سفارش تبلیغ
صبا
تاریخ : جمعه 94/6/20 | 4:59 صبح | نویسنده : علی اصغربامری

بسم رب الشهداوالصدیقین

 

حدیث طیرمشوی

 

در کتاب مجمع الحدیث آمده است که انس بن مالک عمامه به سر می پیچید در سرش لکه ای سفید بود. از او پرسیدند چیست؟ گفت این لکه در سر من اثر دعای علی- علیه السلام- شده است. گفتند چرا؟ گفت: مرغ بریانی برای رسول خدا- صلی الله علیه وآله و سلم- هدیه آوردند حضرت فرمودند: پروردگارا: محبوب ترین بندگانت را نزد من بفرست تا بیاید و این مرغ را با من بخورد. چیزی نگذشت که علی– علیه السلام- آمد به او گفتم رسول خدا- صلی الله علیه وآله و سلم- به کاری مشغول است که نمی شود تو وارد شوی و دوست داشتم که در این هنگام مردی از قوم من سر برسد. دوباره رسول خدا – صلی الله علیه وآله و سلم- دعا فرمود: باز علی – علیه السلام- آمد.

 

دوباره به او گفتم: رسول خدا – صلی الله علیه وآله و سلم- به کاری مشغول است که نمی شود وارد شوی. علی- علیه السلام- صدایش را بلند کرده گفت: رسول خدا- صلی الله علیه وآله و سلم- به چه کاری مشغول است که نمی شود من وارد شوم؟ به طوری که رسول خدا- صلی الله علیه وآله و سلم- صدای علی را شنیدند و فرمودند: انس این شخص چه کسی می باشد؟

 

گفتم: علی بن ابی طالب – علیه السلام- است. فرمودند: بگذار وارد شود. همین که علی علیه السلام وارد شد رسول خدا- صلی الله علیه و آله و سلم- به او فرمودند: یا علی بن ابی طالب سه مرتبه دعا کردم و از درگاه خداوند خواستم که محبوب ترین بندگان خود را پیش من بفرستد. تا از این مرغ بریان با من بخورد اگر در مرتبه سوم نمی آمدی این دفعه در دعا تو را با نامت از خدا می خواستم که بیایی.

 

علی– علیه السلام- گفت: یا رسول الله من نیز سه بار آمدم و هر سه بار انس دربان شما مرا رد می کرد و می گفت: رسول خدا – صلی الله علیه وآله و سلم- کار دارند. آن گاه رسول خدا- صلی الله علیه و آله و سلم- به من گفت: چرا این عمل را انجام دادی؟گفتم: دوست داشتم این شخص که شما او را از خدا خواستی مردی از اقوام من (انصار)باشد و در روایتی می گوید گفتم:دوست داشتم که این شخص فردی از انصار باشد. حضرت به من فرمودند:آیا در انصار شخصی بهتر از علی – علیه السلام- داریم؟

 

انس می گوید:این جریان گذشت تا در روز یوم الدار که علی- علیه السلام- در این باره از من شهادت خواست من کتمان کردم. و او را تصدیق ننمودم و گفتم فراموش کرده ام.

 

این جا بود که علی- علیه السلام- دست به دعا برداشت فرمود: خداوندا لکه ای در بدن انس بیفکن که نتواند آنرا بپوشاند آن گاه عمامه اش را برداشت و گفت: این است نتیجه دعای علی- علیه السلام-.

 

این حدیث در کتاب های اهل سنت نیز بسیار آمده است و در کتاب احتجاج طبرسی از امام صادق– علیه السلام- از پدرانش از علی– علیه السلام- این حدیث نقل شده است که پیامبر در منزل عایشه بوده اند و این حدیث نسبت امامت به حضرتش را منحصر خواهد داشت.




تاریخ : جمعه 94/6/20 | 4:57 صبح | نویسنده : علی اصغربامری

بسم رب الشهداوالصدیقین

 

روزی حضرت علی (علیه السلام) نزد اصحاب خود فرمودند: من دلم خیلی بحال ابوذر غفاری می سوزد خدا رحمتش کند.

