سفارش تبلیغ
صبا
تاریخ : پنج شنبه 91/12/24 | 3:4 صبح | نویسنده : علی اصغربامری

به نام خدا

آگاهیهای انسان

انسان هم خود آگاه است و هم جهان آگاه ، و دوست می‏دارد از خود و از
جهان آگاه‏تر گردد . تکامل و پیشرفت و سعادت او در گرو این دو آگاهی‏
است .
از این دو آگاهی کدام از نظر اهمیت در درجه‏ء اول است و کدام در درجه‏ء
دوم ؟ داوری در این موضوع چندان ساده نیست . برخی بیشتر به خود آگاهی‏
بها می‏دهند و برخی به جهان آگاهی . احتمالا یکی از وجوه اختلاف طرز تفکر
شرقی و طرز تفکر غربی در نوع پاسخی است که به این پرسش می‏دهند ،
همچنانکه یکی از وجوه تفاوتهای علم و ایمان در این است که علم وسیله‏ء
جهان آگاهی و ایمان سرمایه‏ء خود آگاهی است .
البته علم سعی دارد انسان را همان گونه که به جهان آگاهی می‏رساند به‏
خود آگاهی نیز برساند . علم النفس‏ها چنین وظیفه‏ای بر عهده دارند . اما
خود آگاهیهایی که علم می‏دهد مرده و بیجان است ، شوری در دلها نمی‏افکند و نیروهای خفته‏ء انسان را بیدار نمی‏کند ، بر خلاف‏
خود آگاهیهایی که از ناحیه‏ء دین و مذهب پیدا می‏شود که با یک ایمان پی‏
ریزی می‏شود . خود آگاهی ایمانی ، سراسر وجود انسان را مشتعل می‏سازد .
آن خودآگاهی که خود واقعی انسان را به یادش می‏آورد ، غفلت را از او
می‏زداید ، آتش به جانش می‏افکند ، او را دردمند و درد آشنا می‏سازد کار
علوم و فلسفه‏ها نیست . این علوم و فلسفه‏ها احیانا غفلت زا هستند و
انسان را ازیاد خودش می‏برند ، از این روبسا دانشمندان و فیلسوفان بی‏درد
و سر در آخور و خود ناآگاه و بسا تحصیل ناکرده‏های خودآگاه .
دعوت به خودآگاهی و اینکه " خود را بشناس تا خدای خویش را بشناسی‏
" ، " خدای خویش را فراموش مکن که خودت را فراموش می‏کنی " سر
لوحه‏ء تعلیمات مذهب است .
قرآن کریم می‏فرماید :
« و لا تکونوا کالذین نسوا الله فأنسیهم أنفسهم اولئک هم الفاسقون
( 1 ) .
از آنان مباشید که خدا را فراموش کردند پس خدا آنها را از خودشان‏
فراموشانید . آنان همان فاسقان‏اند ( از خود بدر رفتگان‏اند ) .
رسول اکرم فرمود :
« من عرف نفسه عرف ربه »
هر که خود را بشناسد خدای خویش را می‏شناسد .
علی ( ع ) فرمود :
« معرفة النفس أنفع المعارف » .
خودشناسی سودمندترین شناساییهاست .

و هم او فرمود :
« عجبت لمن ینشد ضالته کیف لا ینشد نفسه » .
در شگفتم از کسی که چیزی از خود گم می‏کند و در جستجویش بر می‏آید ، و
خود را گم کرده اما جستجو نمی‏کند .
آگاهان جهان ، عیب اساسی که بر فرهنگ و تمدن غربی گرفته‏اند این است‏
که این فرهنگ ، فرهنگ جهان آگاهی و خود فراموشی است . انسان در این‏
فرهنگ به جهان آگاه می‏گردد ، و هر چه بیشتر به جهان آگاه می‏گردد ، بیشتر
خویشتن را از یاد می‏برد . راز اصلی سقوط انسانیت در غرب همین جاست .
انسان آنگاه که خود را ، به تعبیر قرآن ، ببازد ( خسران نفس ) ، به دست‏
آوردن جهان به چه کارش می‏آید ؟
فکر می‏کنم کسی که بهتر از همه فرهنگ غرب را از این نظر انتقاد کرده‏
است " مهاتما گاندی " رهبر فقید هند است . گاندی می‏گوید :
" غربی به کارهای بزرگی قادر است که ملل دیگر آن را در قدرت خدا
می‏دانند ، لیکن غربی از یک چیز عاجز است و آن تأمل در باطن خویش است‏
. تنها این موضوع برای پوچی درخشندگی کاذب تمدن جدید کافی است .
تمدن غربی اگر غربیان را مبتلا به خوردن مشروب و توجه به اعمال جنسی‏
نموده است ، به خاطر این است که غربی به جای " خویشتن جویی " در پی‏
نسیان و هدر ساختن " خویش " است . اغلب کارهای بزرگ و قهرمانی و
حتی اعمال نیک غربی ، فراموشی ( فراموشی خود ) و بیهودگی است . قوه‏ء
عملی او بر اکتشاف و اختراع و تهیه‏ء وسایل جنگی ، ناشی از فرار غربی از
" خویشتن " است نه قدرت و تسلط استثنایی وی بر خود .

