سفارش تبلیغ

ثبت شرکت
صبا
تاریخ : پنج شنبه 91/12/24 | 9:22 عصر | نویسنده : علی اصغربامری

به نام خدا

روشنفکری " عمری "

بعضی می‏گویند نماز خواندن یعنی چه ؟ ! عبادت یعنی چه ؟ ! اینها مال‏
پیرزنها است ، انسان باید اجتماعی باشد . این حرفها یک نوع روشنفکری‏
است اما " روشنفکری عمری " .
شنیده‏اید که عمر ، " حی علی خیر العمل " را از اذان برداشت ، چرا ؟
به خاطر یک روشنفکری‏ئی که پیش خود کرد ، ولی در واقع یک اشتباه بزرگ‏
[ مرتکب شد ] . زمان او [ دوران اوج ] فتوحات اسلامی و مجاهده اسلامی بود
و سربازها خیل خیل به جنگ دشمن می‏رفتند و با عده کم ، دشمن قوی را به‏
زانو درمی‏آوردند . عده همه مسلمانان پنجاه ، شصت هزار بیشتر نیست و با
دو امپراطوری بزرگ ایران و روم که هر کدام با سپاههای چند صدهزاری به‏
جنگ

اینها آمده‏اند ، می‏جنگند و اینها عده‏ای کمتر از صدهزار هستند و در هر دو
جبهه دشمنان را شکست می‏دهند . جهاد بار دیگر ارزش خود را ثابت می‏کند و
[ مشخص می‏شود ] که وقتی اسلام ، مجاهد می‏پرورد یعنی چه . عمر گفت : وقتی‏
مؤذن در اذان با صدای بلند می‏گوید : " الله اکبر " و بعد شهادتین و "
حی علی الصلوش " و " حی علی الفلاح " ( به نماز روبیاور ، به رستگاری‏
روبیاور ) را می‏گوید عیبی ندارد ، اما " حی علی خیرالعمل " ( به بهترین‏
اعمال روبیاور ) [ که معنای آن این است که ] نماز بهترین اعمال است ،
روحیه مجاهدین را خراب می‏کند ، چون مجاهدین پیش خود می‏گویند حال که‏
نماز بهترین اعمال است ، ما به جای اینکه برویم در میدان جنگ جهاد کنیم‏
، در مسجد مدینه می‏مانیم و در جوار قبر پیغمبر ( ص ) نماز می‏خوانیم که‏
بهترین عملهاست . آنها بروند بکشند و خود را به کشتن بدهند ، زخم‏
بردارند ، چشمشان کور شود ، دستشان بریده شود ، پایشان قطع شود ، شکمشان‏
سفره شود ولی ما اینجا راحت در خانه و پیش زن و بچه خود می‏مانیم و چهار
رکعت نماز می‏خوانیم و از آنها افضل هستیم . عمر گفت : نه ، این بدآموزی‏
دارد ، مصلحت این است که این عبارت را از اذان برداریم . به جای این‏
جمله بگوئید : " الصلوش خیر من النوم " نماز ، خوب چیزی است ، از
خواب بهتر است ، یعنی به جای اینکه بخوابید ، بیائید در مسجد نماز
بخوانید .
این مرد ( عمر ) آن قدر فکر نکرد که آخر این چند ده هزار سرباز که قطعا
تعدادشان به صد هزار نمی‏رسیده با چه قدرتی دارد با دو تا چند صدهزار نفر
، در دو جبهه مختلف می‏جنگد و فاتح می‏شود ؟ این فتح ، فتح چیست ؟ فتح‏
اسلحه است ؟ آیا اسلحه عرب
بر اسلحه ایرانی و رومی می‏چربید ؟ ابدا ، ایرانیان و رومیان از دو کشور
متمدن بودند و عالیترین سلاحهای زمان خود را در اختیار داشتند ، در حالی‏
که شمشیر عرب ، در مقابل شمشیرهایی که در ایران یا روم وجود داشت ، مثل‏
یک آهن شکسته بود . آیا نژاد عرب از نژاد روم یا نژاد ایران قویتر و
نیرومندتر و پهلوانتر بود ؟ ابدا ، مگر نمی‏دانید که [ قبل از اسلام ]
شاپور ذوالاکتاف چه به سر عربها آورد ؟ مگر شاپور ذوالاکتاف نبود که‏
هزاران عرب را اسیر کرد ؟ مگر شانه‏های آنها را سیاه [ و سوراخ ] نکرد و
آنان را به زنجیر نکشید ؟ زور عرب در آن ایام کجا بود ؟ مگر صد سال بعد
همین ایران ، عرب را شکست نداد ؟ پس عرب با چه نیروئی با ایران و روم‏
می‏جنگد و آنها را شکست می‏دهد ؟ نیروی او ، نیروی ایمانش است ، همان‏
نیرویی است که از " حی علی خیرالعمل " گرفته ، نیروئی است که از نماز
گرفته ، نیروئی است که از راز و نیاز با خدای خودش گرفته است . به‏
تعبیر قرآن وقتی که او شب به درگاه الهی می‏ایستد و راز و نیاز و مناجات‏
می‏کند ، از خدای خود نیرو می‏گیرد . آن نیروست که به او روحیه داده ،
یعنی روحیه عرب است که ایران و روم را شکست می‏دهد . این روحیه را از
چه چیز گرفته است ؟ از ایمانش گرفته ، نماز چیست ؟ تازه کردن ایمان .
این روحیه را از الله اکبرش گرفته است . وقتی که در نماز چندین بار
می‏گوید : " الله اکبر " جواب همه را می‏دهد ، همه اینها هیچ است .
وقتی چند صدهزار سرباز را در مقابل خود می‏بیند ، می‏گوید : " لا حول و لا
قوش الا بالله العلی العظیم " ، " الله اکبر " خدا بزرگتر است ، همه‏
قدرتها به دست خداست . انسان باید به خدا اتکاء داشته باشد ، از خدا
نیرو بگیرد ، از خدا قدرت
بخواهد . همین نماز است که به او نیرو داده است ، اگر این نماز نبود ،
آن سرباز مجاهد ، مجاهد نبود .
تو او را از اشتباه بیرون بیاور . مگر اسلام نمی‏گوید که این دستورها به‏
یکدیگر وابسته است ؟ آنکه جهاد بر او واجب است ، باید جهاد کند و
ماندنش برای نماز در مسجد مدینه حرام است . شرط قبول نماز جهاد است ،
و شرط قبول جهاد ، نماز . آنکه شرایط یک مجاهد برایش فراهم است ، بر
او واجب است که جهاد کند ، به او بگو که اسلام می‏گوید نماز منهای جهاد
باطل است . این نه تنها خیرالعمل نیست ، بلکه شرالعمل است و نماز
نیست . نماز اسلام را به او یاد بده . آن نمازی که آدم از جهاد فرار کند
و مسجد را انتخاب کند ، نماز اسلام نیست ، نماز اسلام ، خیرالعمل است .
نه اینکه بیائی " حی علی خیرالعمل " را از اذان برداری و خیال کنی این‏
بدآموزی دارد ، چون مسلمانان به جای جهاد ، سراغ نماز می‏روند ! نه ،
فکرش را اصلاح کن ، اشتباه را از کله اش بیرون بیاور . چرا چنین حرفی‏
می‏زنی ؟ !
این است که در منطق اسلام و اگر بخواهیم به تعبیر امروز بگوییم ، در
نظام ارزشهای اسلامی ارزش ارزشها " عبادت " است ، اما " عبادت‏
اسلامی " ، " عبادت با شرایط " . قرآن به ما گفته است که نماز ، آن‏
وقت نماز است که اثرش هویدا باشد ، اثر خود را نشان دهد . چطور نشان‏
می‏دهد ؟ " « ان الصلوش تنهی عن الفحشاء و المنکر »" ( 1 ) خصلت نماز
درست ، این است که انسان را از کارهای زشت باز

می‏دارد . اگر دیدی نماز می‏خوانی و در عین حال معصیت می‏کنی ، بدان که‏
نمازت نماز نیست . پس نمازت را درست کن . نماز ، تو را به همه‏
ارزشهای دیگر می‏رساند به شرط اینکه نمازت واقعا نماز باشد .
همه درسها را باید از علی ( ع ) یاد بگیریم . علی ( ع ) مجمع تمام‏
ارزشهای اسلامی است و نهج‏البلاغه سخن اوست ، کتابی که انسان به هر جای آن‏
[ مراجعه کند ] کانه منطقی دیگر می‏بیند ، یعنی یک انسان دیگری ، غیر از
انسانی که در جای دیگر این کتاب حرف می‏زند ، می‏بیند . در هر جائی ، علی‏
( ع ) یک شخصیت است [ به این معنا که ] شخصیتی است جامع همه ارزشهای‏
انسانی . یک جا منطقش ، منطق حماسه است ، گوئی پس از دوره کودکی ،
وارد نظام شده و دوره سربازی و بعد درجات نظامی را طی کرده و یک‏
فرمانده شده است ، و غیر از مسائل فرماندهی چیز دیگری نمی‏داند ، روحی‏
است مملو از حماسه نظامی . در جای دیگر سراغ همین علی می‏رویم ، او را
عارفی می‏بینیم که گوئی جز راز و نیاز عاشقانه چیز دیگری را متوجه نیست .