اصحاب پرسیدند چطور ؟

مولا فرمودند: آن شبی که به دستور عثمان ماموران جهت بیعت گرفتن از ابوذر برای عثمان به خانه ی او رفتند چهار کیسه ی اشرفی به ابوذر دادند تا با عثمان بیعت کند.

ابوذر خشمگین شد و به مامورین فرمود:

شما دو توهین به من کردید; اول آنکه فکر کردید من علی فروشم و آمدید من را بخرید و دوم بی انصاف ها آیا ارزش علی چهار کیسه اشرفی است؟

شما با این چهار کیسه اشرفی می خواهید من علی فروش شوم؟

تمام ثروت های دنیا را که جمع کنی با یک تار موی علی عوض نمی کنم.

آنها را بیرون کرد و درب را محکم بست.

مولا گریه می کردند و می فرمودند:

به خدایی که جان علی در دست اوست قسم آن شبی که ابوذر درب خانه را به روی سربازان عثمانی محکم بست سه شبانه روز بود او و خانواده اش هیچ نخورده بودند و از گرسنگی سنگ به شکم خود بسته بودند . . .

مواظب باشیم برای دو لقمه بیشتر؛ علی فروشی نکنیم . . .




تاریخ : چهارشنبه 94/6/18 | 2:27 عصر | نویسنده : علی اصغربامری

بسم رب الشهداء و الصدیقین

 

عقیل وآهن داغ

 

عقیل برادر حضرت علی (علیه السلام) برای این که حقوقش را زیاد کند از ایشان دعوت کرد که به خانه اش برود. روزی حضرت علی (علیه السلام) به خانه برادر نابینایش رفت. عقیل خوراک مختصری تهیه و وضع خانه و زندگی سخت و فقیرانه خود را به حضرت علی (علیه السلام) نشان داد و عرض کرد: این حقوقی که از بیت المال می گیرم کم است و جواب مخارجم را نمی دهد، خواهش می کنم به من پول بیشتری بپرداز! حضرت فرمودند: معلوم می شود مال زیادی داری که دیگران را مهمان می کنی، سپس حضرت میله آهنی را داغ کرد و آن را به طرف عقیل دراز کرد، عقیل فکر کرد حضرت می خواهد پولی به او بدهد، با خوشحالی دستش را دراز کرد که پول را بگیرد، اما عقیل از داغی میله دستش را عقب کشید و گفت: برادر چه می کنی! می خواهی مرا بسوزانی! 

 

حضرت فرمودند: تو از آتشی که مخلوق روشن کرده است می ترسی، چگونه من از آتش جهنم ترس نداشته باشم و ناله نکنم؟ تو که تاب تحمل آتش دنیا را نداری چگونه حاضر می شوی که برادرت در آتش دوزخ بسوزد؟ در استفاده از بیت المال هیچ فرقی میان تو و دیگران نیست. بالاخره عقیل تحمل نیاورد و به دربار معاویه به شام رفت تا از او کمک بگیرد.

 

منبع : بیست داستان و چهل حدیث گهربار از حضرت علی (علیه السلام)




تاریخ : سه شنبه 94/6/17 | 4:20 عصر | نویسنده : علی اصغربامری

بسم رب الشهداوالصدیقین

 

 

 

تقسیم پول

 

 

 

دو نفر برای داوری نزد حضرت علی (علیه السلام) رفتند و عرض کردند: یکی از ما، سه نان و دیگری، پنج نان داشت، شخصی مهمان ما شد و با ما هم خوراک گردید. وقتی او می خواست برود هشت درهم برای آن چه که خورده بود به ما داد و رفت. ما بر سر تقسیم پول به اختلاف افتادیم و کارمان به دعوا کشید. دوست من که پنج نان داشت می گوید پنج درهم مال من و سه درهم مال تو، اما من می گویم که باید هشت درهم را نصف کنیم و هر کدام چهار درهم برداریم، زیرا مهمان از نان های هر دو استفاده کرده است. حضرت فرمودند: اگر حقش را بخواهی کسی که پنج نان داشته باید هفت درهم بگیرد و تو که سه نان داشتی یک درهم نصیب تو می شود.