وقتی انسان روح خود را از دست بدهد ، فتح دنیا به چه درد او می‏خورد ؟ "
( 1 )
گاندی می‏گوید :
" در دنیا فقط یک حقیقت وجود دارد و آن شناسایی ذات ( نفس = خود )
است . هر کس خود را شناخت ، خدا و دیگران را شناخته است ، هر کس خود
را نشناخت ، هیچ چیز را نشناخته است . در دنیا فقط یک نیرو و یک‏
آزادی و یک عدالت وجود دارد و آن نیروی حکومت بر خویشتن است . هر کس‏
بر خود مسلط شد ، بر دنیا مسلط شده است . در دنیا فقط یک نیکی وجود
دارد و آن دوست داشتن دیگران مانند دوست داشتن خویش است . به عبارت‏
دیگر ، دیگران را مانند خود انگاریم . باقی مسائل ، تصور و وهم و عدم‏
است " ( 2 ) .
به هر حال ، خواه به خود آگاهی بهای بیشتر بدهیم و خواه به جهان آگاهی‏
، و خواه بهای مساوی به آنها بدهیم ، آنچه مسلم است این است که توسعه‏ء
آگاهی به معنی توسعه و بسط حیات انسان است . روح یا جان مساوی با خبر و
آگاهی است و آگاهی و خبر مساوی با روح و جان است . آن که آگاه‏تر است‏
جانش فزون‏تر است .
جان نباشد جز " خبر " در آزمون هر که را افزون " خبر " جانش‏
فزون

جان ما از جان حیوان بیشتر
از چه ؟ زان رو که فزون دارد خبر
پس فزون از جان ما جان ملک
کو منزه شد ز حس مشترک
وز ملک جان خداوندان دل
باشد افزون تو تجبر را بهل
زان سبب آدم بود مسجودشان
جان او افزون‏تر است از بودشان
ورنه بهتر را سجود دون تری
امر کردن هیچ نبود در خوری
کی پسندد لطف و عدل کردگار
که گلی سجده کند در پیش خار
جان چو افزون شد گذشت از انتها
شد مطیعش جان جمله چیزها
مرغ و ماهی و پری و آدمی
زانکه او بیش است و ایشان درکمی
جان چه باشد ؟ با خبر از خیر و شر
شاد از احسان و گریان از ضرر
چون سر ( 1 ) و ماهیت جان مخبر است هر که او " آگاه‏تر " ، " با
جان‏تر " است
اقتضای جان چو ای دل آگهی است
هر که آگه تر بود جانش قوی است
روح را تأثیر آگاهی بود
هر که را این بیش اللهی بود
چون جهان جان سراسر آگهی است
هر که بیجان است ازدانش تهی است
پس انسان به هر نسبت که از خود و از جهان آگاه‏تر باشد ، جاندارتر
است . جانداری ، به اصطلاح فلاسفه حقیقت مشککه است ، یعنی درجات و
مراتب دارد ، تدریجا که درجه‏ء آگاهی انسان بالا می‏رود ، درجه‏ء حیات و
جانداری‏اش بالا می‏رود .
بدیهی است که خود آگاهی مورد بحث ، خود آگاهی شناسنامه‏ای نیست که‏
نامم چیست ؟ نام پدر و مادرم چیست ؟ در کجا زاده‏ام و در کجا سکونت‏
دارم ؟ و یا خود آگاهی بیولوژیکی نیست که در شناخت حیوانی یک درجه‏
بالاتر از خرس و میمون خلاصه می‏شود.




تاریخ : پنج شنبه 91/12/24 | 3:2 صبح | نویسنده : علی اصغربامری

به نام خدا

انسان و تکلیف

از جمله‏ء استعدادهای انسان همچنانکه قبلا اشاره شد استعداد تکلیف پذیری‏
است . انسان می‏تواند در چهار چوب قوانینی که برایش وضع شده است ،
زندگی کند . هر موجود دیگر غیر از انسان جز از قوانین جبری طبیعی از
قانون دیگر نمی‏تواند پیروی کند . مثلا نمی‏توان برای سنگها و چوبها یا برای‏
درختان و گلها و یا برای اسب و گاو و گوسفند قانون وضع کرد و به آنها
ابلاغ کرد و آنها را مکلف ساخت که در چار چوب قوانین و مقرراتی که برای‏
آنها و به مصلحت آنها وضع شده است رفتار نمایند . این موجودات ، فرضا
در جهت حفظ و مصلحت آنها اقدامی بشود ، باید به صورت اجبار و الزام‏
عمل شود .
ولی انسان یگانه موجود ممتازی است که این " امکان " و " توانایی "
شگفت را دارد که در چهار چوب یک سلسله قوانین قراردادی رفتار نماید .
این قوانین قراردادی از آن نظر که از طرف یک مقام صلاحیتدار وضع می‏شود و
به انسان تحمیل می‏شود و تحمل قانون از نوعی زحمت و مشقت خالی نیست ،
به نام " تکلیف " خوانده می‏شود .
قانونگذار برای اینکه انسان را به تکلیف خاصی مکلف سازد چند شرط را
باید رعایت کند . به عبارت دیگر ، انسان با واجد بودن چند شرط می‏تواند
انجام تکالیفی را بر عهده بگیرد . شرایط تکلیف که در همه تکالیف باید
وجود داشته باشد امور ذیل است :