تاریخ : پنج شنبه 91/12/24 | 12:15 عصر | نویسنده : علی اصغربامری

به نام خدا

جامعیت نهج‏البلاغه

نهج‏البلاغه - که من نمی‏توانم بگویم کتاب علی است ( 1 ) - چگونه کتابی‏
است ؟ در نهج‏البلاغه عناصر گوناگون را می‏بینید . وقتی انسان نهج‏البلاغه را
مطالعه می‏کند ، گاهی خیال می‏کند بوعلی سیناست که دارد حرف می‏زند ، یک‏
جای دیگر را که مطالعه می‏کند ، خیال می‏کند ملای رومی یا محی الدین عربی‏
است که دارد حرف می‏زند ، جای دیگرش را که مطالعه می‏کند ، می‏بیند یک‏
مرد

حماسی مثل فردوسی است که دارد حرف می‏زند ، یا فلان مرد آزادیخواه که جز
آزادی چیزی سرش نمی‏شود دارد حرف می‏زند ، یک جای دیگر را که مطالعه‏
می‏کند ، خیال می‏کند یک عابد گوشه‏نشین و یک زاهد گوشه‏گیر و یا یک راهب‏
دارد حرف می‏زند . همه ارزشهای انسانی را [ در علی ( ع ) می‏بینیم ] ، چون‏
سخن ، نماینده روح گوینده است . ببینید علی چقدر بزرگ است و ما چقدر
کوچک !
تا حدود پنجاه سال پیش که گرایش جامعه ما در مسائل دینی و مذهبی فقط
روی ارزش زهد و عبادت بود ، وقتی واعظی بالای منبر می‏رفت کدام قسمت از
نهج‏البلاغه ر ا می‏خواند ؟ حدود ده تا بیست خطبه بود که معمول بود خوانده‏
شود . کدام خطبه‏ها ؟ خطبه‏های زهدی و موعظه‏ای نهج‏البلاغه ، [ مانند این‏
خطبه که اینطور شروع می‏شود : ] « ایها الناس انما الدنیا دار مجاز ، و
الاخرش دار قرار ، فخذوا من ممرکم لمقرکم » ( 1 ) . باقی خطبه‏های‏
نهج‏البلاغه مطرح نبود ، چون اصلا جامعه نمی‏توانست آنها را جذب کند .
جامعه به سوی یک سلسله ارزشها گرایش پیدا کرده بود و [ فقط ] همان‏
قسمت نهج‏البلاغه که در جهت آن گرایشها و ارزشها بود ، معمول بود . صد
سال می‏گذشت و شاید یک نفر پیدا نمی‏شد که " فرمان امیرالمؤمنین به‏
مالک اشتر " را که خزانه‏ای از دستورهای اجتماعی و سیاسی است بخواند ،
چون اصلا روح جامعه این نشاط و این موج را نداشت . مثلا آنجا که علی ( ع )
می‏گوید : « فانی سمعت رسول الله ( ص ) یقول فی غیر موطن " لن تقدس‏
امة لا یؤخذ للضعیف فیها حقه من القوی »
« غیر متتعتع » " ( 2 ) . علی ( ع ) می‏گوید که از پیغمبر مکرر شنیدم که‏
می‏فرمود : هیچ امتی به مقام قداست و طهارت و مبرا و خالی بودن از عیب‏
نمی‏رسد ، مگر قبلا به این مرحله رسیده باشد که ضعیف در مقابل قوی بایستد
و حق خود را مطالبه کند ، بدون اینکه لکنت زبان پیدا کند . جامعه پنجاه‏
سال پیش نمی‏توانست ارزش این حرف را درک کند ، چون جامعه یک ارزشی‏
بود ، فقط به سوی یک ارزش یا دو ارزش گرایش کرده بود ، ( 1 ) ولی کلام‏
علی ( ع ) است که همه ارزشهای انسانی در آن موجود می‏باشد و این ارزشها
در تاریخ زندگی و شخصیت علی ( ع ) موجود است .




تاریخ : پنج شنبه 91/12/24 | 12:13 عصر | نویسنده : علی اصغربامری

به نام خدا

نمونه‏های افراط در رشد یک ارزش خاص

. 1 عبادت
یکی از ارزشهای انسانی که اسلام آن را صد درصد تأیید می‏کند ، عبادت‏
است . عبادت به همان معنی خاصش مورد نظر است ، ( 1 ) یعنی همان خلوت‏
با خدا ، نماز ، دعا ، مناجات ، تهجد ، نماز شب و مانند آن که جزء متون‏
اسلام است و از اسلام ، حذف شدنی نیست .
عبادت یک ارزش واقعی است ، ولی اگر مراقبت نشود ، جامعه [ به حد
افراط ] به سوی این ارزش کشیده می‏شود ، یعنی اساسا اسلام فقط می‏شود
عبادت کردن ، فقط می‏شود مسجد رفتن ، نماز مستحب خواندن ، دعا خواندن ،
تعقیب خواندن ، غسلهای مستحب به جا آوردن ، تلاوت قرآن . اگر جامعه در
این مسیر به حد افراط برود ، همه ارزشهای دیگر آن محو می‏شود ، چنانکه‏
می‏بینیم در تاریخ اسلام چنین مدی در جامعه اسلامی پیدا شده و حتی در افراد
[ چنین مدی را ] می‏بینیم . افراد صد درصد بی‏غرض که هیچ نمی‏شود آنها را متهم کرد به این‏
وادی افتاده‏اند و وقتی به این جاده کشیده شدند ، دیگر نمی‏توانند تعادل را
حفظ کنند . چنین شخصی نمی‏تواند [ بفهمد ] که خدا او را انسان آفریده ،
فرشته که نیافریده است . اگر فرشته بود ، باید از این راه می‏رفت .
انسان باید ارزشهای مختلف را به طور هماهنگ در خود رشد دهد .
به پیغمبر اکرم ( ص ) خبر دادند که عده‏ای از اصحاب ، غرق در عبادت‏
شده‏اند . ناراحت و عصبانی به مسجد تشریف آورد و فریاد کشید : « ما بال‏
اقوام ؟ » چه می‏شود گروههائی را ؟ چه شان است ؟ ( تعبیر مؤدبانه‏ای است‏
، کأنه [ به تعبیر عامیانه ] می‏گوئیم چه مرضی دارند ؟ ) شنیده‏ام چنین‏
افرادی در امت من پیدا شده‏اند . من که پیغمبر شما هستم اینطور نیستم ،
هیچوقت همه شب تا صبح را عبادت نمی‏کنم ، قسمتی از آن را استراحت‏
می‏کنم ، می‏خوابم ، من به خاندان و همسران خود ، رسیدگی می‏کنم ، هر روز
روزه نمی‏گیرم ، بعضی روزها روزه می‏گیرم ، روزهای دیگر را حتما افطار
می‏کنم ، کسانی که این کارها را پیش گرفته‏اند ، از سنت من خارجند .
پیغمبر وقتی احساس می‏کند یک ارزش از ارزشهای اسلامی ، سایر ارزشها را
در خود محو می‏کند ، یعنی جامعه اسلامی به یک طرف مد پیدا کرده است ،
شدیدا با آن مبارزه می‏کند .
عمرو بن عاص دو پسر دارد : یکی به نام محمد که تیپ پدرش است ، یعنی‏

آن پسر دیگر به پدر می‏گفت : خیری از علی نمی‏بینی ، برو طرف معاویه .
یکوقت پیغمبر به [ عبد الله ] رسید و فرمود : چنین به من خبر داده‏اند که‏
شبها تا صبح عبادت می‏کنی و روزها روزه می‏گیری . گفت : بله یا رسول الله‏
. فرمود : ولی من چنین نیستم و قبول هم ندارم و این کار درست نیست ،
این کار را ترک کن .
گاهی جامعه به سوی زهد کشیده می‏شود . زهد ، خودش حقیقتی است ، قابل‏
انکار نیست ، یک ارزش است و دارای آثار و فوائد . محال و ممتنع است‏
که جامعه‏ای روی سعادت ببیند ، یا لااقل آن را بتوانیم جامعه اسلامی‏
بشماریم ، در حالی که در آن جامعه این عنصر و این ارزش وجود نداشته باشد
. اما می‏بینید گاهی همین ارزش ، جامعه را به سوی خود می‏کشد ، دیگر همه‏
چیز می‏شود زهد و غیر از زهد ، چیز دیگری نیست .
. 2 خدمت به خلق
یکی از ارزشهای قاطع و مسلم انسان که اسلام آن را صد درصد تأیید می‏کند و
واقعا ارزشی انسانی است ، خدمتگزار خلق خدا بودن است . در این زمینه‏
پیغمبر اکرم زیاد تأکید فرموده است . قرآن کریم در زمینه تعاون و کمک‏
دادن و خدمت کردن به یکدیگر می‏فرماید : " « لیس البر ان تولوا وجوهکم‏
قبل المشرق و المغرب و لکن البر من امن بالله و الیوم الاخر و الملائکة و
الکتاب و النبیین و اتی المال علی حبه ذوی القربی و الیتامی و المساکین‏
و ابن السبیل و السائلین و فی الرقاب »" ( 1 ) .
اما یکدفعه انسان مثل سعدی البته سعدی در عمل اینطور نبوده ، زبان شعر
است می‏گوید : " عبادت به جز خدمت خلق نیست " ، ( 1 ) همین یکی است‏
و بس . [ عده‏ای با گفتن این سخن ] می‏خواهند ارزش عبادت را نفی کنند ،
ارزش زهد را نفی کنند ، ارزش علم را نفی کنند ، ارزش جهاد را نفی کنند
، این همه ارزشهای عالی و بزرگی را که در اسلام برای انسان وجود دارد ،
یکدفعه نفی کنند . می‏گویند : می‏دانید " انسانیت " یعنی چه ؟ یعنی‏
خدمت به خلق خدا . مخصوصا بعضی از این روشنفکرهای امروز خیال می‏کنند به‏
یک منطق خیلی خیلی عالی دست یافته‏اند و اسم آن منطق خیلی عالی را
انسانیت و انسان گرائی می‏گذارند . انسان گرائی یعنی چه ؟ [ می‏گویند : ]
یعنی خدمت کردن به خلق ، ما به خلق خدا خدمت می‏کنیم . [ می‏گوئیم : ]
باید هم به خلق خدا خدمت کرد ، اما خود خلق خدا چه می‏خواهد باشد ؟ فرض‏
کنیم شکم خلق خدا را سیر کردیم و تنشان را پوشاندیم ، تازه ما به یک‏
حیوان خدمت کرده‏ایم . اگر ما برای آنها ارزش بالاتری قائل نباشیم و اصلا
همه ارزشها منحصر به خدمت به خلق خدا باشد و نه در خود ما ارزش دیگری‏
وجود داشته باشد و نه در دیگران ارزش دیگری وجود داشته باشد ، تازه خلق‏
خدا می‏شوند مجموعه‏ای از گوسفندها ، مجموعه‏ای از اسبها . شکم یک عده‏
حیوان را سیر کرده‏ایم ، تن یک عده حیوان را پوشانده‏ایم . البته اگر
انسان ، شکم حیوانها را هم سیر کند به هر حال کاری کرده است ، ولی آیا
حد اعلای انسان این است که در حیوانیت باقی بماند و حد اعلای خدمت من‏
این است که به حیوانهایی