مرد با اعتراض پرسید: چرا؟

حضرت فرمودند: برای این که شما در مجموع هشت نان داشته اید و سه نفر به طور مساوی از نان ها خورده اند، اگر هر نان را به سه قسمت تقسیم کنیم، بیست و چهار قسمت می شود و شما هر کدام هشت قسمت از بیست و چهار قسمت نان را خورده اید.

 

کسی که پنج نان داشته، اگر هر نان را به سه قسمت تقسیم کنیم پانزده قسمت می شود از این پانزده تکه او هشت تکه را خودش خورده و هفت تکه را به مهمان داده است.

اما تو که سه نان داشتی اگر هر نان به سه قسمت تقسیم شود نُه قسمت می شود از این نُه قسمت هشت تکه را خودت خورده ای و یک تکه را به مهمان داده ای.

 

مهمان در برابر هشت تکه نان که خورده هشت درهم داده است، یعنی یک درهم برای هر تکه. بنابراین دوست تو که هفت تکه نان به مهمان داده است هفت درهم و تو که یک تکه داده ای یک درهم نصیب تو می شود.

 

منبع:

 

بیست داستان و چهل حدیث گهربار از حضرت علی (علیه السلام)




تاریخ : سه شنبه 94/6/17 | 4:9 عصر | نویسنده : علی اصغربامری

بسم رب الشهداوالصدیقین

 

داستان

 

ایام عید بود. در این ایام زن ها جواهرات و زیورآلات خود را مورد استفاده قرار می دهند. دختر حضرت علی (ع) ام کلثوم به خزانه دار بممیت المال پیام فرستاد و گفت: اگر در بیت المال از جواهرات چیزی نزد تو است به صورت امانت برای من بفرست تا در روزهای عید استفاده کنم بعدا پس می دهم. خزانه دار که شیدای خالص و پاک بود و علاقه زیادی به حضرت علی علیه السلام داشت، فورا اطاعت کرد و گردنبندی برای ام کلثوم فرستاد. روزی حضرت وارد خانه شد و گردنبند قیمتی را در گردن دخترش دید.

 

فرمودند: این را از کجا آورده ای؟

 

عرض کرد: از بیت المال به امانت گرفته ام.

 

حضرت اعتراض کرد و سپس گردنبند را از او گرفت و به خزانه دار برگرداند و او را نسبت به کاری که انجام داده بود تهدید کرد. و فرمودند:

اگر دخترم این را به امانت نگرفته بود دستش را قطع می کردم.

 

منبع:

بیست داستان و چهل حدیث گهربار از حضرت علی(علیه السلام)




تاریخ : شنبه 91/11/14 | 2:20 صبح | نویسنده : علی اصغربامری

به نام خدا

داستان ادیب نیشابوری

در مشهد یک کسی بوده به نام ادیب نیشابوری . بعد از او کس دیگری به‏
نام ادیب ثانی بوده  یعنی خیلی خوبیها دارد و مرد با ایمانی است .
ولی این دو نفر ، هم آن ادیب و هم این ادیب ، کوششی داشتند بر ضد
ریاکاران ، یعنی اعمالی بر ضد ریاکاران انجام می‏دادند . ریاکاران تظاهر
می‏کنند به عبادت ، و عبادت نمی‏کنند ، اینها به عکس ، تظاهر می‏کردند به‏
اینکه ما عبادت نمی‏کنیم ولی در سرالسر عبادت می‏کردند . مثلا هیچوقت کسی‏
اینها را ندیده بود که بروند زیارت حضرت رضا ، ولی گاهی دیده شده بود

