب‏ها که به طور مستقیم با آینده سروکار دارد، نه با گذشته نمى تواند علت مادى داشته باشد و هرگز نمى توان پرونده این خواب‏ها را در گذشته جستجو نمود بلکه این نوع خواب‏ها فاقد پرونده است و ما، در کتاب «راز بزرگ رسالت » پیرامون این نوع خواب‏ها سخن گفته‏ایم.
4- اشارات ، ج 3، ص 397 و 399 و 407 و 314.
5- حکمت اشراق، مقاله پنجم .
6- به تفسیر تبیان، ج 3، ص 63 و مجمع البیان ، ج 2، ص 545 و تفسیر ابوالفتوح رازى ، ج 3، ص 268 و المیزان، ج 4، ص 79 مراجعه شود.

منبع:تفسیر منشور جاوید