مثل خودم خدمت کنم و حیوانهایی مثل خودم هم حد اعلای خدمتشان این است که‏
به حیوانی مثل خودشان که من باشم خدمت کنند ؟ نه ، خدمت به انسان [
ارزش والائی است ] ، ولی انسان به شرط انسانیت . همیشه این حرف را
گفته ایم : لومومبا انسان است ، موسی چومبه هم انسان است ، اگر بنا
باشد فقط مسئله ، مسئله خدمت به خلق باشد ، خوب موسی چومبه یک خلق‏
است و لومومبا هم یک خلق دیگر ، پس چرا میان اینها تفاوت قائل می‏شوید
؟ چه فرقی است میان ابوذر و معاویه ، اگر حساب خدمت به خلق است ؟ [
آیا به هر دو باید خدمت کرد ؟ ]
پس اینکه انسانیت یعنی خدمت به خلق و هیچ ارزش دیگری ندارد ، باز
یک نوع افراط دیگری است .
. 3 آزادی
آزادی یکی از بزرگترین و عالیترین ارزشهای انسانی است و به تعبیر دیگر
، [ جزء ] معنویات انسان است ( معنویات انسان یعنی چیزهایی که مافوق‏
حد حیوانیت اوست ) . " آزادی " برای انسان ارزشی مافوق ارزشهای مادی‏
است . انسانهایی که بویی از انسانیت برده‏اند حاضرند با شکم گرسنه و تن‏
برهنه و در سخت ترین شرایط زندگی کنند ولی در اسارت یک انسان دیگر
نباشند ، محکوم انسان دیگر نباشند ، آزاد زندگی کنند .
می‏دانید که - مع‏الاسف - ( 1 ) بوعلی سینا مدتی وزیر بود .

بوعلی غرق عرق شد و باشتاب تمام گذشت .
بوعلی دید منطقی است که جواب ندارد ، واقعیتی است . در منطق حیوانی‏
و در منطق خاکی معنی ندارد که انسان ، مرغ و پلو و اسب و کنیز و غلام و
" بروبیا " را رها کند و بیاید کناسی کند و بعد ، از آزادی و آزادگی‏
سخن براند . آزادی و آزادگی چیست ؟ مگر

یک چیز محسوس و ملموس است ؟ نه ، محسوس و ملموس نیست ، ولی برای‏
وجدان عالی بشر ، آزادی آنقدر ارزش دارد که کناسی را بر اسارت ترجیح‏
می‏دهد .
آزادی واقعا یک ارزش بزرگ است . گاهی انسان می‏بیند در بعضی از
جوامع ، این ارزش به کلی فراموش شده ، ولی یک وقت هم می‏بیند این حس‏
در بشر بیدار می‏شود . بعضی افراد می‏گویند بشریت و بشر یعنی آزادی ، و
غیر از آزادی ، ارزش دیگری وجود ندارد ، یعنی می‏خواهند تمام ارزشها را
در این یک ارزش که نامش " آزادی " است ، محو کنند . [ " آزادی "
، تنها ارزش نیست ، ] ارزش دیگر " عدالت " است ، ارزش دیگر "
حکمت " است ، ارزش دیگر " عرفان " است و چیزهای دیگر .
. 4 عشق
گاهی عشق - مثل آنچه که در عرفان و تصوف و در غزلیات عرفانی ما هست‏
- تنها ارزش انسانی می‏شود . " جلوه‏ای کرد رخش دید ملک عشق نداشت "
و یا :
فرشته عشق نداند که چیست ، قصه مخوان بخواه جام و گلابی به خاک آدم‏
ریز
( 1 )
دیگر ، تمام ارزشهای دیگر حتی عقل [ فراموش می‏شوند ] .

عرفا که گرایششان به ارزش عشق است اصلا گرایش ضد عقل دارند و رسما با
عقل مبارزه می‏کنند . حافظ می‏گوید :
صوفی از پرتو می‏راز نهانی دانست گوهر هر کس از این لعل توانی‏
دانست
شرح مجموعه گل (1) مرغ سحر داند و بس که نه هر کو ورقی خواند معانی‏
دانست
می‏خواهد بگوید فقط و فقط عارف با مرکب عشق ، به عرفان حق می‏رسد . در
چند بیت بعد می‏گوید :
ای که از دفتر عقل آیت عشق آموزی ترسم این نکته به تحقیق ندانی‏
دانست
مخاطبش در این بیت ، بوعلی سیناست که در آخر اشارات [ سخن از عشق‏
گفته است ] . پس ، از نظر اینها اساسا انسان و انسانیت عبارت از "
عشق " می‏شود و عقل به دلیل اینکه عقال و پای‏بند است ، به کلی محکوم‏
می‏شود .
یک وقت هم می‏بینید تنها ارزش ، می‏شود ارزش " عقل و فکر " . انسان‏
می‏گوید این حرفها چیست ، اینها همه خیالات است ، اینها چنین و چنان‏
است . بوعلی سینا گاهی در بین صحبتهایش می‏گوید : " این حرفها ، اشبه‏
به خیالات صوفیه است ، باید با مرکب عقل جلو رفت " .
اینها ارزشهای گوناگونی است که در بشر وجود دارد : عقل ، عشق ، محبت‏
، عدالت ، خدمت ، عبادت ، آزادی و انواع دیگر
ارزشها . حال کدام انسان ، انسان کامل است ، او که فقط عابد محض است ؟
او که فقط آزاده محض است ؟ او که فقط عاشق محض است ؟ او که فقط عاقل‏
محض است ؟ نه ، هیچکدام " انسان کامل " نیست ، انسان کامل آن انسانی‏
است که " همه این ارزشها " ، " در حد اعلی " و " هماهنگ با یکدیگر
" در او رشد کرده باشد . علی ( ع ) چنین انسانی است .




تاریخ : پنج شنبه 91/12/24 | 12:7 عصر | نویسنده : علی اصغربامری

به نام خدا

لزوم هماهنگی در رشد ارزشها

کمال انسان در تعادل و توازن اوست ، یعنی انسان با داشتن این همه‏
استعدادهای گوناگون هر استعدادی که می‏خواهد باشد آن وقت انسان کامل است‏
که فقط به سوی یک استعداد گرایش پیدا نکند و استعدادهای دیگرش را مهمل‏
و معطل نگذارد و همه را در یک وضع متعادل و متوازن ، همراه هم رشد دهد
که علما می‏گویند اساسا حقیقت عدل به " توازن " و " هماهنگی "
برمی‏گردد .
مقصود از هماهنگی در اینجا این است که در عین اینکه همه استعدادهای‏
انسان رشد می‏کند ، رشدش رشد هماهنگ باشد . مثال ساده‏ای برایتان عرض‏
می‏کنم : یک کودک که رشد می‏کند ، دست ، پا ، سر ، گوش ، بینی ، زبان ،
دهان ، دندان ، احشاء و امعاء و سایر چیزها را داراست . کودک سالم‏
کودکی است که همه اعضایش به طور هماهنگ رشد می‏کنند . حال اگر فرض‏
کنیم که یک انسان فقط بینی‏اش رشد کند و سایر قسمتهای بدنش رشد نکند
مثل کاریکاتورهایی که می‏کشند یا فقط چشمهایش رشد کنند ، یا فقط کله‏اش‏
رشد کند و تنش رشد نکند و برعکس ، و یا دستش رشد کند و پایش رشدنکند
و یا پایش رشد کند و دستش رشد نکند ، چنین انسانی رشد کرده است ، ولی‏
رشد ناهماهنگ . انسان کامل آن انسانی است که همه ارزشهای انسانی در او
رشد کنند و هیچکدام بی‏رشد نمانند و [ به علاوه ] همه ، هماهنگ با یکدیگر
رشد کنند و رشد هر کدام از این ارزشها به حد اعلی برسد ، آن وقت این‏
انسان می‏شود انسان کامل ، انسانی که قرآن از او تعبیر به امام می‏کند : "
« و اذ ابتلی ابراهیم ربه بکلمات فاتمهن قال انی جاعلک للناس اماما
" ( 1 ) . ابراهیم بعد از آنکه از امتحانهای گوناگون و بزرگ الهی بیرون‏
آمد و همه را به انتها رسانید و در همه آن امتحانها نمره عالی و بیست‏
گرفت ، [ به مقام امام یعنی " انسان کامل " رسید ] . یکی از امتحانهای‏
بزرگ ابراهیم ( ع ) آماده شدن او برای بریدن سر فرزند خودش با دست خود
در راه خدا بود ، او تا این حد تسلیم بود که وقتی فهمید خداست که به او
امر می‏کند ، بدون چون و چرا حاضر شد . " « فلما اسلما و تله للجبین »"
( 2 ) ابراهیم آماده کامل برای سر بریدن و اسماعیل هم آماده کامل برای‏
ذبح شدن بود " « و نادیناه ان یا ابراهیم 0 قد صدقت الرؤیا »" ( 3 )
آنچه ما می‏خواستیم تا همینجا بود ، ما واقعا از تو نمی‏خواستیم سر فرزندت‏
را ببری ، می‏خواستیم ببینیم که مقام تسلیم تو در مقابل امر ما و رضای ما
تا چه حد ظهور و بروز می‏کند .
بعد از آنکه ابراهیم از عهده همه امتحانها از به آتش افتادن تا فرزند
را به قربانگاه بردن برمی‏آید و به تنهایی با یک قوم و یک ملت مبارزه‏
می‏کند ، آنگاه به او [ خطاب می‏شود ] : « انی جاعلک للناس اماما » تو
اکنون به حدی رسیده‏ای که می‏توانی الگو باشی ، امام و پیشوا باشی ، مدل‏
دیگران باشی و به تعبیر دیگر ، تو انسان کاملی ، انسانهای دیگر برای کامل‏
شدن باید خود را با تو تطبیق دهند .