که اینها رفته‏اند به زیارت . البته این یک مقداری هم عکس‏العمل ریاکاری‏
ریاکاران است . شعرایی مثل حافظ نیز که در قسمتی از تعبیرات خود دم از
رندی و قلاشی می‏زنند ، یعنی همان تظاهر کردن بر ضد آنچه که ریاکاران تظاهر
می‏کنند . اینها هم روششان یک چنین روشی است . ولی این هم تظاهر است .
یک کسی که از شاگردان مرحوم ادیب اول بود - و خودش هم مرد ادیبی بود
و بعد ، از معلمین بزرگ وزارت معارف آن وقت شد و مرد فاضلی بود -
می‏گفت که من یک خدمتی در آستانه داشتم و شاگرد ادیب هم بودم ، و
شاگردی بودم که غالبا نزد او بودم و حتی کارهایش را انجام می‏دادم ، چای‏
برایش درست می‏کردم ، سیگارهایش را به اصطلاح برایش می‏پیچیدم و از این‏
کارها . یک وقتی هنگام سحر آمده بودم در صحن و مشغول جاروب زدن بودم .
یک وقت دیدم استاد عبایش را به سرش کشیده که هیچ کس او را نشناسد .
از در صحن که آمد من متوجهش شدم . از هیکل و راه رفتنش ، در آن تاریکی‏
فهمیدم که این استاد است . تعجب کردم که آخر این وقت شب کجا می‏خواهد
برود ؟ ! به عجله هم می‏رفت در حالی که عصایش را نیز به دست گرفته بود.
او به اصطلاح خراسانی‏ها خیلی غراب راه می‏رفت ، ولی آن شب عصایش را
برداشته بود و تند راه می‏رفت . یک وقت دیدم آمد در صحن کهنه ، مقابل‏
پنجره که رسید همانجا به حالت سجده افتاد روی زمین . یک مدتی در حالت‏
سجده بود ، بعد دو مرتبه عصایش را برداشت ، عبایش را به کله‏اش کشید
که هیچ کس صورتش را ندید ، و رفت ، اینها هم یک جور آدمهایی بودند .




تاریخ : جمعه 91/11/13 | 7:44 عصر | نویسنده : علی اصغربامری

به نام خدا

داستان مرد زاهد و جهاد

مولوی داستانی آورده در مثنوی ، خیلی داستان شیرینی است و خیلی عالی‏
نقل می‏کند ( 2 ) . می‏گوید مرد زاهدی بود که خیلی مقید و متعبد و متشرع‏
بود و همه عبادتها - اعم از واجبات و مستحبات - را انجام می‏داد . یک‏
وقت به فکر افتاد که ما تمام عبادتها را انجام داده‏ایم ولی یک عبادت‏
را که جهاد در راه خداست انجام نداده‏ایم ، فردا می‏میریم ، ثواب این را
هم برده باشیم . به سربازی گفت : ما از ثواب جهاد محروم مانده‏ایم ، آیا
ممکن است اگر جهادی پیش آمد ما را هم خبر کنی که می‏خواهیم برای ثوابش‏
شرکت کنیم . گفت : چه مانعی دارد . آن سرباز روزی آمد او را خبر کرد که‏
آماده باش که - مثلا - پس فردا عازم هستیم ، گفته‏اند کفار حمله کرده‏اند
، سرزمین مسلمین را اشغال نموده‏اند ، زنهای مسلمین را اسیر کرده و
مردهاشان را کشته‏اند ، زود حرکت کن . عابد هم اسلحه پوشید و اسبش را

 سوار شد و شمشیرش را برداشت و همراه اینها راه افتاد .
روزی در یک جا که پایین آمده و خیمه زده و نشسته بودند ، یکمرتبه صلای‏
عمومی زدند که : دشمن رسید ، و دستور اکید و شدید که حرکت کنید .
سربازهای آزموده مثل برق اسلحه‏شان را پوشیدند و یک دقیقه هم طول نکشید
که پریدند روی اسبها و دیوانه‏وار تاختند . این زاهدی که وضویش نیم ساعت‏
طول می‏کشیده و غسلش یک ساعت ، تا به خودش جنبید و رفت که اسلحه و
شمشیر و چکمه‏ها و اسبش را پیدا کند ، و خلاصه تا وقتی که آماده شد ، آنها
رفتند و جنگیدند و یک عده کشته شدند ، عده‏ای را کشتند و یک عده را هم‏
اسیر گرفتند و آمدند . این بیچاره خیلی غصه خورد که عجب‏کاری شد ! باز ما
از ثواب جهاد محروم ماندیم ! این که خیلی بد شد ! پس ما که توفیق پیدا
نکردیم جهاد بکنیم .
یک آدم گردن کلفتی را به او نشان دادند از اسرائی که گرفته بودند ، و
کتش را محکم بسته بودند . گفتند اینرا می‏بینی ؟ این آنقدر جنایت کرده ،
آنقدر از مسلمانها کشته ، آنقدر بی‏گناه کشته که [ حد ندارد ] . این را ما
اسیر کرده‏ایم و جزء کشتن راه دیگری ندارد . حالا ما این را می‏دهیم به تو ،
تو برو برای ثوابش این را ببر یک کناری و گردنش را ببر که تو هم شرکت‏
کرده باشی .
او را تحویل وی دادند ، شمشیری هم به او دادند و وی رفت که گردن او را
بزند و بیاید .
مدتی طول کشید ، دیدند از زاهد خبری نشد . گفتند : یک گردن زدن که‏
اینقدر طول نمی‏کشد ! برویم ببینیم چرا نیامد . رفتند ، دیدند زاهد بی‏هوش‏
افتاده و این مردک هم با دستهای بسته ، خودش

را انداخته روی او و دارد شاهرگش را می‏جود و عن قریب است که آن را قطع‏
کند . مردک را انداختند آن طرف و کشتند و زاهد را آوردند داخل خیمه و
به هوش آوردند . گفتند چرا اینطور شد ؟ گفت والله من که نفهمیدم ، من‏
همین قدر رفتم ، تا گفتم ای ملعون ! تو اینقدر مسلمانها را برای چه کشتی‏
؟ یک فریادی کرد ، و دیگر چیزی نفهمیدم .
آدمی که میدان جنگ را ندیده باشد ، همه عبادتهای دنیا را هم کرده باشد
، با یک " پخ " بی‏هوش می‏شود و می‏افتد .
این است معنای اینکه : « من لم یغز و لم یحدث نفسه بغزومات علی شعبة
من النفاق » .
پیغمبر غزو را عامل اصلاح اخلاق و اصلاح نفس خوانده : و غیر از این باشد
می‏گوید یک شعبه‏ای از نفاق در روح انسان وجود دارد .
وصلی الله علی محمد وآله الطاهرین .