علی ( ع ) انسان کامل است ، برای اینکه " همه ارزشهای انسانی " ، "
در حد اعلی " و به طور " هماهنگ " در او رشد کرده است ، یعنی هر سه‏
شرط [ مذکور ] را داراست .
مسئله هماهنگی را باید یک مقدار توضیح دهم . جزر و مد دریا را دیده‏اید
و یا حداقل شنیده اید . دریا دائما در حال جزر و مد است ( 1 ) ، گاهی از
این طرف و گاهی از آن طرف کشیده می‏شود و دائما خروشان است . روح انسان‏
و به تبع آن ، جامعه انسانی ، این حالت جزر و مدی را که در دریا هست‏
داراست . روح انسان دائما در حال جزر و مد است ، از این طرف و آن طرف‏
کشیده می‏شود . جامعه‏ها نیز گاهی به این طرف و آن طرف کشیده می‏شوند .
البته منشأ کشیده شدن جامعه‏ها ممکن است افراد یا جریانهای دیگری باشد
ولی این قضیه هست .
حتی ارزشهای انسانی انسان هم همینطور است ( 2 ) یعنی شما افرادی را
می‏بینید که واقعا گرایششان گرایش انسانی است ، اما گاهی در جهت یک‏
گرایش از گرایشهای انسانی ، " مد " پیدا می‏کنند و کشیده می‏شوند ، به‏
طوری که همه ارزشهای دیگر فراموش می‏شود . اینها مثل همان آدمی می‏شوند که‏
فقط گوش یا بینی یا دستش رشد کرده است .
این یک نکته‏ای است که غالبا جامعه‏ها از راه گرایش
صد درصد به باطل ، به گمراهی کشیده نمی‏شوند ، بلکه از افراط در یک حق به‏
فساد کشیده می‏شوند . بسیاری از انسانها نیز از این راه به فساد کشیده‏
می‏شوند .




تاریخ : پنج شنبه 91/12/24 | 3:25 صبح | نویسنده : علی اصغربامری

به نام خدا

24 اسفند
انفجار بمب در نماز جمعه تهران
در زمانى که رژیم بعث عراق تهدید به بمباران و موشک باران نماز جمعه ها مى کرد، منافقین در یک همکارى نزدیک با رژیم صدام ، در 24 ساعت اسفند 1363 در حالى که حضرت آیت الله خامنه اى مشغول ایراد خطبه بودند، با انفجار بمبى نماز جمعه تهران را به خاک و خون کشیدند و 14 نفر را شهید و 88 نفر را مجروح کردند.
# من فراموش نمى کنم قصه روز جمعه را که آن طور با شکوه ، با نورانیت ، با استقامت گذشت ، آن طور مردم با طماءنینه ، با آن صداهایى که مى آمد، با آن رگبارهایى که مى آمد، من ملاحظه مى کردم ... ندیدم حتى یک نفر را که یک تزلزلى درش پیدا باشد. و آن وقت امام جمعه آن طور با آن طنین قوى صحبت کرد.
# مردم آن طور گوش کردند، آن طور فریاد زدند که ما براى شهادت آمدیم ... با یک همچو ملتى کسى نمى تواند مقابله کند... آن روزى که اعلام مى کنند که مى خواهیم بمباران کنیم نماز جمعه را، بیایند و بیشتر بیایند.
# یک همچو ملتى را نمى تواند کسى به واسطه بمباران کردن یک جایى ، به واسطه شرارت هایى که دارد مى شود، این را منسحب اش کند از این که دارد.
)
صحیفه نور جلد 19، ص 124 و 125
# شما مى آیید نماز جمعه را مى زنید، نماز جمعه را که مى زنید خیال مى کنید ملت ما عقب مى نشیند! مى بینید که در نماز جمعه چه کردند. این یک مطلبى است گفتنى تاریخى ، تا کسى نبیند آن جا را، آن منظره را نبیند، باورش نمى آید که زن و بچه اش تو بغلش است ، مرد بچه اش ‍ پهلویش است ، هیچ حرکت نکنند، این همه فشار، هیچ حرکت نکند.
صحیفه نور جلد 19، ص 127
# از آن ور انفجار آن نامردها، از آن طرف هم آن طور رگبارى که ملاحظه کردید، همه مع ذلک همه هم با طماءنینه نشسته اند سر جاى خودشان و هیچ ابدا حرکتى نمى کنند.
صحیفه نور جلد 19، ص 127




تاریخ : پنج شنبه 91/12/24 | 3:4 صبح | نویسنده : علی اصغربامری

به نام خدا

آگاهیهای انسان

انسان هم خود آگاه است و هم جهان آگاه ، و دوست می‏دارد از خود و از
جهان آگاه‏تر گردد . تکامل و پیشرفت و سعادت او در گرو این دو آگاهی‏
است .
از این دو آگاهی کدام از نظر اهمیت در درجه‏ء اول است و کدام در درجه‏ء
دوم ؟ داوری در این موضوع چندان ساده نیست . برخی بیشتر به خود آگاهی‏
بها می‏دهند و برخی به جهان آگاهی . احتمالا یکی از وجوه اختلاف طرز تفکر
شرقی و طرز تفکر غربی در نوع پاسخی است که به این پرسش می‏دهند ،
همچنانکه یکی از وجوه تفاوتهای علم و ایمان در این است که علم وسیله‏ء
جهان آگاهی و ایمان سرمایه‏ء خود آگاهی است .
البته علم سعی دارد انسان را همان گونه که به جهان آگاهی می‏رساند به‏
خود آگاهی نیز برساند . علم النفس‏ها چنین وظیفه‏ای بر عهده دارند . اما
خود آگاهیهایی که علم می‏دهد مرده و بیجان است ، شوری در دلها نمی‏افکند و نیروهای خفته‏ء انسان را بیدار نمی‏کند ، بر خلاف‏
خود آگاهیهایی که از ناحیه‏ء دین و مذهب پیدا می‏شود که با یک ایمان پی‏
ریزی می‏شود . خود آگاهی ایمانی ، سراسر وجود انسان را مشتعل می‏سازد .
آن خودآگاهی که خود واقعی انسان را به یادش می‏آورد ، غفلت را از او
می‏زداید ، آتش به جانش می‏افکند ، او را دردمند و درد آشنا می‏سازد کار
علوم و فلسفه‏ها نیست . این علوم و فلسفه‏ها احیانا غفلت زا هستند و
انسان را ازیاد خودش می‏برند ، از این روبسا دانشمندان و فیلسوفان بی‏درد
و سر در آخور و خود ناآگاه و بسا تحصیل ناکرده‏های خودآگاه .
دعوت به خودآگاهی و اینکه " خود را بشناس تا خدای خویش را بشناسی‏
" ، " خدای خویش را فراموش مکن که خودت را فراموش می‏کنی " سر
لوحه‏ء تعلیمات مذهب است .
قرآن کریم می‏فرماید :
« و لا تکونوا کالذین نسوا الله فأنسیهم أنفسهم اولئک هم الفاسقون
( 1 ) .
از آنان مباشید که خدا را فراموش کردند پس خدا آنها را از خودشان‏
فراموشانید . آنان همان فاسقان‏اند ( از خود بدر رفتگان‏اند ) .
رسول اکرم فرمود :
« من عرف نفسه عرف ربه »
هر که خود را بشناسد خدای خویش را می‏شناسد .
علی ( ع ) فرمود :
« معرفة النفس أنفع المعارف » .
خودشناسی سودمندترین شناساییهاست .

و هم او فرمود :
« عجبت لمن ینشد ضالته کیف لا ینشد نفسه » .
در شگفتم از کسی که چیزی از خود گم می‏کند و در جستجویش بر می‏آید ، و
خود را گم کرده اما جستجو نمی‏کند .
آگاهان جهان ، عیب اساسی که بر فرهنگ و تمدن غربی گرفته‏اند این است‏
که این فرهنگ ، فرهنگ جهان آگاهی و خود فراموشی است . انسان در این‏
فرهنگ به جهان آگاه می‏گردد ، و هر چه بیشتر به جهان آگاه می‏گردد ، بیشتر
خویشتن را از یاد می‏برد . راز اصلی سقوط انسانیت در غرب همین جاست .
انسان آنگاه که خود را ، به تعبیر قرآن ، ببازد ( خسران نفس ) ، به دست‏
آوردن جهان به چه کارش می‏آید ؟
فکر می‏کنم کسی که بهتر از همه فرهنگ غرب را از این نظر انتقاد کرده‏
است " مهاتما گاندی " رهبر فقید هند است . گاندی می‏گوید :
" غربی به کارهای بزرگی قادر است که ملل دیگر آن را در قدرت خدا
می‏دانند ، لیکن غربی از یک چیز عاجز است و آن تأمل در باطن خویش است‏
. تنها این موضوع برای پوچی درخشندگی کاذب تمدن جدید کافی است .
تمدن غربی اگر غربیان را مبتلا به خوردن مشروب و توجه به اعمال جنسی‏
نموده است ، به خاطر این است که غربی به جای " خویشتن جویی " در پی‏
نسیان و هدر ساختن " خویش " است . اغلب کارهای بزرگ و قهرمانی و
حتی اعمال نیک غربی ، فراموشی ( فراموشی خود ) و بیهودگی است . قوه‏ء
عملی او بر اکتشاف و اختراع و تهیه‏ء وسایل جنگی ، ناشی از فرار غربی از
" خویشتن " است نه قدرت و تسلط استثنایی وی بر خود .

وقتی انسان روح خود را از دست بدهد ، فتح دنیا به چه درد او می‏خورد ؟ "
( 1 )
گاندی می‏گوید :
" در دنیا فقط یک حقیقت وجود دارد و آن شناسایی ذات ( نفس = خود )
است . هر کس خود را شناخت ، خدا و دیگران را شناخته است ، هر کس خود
را نشناخت ، هیچ چیز را نشناخته است . در دنیا فقط یک نیرو و یک‏
آزادی و یک عدالت وجود دارد و آن نیروی حکومت بر خویشتن است . هر کس‏
بر خود مسلط شد ، بر دنیا مسلط شده است . در دنیا فقط یک نیکی وجود
دارد و آن دوست داشتن دیگران مانند دوست داشتن خویش است . به عبارت‏
دیگر ، دیگران را مانند خود انگاریم . باقی مسائل ، تصور و وهم و عدم‏
است " ( 2 ) .
به هر حال ، خواه به خود آگاهی بهای بیشتر بدهیم و خواه به جهان آگاهی‏
، و خواه بهای مساوی به آنها بدهیم ، آنچه مسلم است این است که توسعه‏ء
آگاهی به معنی توسعه و بسط حیات انسان است . روح یا جان مساوی با خبر و
آگاهی است و آگاهی و خبر مساوی با روح و جان است . آن که آگاه‏تر است‏
جانش فزون‏تر است .
جان نباشد جز " خبر " در آزمون هر که را افزون " خبر " جانش‏
فزون

جان ما از جان حیوان بیشتر
از چه ؟ زان رو که فزون دارد خبر
پس فزون از جان ما جان ملک
کو منزه شد ز حس مشترک
وز ملک جان خداوندان دل
باشد افزون تو تجبر را بهل
زان سبب آدم بود مسجودشان
جان او افزون‏تر است از بودشان
ورنه بهتر را سجود دون تری
امر کردن هیچ نبود در خوری
کی پسندد لطف و عدل کردگار
که گلی سجده کند در پیش خار
جان چو افزون شد گذشت از انتها
شد مطیعش جان جمله چیزها
مرغ و ماهی و پری و آدمی
زانکه او بیش است و ایشان درکمی
جان چه باشد ؟ با خبر از خیر و شر
شاد از احسان و گریان از ضرر
چون سر ( 1 ) و ماهیت جان مخبر است هر که او " آگاه‏تر " ، " با
جان‏تر " است
اقتضای جان چو ای دل آگهی است
هر که آگه تر بود جانش قوی است
روح را تأثیر آگاهی بود
هر که را این بیش اللهی بود
چون جهان جان سراسر آگهی است
هر که بیجان است ازدانش تهی است
پس انسان به هر نسبت که از خود و از جهان آگاه‏تر باشد ، جاندارتر
است . جانداری ، به اصطلاح فلاسفه حقیقت مشککه است ، یعنی درجات و
مراتب دارد ، تدریجا که درجه‏ء آگاهی انسان بالا می‏رود ، درجه‏ء حیات و
جانداری‏اش بالا می‏رود .
بدیهی است که خود آگاهی مورد بحث ، خود آگاهی شناسنامه‏ای نیست که‏
نامم چیست ؟ نام پدر و مادرم چیست ؟ در کجا زاده‏ام و در کجا سکونت‏
دارم ؟ و یا خود آگاهی بیولوژیکی نیست که در شناخت حیوانی یک درجه‏
بالاتر از خرس و میمون خلاصه می‏شود.




تاریخ : پنج شنبه 91/12/24 | 3:2 صبح | نویسنده : علی اصغربامری

به نام خدا

انسان و تکلیف

از جمله‏ء استعدادهای انسان همچنانکه قبلا اشاره شد استعداد تکلیف پذیری‏
است . انسان می‏تواند در چهار چوب قوانینی که برایش وضع شده است ،
زندگی کند . هر موجود دیگر غیر از انسان جز از قوانین جبری طبیعی از
قانون دیگر نمی‏تواند پیروی کند . مثلا نمی‏توان برای سنگها و چوبها یا برای‏
درختان و گلها و یا برای اسب و گاو و گوسفند قانون وضع کرد و به آنها
ابلاغ کرد و آنها را مکلف ساخت که در چار چوب قوانین و مقرراتی که برای‏
آنها و به مصلحت آنها وضع شده است رفتار نمایند . این موجودات ، فرضا
در جهت حفظ و مصلحت آنها اقدامی بشود ، باید به صورت اجبار و الزام‏
عمل شود .
ولی انسان یگانه موجود ممتازی است که این " امکان " و " توانایی "
شگفت را دارد که در چهار چوب یک سلسله قوانین قراردادی رفتار نماید .
این قوانین قراردادی از آن نظر که از طرف یک مقام صلاحیتدار وضع می‏شود و
به انسان تحمیل می‏شود و تحمل قانون از نوعی زحمت و مشقت خالی نیست ،
به نام " تکلیف " خوانده می‏شود .
قانونگذار برای اینکه انسان را به تکلیف خاصی مکلف سازد چند شرط را
باید رعایت کند . به عبارت دیگر ، انسان با واجد بودن چند شرط می‏تواند
انجام تکالیفی را بر عهده بگیرد . شرایط تکلیف که در همه تکالیف باید
وجود داشته باشد امور ذیل است :

. 1 بلوغ

انسان به یک مرحله از سن که می‏رسد ، تغییراتی ناگهانی و تغییری شبیه‏
نوعی جهش در اندامش و احساساتش و اندیشه‏اش پیدا می‏شود که بلوغ نامیده‏
می‏شود . هر کسی در حقیقت یک بلوغ طبیعی دارد .
به طور دقیق نمی‏توان یک زمان معین را مرحله‏ء بلوغ برای همه‏ء افراد
معین کرد . ممکن است بعضی افراد از بعضی دیگر زودتر به مرحله‏ء بلوغ‏
طبیعی برسند . خصوصیت فردی افراد و همچنین خصوصیات منطقه‏ای و محیطی در
تسریع یا تأخیر بلوغ طبیعی تأثیر دارد .
آنچه مسلم است این است که جنس زن از جنس مرد زودتر به مرحله‏ء بلوغ‏
طبیعی می‏رسد . از نظر قانونی لازم است یک سن معین که سن متوسط عموم است‏
و یا سنی که حد اقل سن بلوغ است ( بعلاوه‏ء شرطی دیگر مانند رشد ، در فقه‏
اسلامی ) در نظر گرفته شود تا همه‏ء افراد یک ضابطه داشته باشند .
بنابراین ممکن است افرادی به بلوغ طبیعی رسیده باشند ، ولی هنوز به سن‏
بلوغ قانونی نرسیده باشند .
در اسلام طبق نظر اکثریت علمای شیعه بلوغ قانونی مرد از نظر سن ، تمام‏
شدن پانزده سالگی - به سال قمری - و ورود در شانزده سالگی تعیین شده است‏
، و بلوغ قانونی زن تمام شدن نه سالگی و ورود در ده سالگی تعیین شده است‏
. بلوغ قانونی یکی از شرایط تکلیف است ، یعنی فردی که به مرحله‏ء قانونی‏
نرسیده باشد مکلف نیست مگر با دلیل ثابت شود که به مرحله‏ء بلوغ طبیعی‏
قبل از

یکی دیگر از شرایط تکلیف ، عاقل بودن است ، دیوانه که فاقد عقل است‏
مکلف نیست و تکالیف از او ساقط است . همان طوری که نا بالغ در زمان‏
عدم بلوغ به هیچ وجه تکلیفی متوجه او نیست ، در زمان بلوغ نیز مکلف‏
نیست که آنچه را که در زمان عدم بلوغ انجام نداده است ، جبران کند ،
مثلا شخص بالغ وظیفه ندارد نمازهایی که در زمان عدم بلوغ نخوانده قضا کند
، زیرا تکلیفی متوجه او نبوده است . شخص دیوانه نیز در حال دیوانگی‏
مکلف نیست . بنابراین اگر دیوانه‏ای پس از چندی عاقل شد مکلف نیست‏
تکالیفی را که در ایام دیوانگی انجام نداده قضا کند ، مثلا لازم نیست که‏
نمازها و روزه‏های آن زمان را قضا نماید .
بلی ، برخی تکالیف است که به دارایی و اموال کودک یا دیوانه تعلق‏
می‏گیرد و کودک یا دیوانه در حال کودکی یا دیوانگی موظف نیستند آن را
انجام دهند ، ولی پس از آنکه کودک بالغ شد و یا دیوانه عاقل شد باید
انجام دهند ، مانند زکات یا خمسی که به مال کودک و یا مال دیوانه تعلق‏
می‏گیرد که اگر ولی شرعی آنها ادا نکرده باشد خودشان پس از رسیدن به‏
مرحله‏ء مکلف بودن باید انجام دهند .