تاریخ : جمعه 91/11/13 | 7:39 عصر | نویسنده : علی اصغربامری

به نام خدا

زن و غیبت

زنها در قدیم مشهور بودند که زیاد غیبت می‏کنند . شاید این به عنوان‏
یک خصلت زنانه معروف شده بود که زن طبیعتش این است و جنسا غیبت کن‏
است ، در صورتی که چنین چیزی نیست ، زن و
مرد فرق نمی‏کنند . علتش این بود که زن - مخصوصا زنهای متعینات ، زنهایی‏
که کلفت داشته‏اند و در خانه ، همه کارهایشان را کلفت و نوکر انجام‏
می‏دادند - هیچ شغلی و هیچ کاری ، نه داخلی و نه خارجی نداشت ، صبح تا
شب باید بنشیند و هیچ کاری نکند ، کتاب هم که مطالعه نمی‏کرده و اهل علم‏
هم که نبوده ، باید یک زن هم شأن خودش پیدا کند ، با آن زن چه کند ؟
راهی غیر از غیبت کردن به رویشان باز نبوده ، و این برایشان یک امر
ضروری بوده ، یعنی اگر غیبت نمی‏کردند واقعا بدبخت و بیچاره بودند .
یک وقتی در آن انجمن ماهانه ، داستانی نقل کردم که از روزنامه گرفته‏
بودم . نوشته بود در یکی از شهرها یا ایالات آمریکا در خانواده‏ها قمار
آنقدر رایج شده بود که زنها به آن عادت کرده بودند و در خانه‏ها به صورت‏
یک بیماری رواج یافته بود ، و شکایت همه این بود که زنها دیگر کاری غیر
از قمار ندارند . اول این را به عهده واعظها گذاشتند که آنها این بیماری‏
را از سر مردم بیرون ببرند . ولی آخر بیماری علت دارد ، تا علتش از
میان نرود که بیماری از بین نمی‏رود . واعظها شروع کردند به موعظه در
زیانهای قمار و آثار اخروی آن ، ولی اثر نداشت . یک شهردار پیدا شد و
گفت که من این بیماری را معالجه می‏کنم . آمد کارهای دستی از قبیل بافتنی‏
را تشویق کرد و برای زنها مسابقه‏های خوب گذاشت و جایزه‏های خوب تعیین‏
کرد . طولی نکشید که زنها دست از قمار کشیده و به این کارها پرداختند .
آن مرد علت را تشخیص داده و فهمیده بود که علت پرداختن زنها به قمار
، بیکاری و احتیاج آنها به سرگرمی است . کار دیگری برایشان به وجود آورد تا توانست قمار را از میان ببرد . یعنی در واقع‏
یک خلاء روحی در میان آنها وجود داشت و آن خلا منشأ این گناه بود ، آن‏
آدم فهمید که این خلا را باید پر کرد تا بشود قمار را از بین برد ، و تا
آن خلا به وسیله دیگری پر نشود نمی‏توان آن را از میان برداشت .
این است که یکی از آثار " کار " جلوگیری از گناه است . البته‏
نمی‏گویم صد درصد اینطور است ، ولی بسیاری از گناهان منشأش بیکاری است‏
. در جلسه پیش راجع به گناه فکری و خیالی صحبت کردیم که گناه منحصر به‏
گناهی که به مرحله عمل برسد نیست ، گناه خیالی هم گناه است ، یعنی فکر
گناه هم نوعی گناه است . البته فکر گناه تا به مرحله عمل نرسیده خود آن‏
گناه نیست ، برخلاف فکر کار نیک که اگر به وسیله مانعی به مرحله عمل هم‏
نرسد ، در نزد خدا به منزله همان عمل خوب شمرده می‏شود .




تاریخ : جمعه 91/11/13 | 5:20 عصر | نویسنده : علی اصغربامری

به نام خدا

بوعلی سینا و مرد کناس

شنیده‏اید که بوعلی سینا مدت زیادی از عمرش را به سیاست و وزارت‏
گذراند و وزارت چند پادشاه را داشته است ، و این از جمله چیزهایی است‏
که علمای بعد از او بر وی عیب گرفته‏اند که این مرد وقتش را بیشتر در
این کارها صرف کرد ، در صورتی که با آن استعداد خارق‏العاده می‏توانست‏
خیلی نافعتر و مفیدتر واقع شود .
یک وقتی بوعلی با همان کبکبه و دبدبه و دستگاه وزارتی و غلامها و
نوکرها داشت از جایی عبور می‏کرد ، به یک کناسی برخورد کرد که داشت‏
کناسی می‏کرد و مستراحی را خالی می‏نمود . بوعلی هم معروف است که سامعه‏
خیلی قوی داشته و حتی مطالب افسانه‏واری در این مورد می‏گویند . کناس با
خودش شعری را زمزمه می‏کرد . صدا به گوش بوعلی رسید :