. 3 اطلاع و آگاهی

بدیهی است که انسان آنگاه قادر است تکلیفی را انجام دهد که از وجود
آن تکلیف آگاه باشد و به عبارت دیگر به او ابلاغ

. 4 قدرت و توانایی

کاری مورد وظیفه و تکلیف انسان قرار می‏گیرد که انسان توانایی انجام آن‏
را داشته باشد ، اما کاری که انسان قادر به انجام آن نیست هرگز مورد
تعلق تکلیف واقع نمی‏شود . شک نیست که توانایی انسان محدود است ،
نامحدود نیست . چون توانایی محدود است ، تکالیف باید در محدوده‏ء
تواناییها صورت گیرد . مثلا انسان توانایی تحصیل علم و دانش دارد اما در
محدوده‏ء معین از نظر زمان و از نظر اندازه‏ء معلومات . یک فرد انسان هر
اندازه نابغه باشد بالاخرش باید تدریجا و در طول زمان مدارج علم و دانش‏
را طی کند . حالا اگر یک فرد را مجبور کنند که یک شبه تحصیلات چند ساله‏
را انجام دهد ، به اصطلاح تکلیف " بما لا یطاق " یعنی تکلیف به کاری که‏
فوق طاقت و قدرت است کرده‏اند و اما اگر انسانی را مجبور کنند که همه‏ء
علوم جهان را فرا گیرد ، باز هم تکلیف به غیر مقدور است و صحیح نیست و
هرگز از طرف یک مقام حکیم عادل چنین حکمی صادر نمی‏شود . خداوند در قرآن‏
کریم می‏فرماید :
« لا یکلف الله نفساإلا وسعها »( 1 ) .
خداوند هیچ کس را جز به اندازه‏ء توانایی اش مکلف نمی‏سازد .
اگر شخصی در حال غرق شدن است و ما قدرت داریم که او را نجات دهیم بر
ما واجب است که او را نجات دهیم ، ولی اگر مثلا هواپیمایی در حال سقوط
است و ما به هیچ وجه قادر نیستیم جلوی سقوط آن را بگیریم تکلیف از ما ساقط است ، یعنی خداوند ما را به‏
خاطر کمک نکردن به جلوگیری از سقوط هواپیما مؤاخذه نمی‏کند .
اینجا یک نکته هست و آن اینکه همچنانکه در مورد اطلاع و آگاهی گفتیم‏
که مشروط بودن تکلیف به اطلاع و آگاهی مستلزم این نیست که ما موظف و
مکلف به تحصیل اطلاع و آگاهی نباشیم ، مشروط بودن تکلیف به قدرت و
توانایی نیز مستلزم این نیست که ما مکلف به کسب و تحصیل قدرت نباشیم‏
. در مواردی تفویت قدرت حرام است و تحصیل آن واجب . فرض کنیم در
مقابل دشمنی سرسخت و قوی و مقتدر قرار گرفته ایم که قصد تهاجم به حقوق‏
ما و یا قصد تهاجم به حوزه‏ء اسلام دارد و ما در حال حاضر قدرت مقابله با
آن را نداریم و هر گونه مقابله‏ای ، از دست دادن نیروهاست بدون آنکه‏
نتیجه‏ای در حال حاضر یا در آینده از این کار خود بگیرم . بدیهی است که‏
در این صورت ما مکلف به مقابله و جلوگیری نیستیم ، ولی همواره مکلف‏
بوده و هستیم که تحصیل قدرت و توانایی کنیم تا در چنین شرایطی دست روی‏
دست نگذاریم . قرآن کریم می‏فرماید :
« و اعدوا لهم ما استطعتم من قوش و من رباط الخیل ترهبون به عدو الله و
عدوکم »( 1 ) .
تا آنجا که ممکن است نیرو و اسبان آماده تهیه کنید تا بدین وسیله‏
دشمنان شما و دشمنان خدا از شما حساب ببرند و قصد تجاوز به شما را از
دماغ خود بیرون کنند .
همان طوری که یک فرد و یا یک جامعه‏ء ناآگاه که در

تحصیل آگاهی کوتاهی کرده است مورد مؤاخذه‏ء الهی قرار می‏گیرد و ناآگاهی‏
برای او عذری محسوب نمی‏شود ، همچنین یک فرد و یا یک جامعه‏ء ناتوان نیز
که در تحصیل قدرت و توانایی کوتاهی کرده است مورد مؤاخذه الهی قرار
می‏گیرد که چرا کسب قدرت و توانایی نکرده است ، ناتوانی او عذری برای‏
او محسوب نمی‏شود .

. 5 آزادی و اختیار

آزادی و اختیار یکی دیگر از شرایط تکلیف است . یعنی انسان آنگاه‏
مکلف است به انجام یک وظیفه که اجبار و یا اضطراری در کار نباشد ، اگر
اجبار ( اکراه ) یا اضطرار در کار باشد ، تکلیف ساقط می‏گردد .
اجبار ( اکراه ) مانند اینکه یک قوه‏ء جابره شخصی را تهدید کند به‏
اینکه حتما روزه‏ء خود را بخورد بطوریکه اگر نخورد ، جانش در خطر قرار
خواهد گرفت . بدیهی است که در چنین مورد تکلیف روزه ساقط می‏شود ، یا
اگر کسی مستطیع شود و یک شخص جابر او را تهدید کند که اگر به حج برود
به جان او یا کسانش صدمه وارد خواهد آورد . پیغمبر اکرم فرمود :
« رفع ما استکرهوا علیه » .
آنجا که اکراه و اجبار به میان آید تکلیف ساقط است .
اضطرار آن است که انسان از طرف شخصی مورد تهدید قرار نمی‏گیرد بلکه‏
این خود اوست که انتخاب می‏کند ، ولی این انتخاب معلول شرایط سختی است‏
که پیش آمده است ، مانند کسی که در بیابانی درمانده و گرسنه است و جز
مردار غذایی که سد جوع کند نمی‏یابد ، در چنین موارد تکلیف حرمت خوردن‏
مردار ساقط می‏شود .
پس فرق اجبار و اکراه با اضطرار آن است که در مورد اجبار و اکراه‏
انسان از طرف یک قوه‏ء جائر و جابر مورد تهدید قرار می‏گیرد که فلان عمل‏
خلاف را باید انجام دهی و اگر انجام ندهی فلان صدمه را به تو خواهم زد ، و
انسان برای آنکه صدمه و ضرری را از خود " دفع " کند یعنی نگذارد وارد
شود نا چار بر خلاف وظیفه‏ء خود عمل می‏کند ، ولی در اضطرار پای تهدید در
کار نیست ، بلکه مجموع شرایط طوری پیش آمده که وضع نامطلوبی را بر او
تحمیل کرده است و او برای آنکه آن وضع را " رفع " کند یعنی آنچه وجود
دارد مرتفع سازد ناچار است بر خلاف وظیفه‏ء اصلی خود عمل کند .
پس تفاوت اکراه و اجبار با اضطرار در دو جهت است :
. 1 در اکراه و اجبار پای تهدید انسان در میان است ، بر خلاف اضطرار .
. 2 در مورد اکراه و اجبار انسان برای " دفع " یک وضع نامطلوب چاره‏
جویی می‏کند ، و در مورد اضطرار برای " رفع " چنان وضعی چاره جویی‏
می‏نماید .
ولی اکراه و اجبار و همچنین اضطرار را از شرایط عمومی تکلیف نمی‏توان‏
به حساب آورد ، یعنی کلیت و عمومیت ندارد ، اولا بستگی دارد به درجه‏ء
صدمه و ضرری که بناست دفع و یا رفع شود ، و ثانیا بستگی دارد به اهمیت‏
آن تکلیفی که انسان می‏خواهد به علت اکراه یا اضطرار انجام ندهد .
بدیهی است که هیچ گاه به بهانه‏ء اکراه یا اضطرار نتوان به زیان دیگران‏
و به ضرر اجتماع و یا به زیان خود دین اقدامی کرد . برخی تکالیف است که‏
هر ضرر و صدمه‏ای را به خاطر آنها باید تحمل کرد .
شده باشد . فرضا قانونگذاری قانونی را وضع کند ولی به اطلاع مکلف نرساند
، مکلف ملزم نیست و بلکه قادر نیست آن را به مرحله‏ء اجرا درآورد و اگر
عملا بر خلاف رفتار نماید قانونگذار نمی‏تواند او را مجازات نماید . علمای‏
علم اصول می‏گویند مجازات کسی که از تکلیف آگاه نیست و تقصیری در کسب‏
اطلاع ندارد زشت است و نام این اصل را " قبح عقاب بلا بیان " می‏گذارند
. قرآن کریم مکرر این حقیقت را بیان کرده است که هیچ قومی را به جرم‏
تخلف از یک قانون عذاب نمی‏کنیم مگر آنکه حجت بر آن مردم تمام شده‏
باشد ، یعنی هیچ قومی را " عقاب بلا بیان " نمی‏کنیم .
البته شرط بودن علم و آگاهی برای تکلیف به نحوی که گفته شد مستلزم این‏
نیست که انسان بتواند عملا خود را در بی خبری نگه دارد و آن را عذری برای‏
خویش بپندارد . انسان مکلف است که تحصیل علم و آگاهی کند و سپس بر
طبق آگاهی خویش عمل و فعالیت کند . در حدیث است که روز قیامت برخی‏
گنهکاران را در محکمه‏ء عدل الهی حاضر می‏کنند و درباره‏ء برخی کوتاهیها در
انجام مسؤولیتهایشان آنها را مورد مؤاخذه قرار می‏دهند . به گناهکار گفته‏
می‏شود : چرا ندانستی و چرا در پی تحصیل آگاهی نبودی ؟
پس منظور از اینکه می‏گوییم علم و آگاهی شرط تکلیف است ، این است که‏
اگر تکلیفی به مکلف ابلاغ نشده باشد و مکلف در این جهت تقصیری نداشته‏
باشد ، یعنی او کوشش لازم را برای تحصیل آگاهی کرده و در عین حال بدان‏
دست نیافته است ، چنین مکلفی نزد خدا معذور است .




تاریخ : پنج شنبه 91/12/24 | 2:59 صبح | نویسنده : علی اصغربامری

به نام خدا

طغیان انسان علیه محدودیتها

انسان در عین اینکه نمی‏تواند رابطه‏اش را با وراثت ، محیط طبیعی ،
محیط اجتماعی و تاریخ و زمان بکلی قطع کند ، می‏تواند تا حدود زیادی علیه‏
این محدودیتها طغیان نموده ، خود را از قید حکومت این عوامل آزاد سازد .
انسان به حکم نیروی عقل و علم از یک طرف ، و نیروی اراده و ایمان از
طرف دیگر تغییراتی در این عوامل ایجاد می‏کند و آنها را با خواستهای‏

عاملی برای محدود کردن آزادی انسان نام نبردیم . چرا ؟ آیا قضا و قدر
الهی وجود ندارد و یا قضا و قدر عامل محدود کردن نیست ؟ قضا و قدر الهی‏
امری قطعی و مسلم است ، ولی عامل محدود کردن انسان نیست . قضای الهی‏
عبارت است از حکم قطعی الهی درباره‏ء جریانات و حوادث ، و قدر الهی‏
عبارت است از اندازه گیری پدیده‏ها و حوادث .
از نظر علوم الهی مسلم است که قضای الهی به هیچ حادثه‏ای مستقیما و بلا
واسطه تعلق نمی‏گیرد ، بلکه هر حادثه را تنها و تنها از راه علل و اسباب‏
خودش ایجاب می‏کند . قضای الهی ایجاب می‏کند که نظام جهان نظام اسباب و
مسببات باشد . انسان هر اندازه آزادی از ناحیه‏ء عقل و اراده دارد و هر
اندازه محدودیت که از ناحیه‏ء عوامل موروثی و محیطی و تاریخی دارد ، به‏
حکم قضای الهی و نظام قطعی سببی و مسببی جهان است ( 1 ) .
بنابراین خود قضای الهی یک عامل برای محدودیت انسان به شمار نمی‏رود .
محدودیتی که به حکم قضای الهی نصیب انسان شده است همان محدودیت ناشی‏
از شرایط موروثی و شرایط محیطی و شرایط تاریخی است نه محدودیت دیگر ،
همچنانکه آزادی ای هم که نصیب انسان شده به حکم قضای الهی است ولی به‏
این صورت که قضای الهی ایجاب کرده انسان موجودی صاحب عقل و اراده باشد
و در دایره‏ء محدود شرایط طبیعی و اجتماعی بتواند خود را به مقیاس و سیعی‏
از قید تسلیم به آن شرایط آزاد سازد و سرنوشت و آینده‏ء خویش را در دست‏
گیرد .




تاریخ : پنج شنبه 91/12/24 | 2:58 صبح | نویسنده : علی اصغربامری

به نام خدا

میدان آزادی و اراده‏ء انسان

بدیهی است که انسان در عین آزادی برای ساختن اندامهای روانی خویش و
تبدیل محیط طبیعی به صورت مطلوب خود و ساختن آینده‏ء خویش آنچنانکه خود
می‏خواهد ، محدودیتهای فراوانی دارد و آزادی‏اش آزادی نسبی است ، یعنی‏
آزادی در داخل یک دایره‏ء محدود است ، در داخل همین دایره‏ء محدود است‏
که [ هم ] می‏تواند آینده‏ء سعادت بخش برای خود انتخاب کند و هم آینده‏ء
شقاوت آلود .
محدودیتهای انسان از چند ناحیه است :

. 1 وراثت

انسان با طبیعت انسانی به دنیا می‏آید . از آن جهت که پدر و مادرش‏
انسان بوده‏اند ، او هم قهرا و جبرا مانند یک فرد انسان به دنیا می‏آید .
و از طرف دیگر ، پدر و مادرش انسان بوده‏اند ، او هم قهرا و جبرا مانند
یک فرد انسان به دنیا می‏آید . و از طرف دیگر ، پدر و مادرش یک سلسله‏
صفات موروثی خود را در فرزندشان به یادگار می‏گذارند که اینها نیز قهرا و
جبرا همراه این افراد هست ، مانند رنگ پوست ، رنگ چشم ، خصوصیتهای‏
جسمی که احیانا از چند پشت به ارث می‏رسد . انسان هیچ یک از اینها را
برای خود " انتخاب " نکرده است بلکه جبرا وراثت اینها را به او داده‏
است .

. 2 محیط طبیعی و جغرافیایی

محیط طبیعی و جغرافیایی انسان و منطقه‏ای که در آن منطقه رشد و نما
می‏کند ، خواه ناخواه یک سلسله آثار قهری بر روی اندام و روحیه‏ء انسان‏
می‏گذارد . منطقه‏های سردسیر و منطقه‏های گرمسیر و منطقه‏های معتدله هر کدام‏
نوعی روحیه و اخلاق را ایجاب می‏کند ، همچنین منطقه‏ء کوهستانی یا منطقه‏ء
صحرایی و غیره .

. 3 محیط اجتماعی

محیط اجتماعی انسان عامل مهمی است در تکوین خصوصیات روحی و اخلاقی‏
انسان . زبان انسان ، آداب عرفی و اجتماعی ، دین و مذهب ، غالبا همان‏
چیزی است که محیط اجتماعی بر انسان تحمیل می‏کند .

. 4 تاریخ و عوامل زمانی

انسان از نظر محیط اجتماعی تنها تحت تأثیر زمان حال نیست ، زمان‏
گذشته و وقایع و حوادثی که در گذشته رخ داده است نیز در ساختن او تأثیر
بسزایی دارد . به طور کلی میان گذشته و آینده هر موجودی رابطه‏ء قطعی و
مسلم بر قرار است . گذشته و آینده مانند دو نقطه‏ء جدا از یکدیگر نیستند
، بلکه مانند دو قطعه از یک جریان مداوم‏اند . گذشته نطفه و هسته‏ء آینده‏
است .