گرامی داشتم ای نفس از آنت
که آسان بگذرد بر دل جهانت

بوعلی خنده‏اش گرفت که این مرد دارد کناسی می‏کند و منت هم بر نفسش‏
می‏گذارد که من تو را محترم داشتم برای اینکه زندگی بر تو آسان بگذرد .
دهنه اسب را کشید و آمد جلو گفت انصاف این است که خیلی نفست را
گرامی داشته‏ای ! از این بهتر دیگر نمی‏شد که چنین شغل شریفی انتخاب‏
کرده‏ای . مرد کناس ، از هیکل و اوضاع و احوال شناخت که این آقا وزیر
است . گفت : " نان از شغل خسیس خوردن به که بار منت رئیس بردن " .
گفت : همین کار من از کار تو بهتر است . بوعلی از خجالت عرق کرد و
رفت ( 1 ) .
خود این یک مطلبی است و یک نیازی است برای انسان : آزاد زندگی کردن‏
و زیر بار منت احدی نرفتن . این برای کسی که بویی از انسانیت برده باشد
با ارزش‏ترین چیزها است ، و این بدون اینکه انسان کاری داشته باشد که به‏
موجب آن متکی به نفس و متکی به خود باشد ممکن نیست .




تاریخ : جمعه 91/11/13 | 3:14 صبح | نویسنده : علی اصغربامری

به نام خدا

خلیفه و کنیز خواننده

مسعودی در " مروج الذهب " می‏نویسد که در زمان عبدالملک یا یکی دیگر
از خلفای بنی‏امیه که لهو و موسیقی خیلی رایج شده بود ( 1 ) خبر به‏

خلیفه دادند که فلان کس خواننده است و کنیز زیبایی دارد که او هم‏
خواننده است و تمام جوانهای مدینه را فاسد کرده ، و اگر به کار او نرسید
، این زن تمام مدینه را فاسد می‏کند . خلیفه دستور داد که غل به گردن آن‏
مرد انداختند و آنها را به شام بردند . وقتی در حضور خلیفه نشستند ، آن‏
مرد گفت : معلوم نیست که آنچه او می‏خواند غنا باشد ، و از خلیفه خواست‏
که خودش امتحان کند . خلیفه دستور داد که کنیز بخواند . او شروع به‏
خواندن کرد . کمی که خواند دید سر خلیفه تکان می‏خورد . کم کم کار به جایی‏
رسید که خود خلیفه شروع کرد به چهار و دست و پا راه رفتن ، و می‏گفت بیا
جانم به این مرکوب خودت سوار شو .
واقعا موسیقی قدرت عظیم و فوق‏العاده‏ای مخصوصا از جهت پاره کردن پرده‏
تقوا و عفت دارد .
در مسئله مجسمه سازی ، منع اسلام به خاطر مسئله مبارزه با بت‏پرستی است‏
. اسلام در این مسئله ناجح ( 1 ) بود . اگر مجسمه‏ای از پیغمبر و غیره‏
می‏ساختند بدون شک امروز بت‏پرستی خیلی صاف و روشن وجود داشت . در
مسئله زن و رقص و غیره هم روشن است که اهتمام اسلام به خاطر عفت است .
بنابراین از این موارد نمی‏توان استناد به مبارزه اسلام با ذوق نمود . اسلام‏
مخالفتی با جمال و زیبایی ندارد ، و با این حس نه تنها مبارزه نکرده‏
بلکه در یک قسمتهایی این حس را تأیید هم کرده است . در " کافی "
بابی

داریم تحت عنوان " الزی و التجمل " که " تجمل " همان خود را زیبا
کردن است . حدیثی داریم که : « ان الله جمیل ویحب الجمال » ( 1 ) . "
خداوند زیباست و زیبایی را دوست دارد " . و از همه بالاتر خود "
زیبائی بیان " است که در اسلام در حد اعلائی به آن توجه شده است . اسلام‏
خود ، اعجازش - یا لااقل یکی از موارد اعجازش - زیبایی کلام قرآن است .
در مسائل دیگر ذکر شد که جای شک نیست که اسلام توجه زیادی به آن‏
جنبه‏ها دارد . تنها مسئله‏ای که جای شک داشت همین حس زیبایی و هنردوستی‏
بود که در جلسه آینده روی آن بیشتر بحث می‏کنیم .