تاریخ : پنج شنبه 91/12/24 | 2:56 صبح | نویسنده : علی اصغربامری

به نام خدا

نقش مؤثر انسان در ساختن آینده‏ء خویش

موجودات جهان تقسیم می‏شوند به جاندار و بیجان . موجودات بیجان هیچ‏
گونه نقشی در ساختن خویش ندارند . آب و آتش و سنگ و خاک بی‏جان‏اند و
هیچ نقشی در تکوین و یا تکمیل خویش ندارند ، بلکه صرفا تحت تأثیر عوامل‏
خارجی تکوین می‏یابند و تحت تأثیر همان عوامل احیانا نوعی کمال کسب‏
می‏کنند . از این موجودات هیچ گونه تلاشی و فعالیتی در جهت ساختن یا
پرداختن به خود مشاهده نمی‏شود . ولی [ از ] جانداران ، مانند گیاه و
حیوان و انسان ، یک سلسله تلاشها در جهت حفظ و صیانت خود از آفات و در
جهت جذب مواد دیگر و در جهت تولید مثل مشاهده می‏شود .
در گیاهان یک سلسله قوای طبیعی وجود دارد که در ساختن آینده‏ء آنها
مؤثر است . در گیاه قوه یا قوه‏هایی است که مواد را از زمین یا هوا جذب‏
می‏کند ، قوه یا قوه‏هایی است که از درون به وسیله‏ء مواد جذب شده او را
رشد می‏دهد و قوه یا قوه‏هایی است که امکان تولید مثل را فراهم می‏کند .
در حیوان همه‏ء این قوه‏های طبیعی بعلاوه‏ء یک سلسله قوه‏های شعوری از قبیل‏
حس باصره ، سامعه ، لامسه و غیره و از قبیل میلها - که قبلا از آنها یاد
شد - وجود دارد . حیوان به وسیله‏ء این قوه‏ها از طرفی خویشتن را از گزند
آفات حفظ می‏کند و از طرفی موجبات رشد فردی و بقای نوع خود را فراهم‏
می‏کند .
در انسان همه قوای طبیعی و قوای شعوری که در گیاه و حیوان هست وجود
دارد بعلاوه‏ء یک سلسله میلهای اضافی - که قبلا شرح داده شد - و بعلاوه‏ء
نیروی خارق العاده‏ء عقل و اراده که سرنوشت آینده‏ء او را با مقیاس زیادی‏
به دست خودش می‏دهد و خودش آینده‏ء خویش را انتخاب می‏کند و می‏سازد .
از آنچه گفته شد روشن گشت که برخی موجودات هیچ گونه نقشی در ساختن‏
آینده خویش ندارند ( جمادات ) . برخی دیگر نقشی در ساختن آینده‏ء خویش‏
دارند اما این نقش نه آگاهانه است و نه آزادانه بلکه طبیعت ، نیروهای‏
درونی آنها را به طور غیر مستشعر و نا آگاهانه برای صیانت و بقای آنها و
ساختن آنها در آینده استخدام کرده است ( نباتات ) . برخی دیگر نقش‏
بیشتری دارند . این نقش آگاهانه است هر چند آزادانه نیست ، یعنی با
نوعی آگاهی از خود و محیط خود تحت تأثیر جاذبه‏ء یک سلسله میلهای شعوری‏
، در راه صیانت خود برای آینده می‏کوشند ( حیوانات ) .
ولی انسان نقشی فعال‏تر و مؤثرتر و گسترده‏تر در ساختن آینده‏ء خویش دارد
. نقش انسان ، هم آگاهانه است و هم آزادانه ، یعنی انسان ، هم به خود و
محیط خود آگاه است و هم آنکه با توجه به آینده ، به حکم نیروی عقل و
اراده می‏تواند آزادانه آینده‏ء خویش را به هر شکل که خود بخواهد انتخاب‏
کند .

ضمنا دایره‏ء ایفای نقش برای انسان نسبت به حیوان بسی وسیع‏تر و
گسترده‏تر است . گستردگی دایره‏ء سازندگی انسان نسبت به آینده‏اش از سه و
یژگی در انسان سر چشمه می‏گیرد :
. 1 وسعت دایره‏ء بینش و آگاهی . انسان با نیروی علم ، دایره‏ء بینش و
آگاهی خویش را از ظواهر و سطح طبیعت عبور می‏دهد و تا اعمال درون آن‏
گسترش می‏دهد و قوانین طبیعت را می‏شناسد . با شناختن قوانین طبیعت ،
دست انسان برای ساختن طبیعت ، آنچنانکه با زندگی انسان سازگارتر باشد ،
باز می‏شود .
. 2 وسعت دامنه‏ء خواستها که در بخش " انسان و حیوان " ( 1 ) از
آنها یاد شد ، و در مباحث این بخش نیز تحت عنوان " موجود چند بعدی "
به آنها اشاره شد .
. 3 استعداد خودساختگی ویژه‏ای که در انسان است و هیچ موجود دیگر در
این جهت مانند او نیست .
توضیح اینکه اگر چه برخی جاندارهای دیگر نیز به مقیاس کمی قابل "
ساختن " هستند و می‏توان با " عوامل خاص تربیتی " تغییراتی در آنها به‏
وجود آورد - آنچنانکه در جهان نباتات و حیوانات مشاهده می‏شود - ولی اولا
هیچ یک از آنها به دست خودشان ساخته نمی‏شوند و این انسان است که آنها
را می‏سازد ، و ثانیا تغییر پذیری آنها نسبت به انسان بسیار اندک است .
انسان در ناحیه‏ء خصلتها و خویها یک موجود بالقوه است ، یعنی در آغاز
تولد فاقد خوی و خصلت است ، بر خلاف حیوانات که هر کدام با یک سلسله‏
خصلتهای ویژه متولد می‏شوند . انسان چون فاقد هرگونه خوی و خصلتی است ، و
از طرفی خوی پذیر و خصلت پذیر است ، به وسیله‏ء خصلتها و خویهایی که‏
تدریجا پیدا می‏کند یک سلسله " ابعاد ثانوی " علاوه بر ابعاد فطری برای‏
خویش می‏سازد .

انسان یگانه موجودی است که قانون خلقت ، قلم ترسیم چهره‏ء او را به‏
دست خودش داده است که هر طور که می‏خواهد ترسیم کند ، یعنی بر خلاف‏
اندامهای جسمانی‏اش که کارش در مرحله‏ء رحم به پایان رسیده است و بر
خلاف خصلتهای روحی و اندامهای روانی حیوانات که آنها نیز در مرحله‏ء قبل‏
از تولید پایان گرفته است ، اندامهای روانی انسان - که از آنها به‏
خصلتها و خویها و ملکات اخلاقی تعبیر می‏شود - به مقیاس بسیار وسیعی پس‏
از تولد ساخته می‏شود .
این است که هر موجودی ، حتی حیوان ، آن چیزی است که او را ساخته‏اند ،
ولی انسان آن چیزی است که بخواهد باشد . و به همین جهت است که هر نوع‏
از انواع حیوانات همان طور که اندام جسمانی همه‏ء افرادش شبیه یکدیگر
است ، اندامهای روانی و خصلتهای روانی افرادش نیز شبیه یکدیگر است ،
تمام افراد گربه یک نوع خصلت دارند و تمام افراد سگ یک نوع دیگر و
تمام افراد مورچه یک نوع دیگر ، تفاوتی اگر باشد بسیار اندک است . ولی‏
تفاوت خصلتی و اخلاقی افراد انسان ، بی‏نهایت است . و این است که انسان‏
یگانه موجودی است که خودش باید "خویشتن" را انتخاب کند که چه باشد .
در آثار اسلامی رسیده است که انسانها در قیامت بر طبق خصلتهای اکتسابی‏
روحی ، نه اندام ظاهری جسمانی ، محشور می‏گردند ، یعنی انسانها از نظر
اخلاق اکتسابی با هر نوع جانداری که به او شبیه‏تر باشد ، به شکل او و
اندام او محشور می‏گردند ، و تنها افرادی به شکل و صورت انسانی محشور
می‏گردند که اخلاق و خویهای اکتسابی و ابعاد ثانوی روح آنها متناسب با شأن‏
و کمالات
انسانی باشد و به عبارت دیگر ، اخلاقشان اخلاق انسانی باشد .
انسان به حکم قدرت علمی ، بر طبیعت مسلط می‏گردد و طبیعت را آنچنانکه‏
می‏خواهد منطبق بر نیازهای خویش می‏سازد و به حکم نیروی خودسازی و
خودساختگی ، خود را آنچنانکه می‏خواهد می‏سازد و به این وسیله سرنوشت‏
آینده خویش را به دست می‏گیرد .
تمام تأسیسات تربیتی ، مکتبهای اخلاقی و تعلیمات دینی و مذهبی برای‏
راهنمایی انسان است که آینده‏ء خودش را چگونه بسازد و چگونه شکل بدهد .
راه راست آن راهی است که انسان را به سوی آینده‏ای سعادت بخش می‏رساند
، و راههای کج و انحرافها آنهاست که انسان را به سوی آینده‏ای تباه و
شقاوت آلود می‏کشاند . خداوند در قرآن کریم می‏فرماید :
" ما راه را به انسان ( این موجود آزاد خودساز ) نمودیم تا او خود چه‏
بخواهد و چه انتخاب کند . ( از دو راه یکی را انتخاب خواهد کرد . ) یا
راهی که ما نموده‏ایم و سپاسگزار ما خواهد بود و یا راه دیگر که راه‏
ناسپاسی است " . ( 1 )
از بحثهای گذشته دانستیم که علم و ایمان هر کدام نقشی متفاوت در
سازندگی آینده‏ء انسان دارند . نقش علم این است که راه ساختن را به‏
انسان ارائه می‏دهد . علم انسان را توانا می‏کند که هرگونه " بخواهد "
آینده را همان گونه بسازد . و اما نقش ایمان این است که انسان را به‏
سوی اینکه خود را و آینده را " چگونه " بسازد که برای خویشتن و برای‏
جامعه بهتر باشد می‏کشاند . ایمان مانع آن می‏گردد که انسان آینده را بر
محور مادی و فردی بسازد . ایمان به خواست

انسان جهت می‏دهد ، آن را از انحصار مادیات خارج می‏کند و معنویات را
نیز جزء خواستها قرار می‏دهد .
علم مانند ابزاری در اختیار خواست انسان قرار می‏گیرد و طبیعت را
آنچنانکه انسان بخواهد و فرمان دهد می‏سازد . اما اینکه طبیعت را چگونه‏
بسازد ، آیا از طبیعت مصنوعاتی بسازد به سود جامعه‏ء انسانی و یا نیروهای‏
مخرب برای مزید توسعه طلبی افرادی مخصوص ، این دیگر به این ابزار که‏
نامش علم است مربوط نیست ، این بسته به این است که انسانهایی که علم‏
در فرمان آنهاست چگونه انسانهایی بوده باشند .
اما ایمان مانند قدرتی حاکم بر انسان عمل می‏کند و خواست او را در
اختیار می‏گیرد و در مسیر حق و اخلاق سوق می‏دهد . ایمان انسان را می‏سازد و
انسان با نیروی علم ، جهان را . آنجا که علم و ایمان توأم گردند ، هم‏
انسان سامان می‏یابد و هم جهان .