. 1 بلوغ

انسان به یک مرحله از سن که می‏رسد ، تغییراتی ناگهانی و تغییری شبیه‏
نوعی جهش در اندامش و احساساتش و اندیشه‏اش پیدا می‏شود که بلوغ نامیده‏
می‏شود . هر کسی در حقیقت یک بلوغ طبیعی دارد .
به طور دقیق نمی‏توان یک زمان معین را مرحله‏ء بلوغ برای همه‏ء افراد
معین کرد . ممکن است بعضی افراد از بعضی دیگر زودتر به مرحله‏ء بلوغ‏
طبیعی برسند . خصوصیت فردی افراد و همچنین خصوصیات منطقه‏ای و محیطی در
تسریع یا تأخیر بلوغ طبیعی تأثیر دارد .
آنچه مسلم است این است که جنس زن از جنس مرد زودتر به مرحله‏ء بلوغ‏
طبیعی می‏رسد . از نظر قانونی لازم است یک سن معین که سن متوسط عموم است‏
و یا سنی که حد اقل سن بلوغ است ( بعلاوه‏ء شرطی دیگر مانند رشد ، در فقه‏
اسلامی ) در نظر گرفته شود تا همه‏ء افراد یک ضابطه داشته باشند .
بنابراین ممکن است افرادی به بلوغ طبیعی رسیده باشند ، ولی هنوز به سن‏
بلوغ قانونی نرسیده باشند .
در اسلام طبق نظر اکثریت علمای شیعه بلوغ قانونی مرد از نظر سن ، تمام‏
شدن پانزده سالگی - به سال قمری - و ورود در شانزده سالگی تعیین شده است‏
، و بلوغ قانونی زن تمام شدن نه سالگی و ورود در ده سالگی تعیین شده است‏
. بلوغ قانونی یکی از شرایط تکلیف است ، یعنی فردی که به مرحله‏ء قانونی‏
نرسیده باشد مکلف نیست مگر با دلیل ثابت شود که به مرحله‏ء بلوغ طبیعی‏
قبل از

یکی دیگر از شرایط تکلیف ، عاقل بودن است ، دیوانه که فاقد عقل است‏
مکلف نیست و تکالیف از او ساقط است . همان طوری که نا بالغ در زمان‏
عدم بلوغ به هیچ وجه تکلیفی متوجه او نیست ، در زمان بلوغ نیز مکلف‏
نیست که آنچه را که در زمان عدم بلوغ انجام نداده است ، جبران کند ،
مثلا شخص بالغ وظیفه ندارد نمازهایی که در زمان عدم بلوغ نخوانده قضا کند
، زیرا تکلیفی متوجه او نبوده است . شخص دیوانه نیز در حال دیوانگی‏
مکلف نیست . بنابراین اگر دیوانه‏ای پس از چندی عاقل شد مکلف نیست‏
تکالیفی را که در ایام دیوانگی انجام نداده قضا کند ، مثلا لازم نیست که‏
نمازها و روزه‏های آن زمان را قضا نماید .
بلی ، برخی تکالیف است که به دارایی و اموال کودک یا دیوانه تعلق‏
می‏گیرد و کودک یا دیوانه در حال کودکی یا دیوانگی موظف نیستند آن را
انجام دهند ، ولی پس از آنکه کودک بالغ شد و یا دیوانه عاقل شد باید
انجام دهند ، مانند زکات یا خمسی که به مال کودک و یا مال دیوانه تعلق‏
می‏گیرد که اگر ولی شرعی آنها ادا نکرده باشد خودشان پس از رسیدن به‏
مرحله‏ء مکلف بودن باید انجام دهند .

. 3 اطلاع و آگاهی

بدیهی است که انسان آنگاه قادر است تکلیفی را انجام دهد که از وجود
آن تکلیف آگاه باشد و به عبارت دیگر به او ابلاغ

. 4 قدرت و توانایی

کاری مورد وظیفه و تکلیف انسان قرار می‏گیرد که انسان توانایی انجام آن‏
را داشته باشد ، اما کاری که انسان قادر به انجام آن نیست هرگز مورد
تعلق تکلیف واقع نمی‏شود . شک نیست که توانایی انسان محدود است ،
نامحدود نیست . چون توانایی محدود است ، تکالیف باید در محدوده‏ء
تواناییها صورت گیرد . مثلا انسان توانایی تحصیل علم و دانش دارد اما در
محدوده‏ء معین از نظر زمان و از نظر اندازه‏ء معلومات . یک فرد انسان هر
اندازه نابغه باشد بالاخرش باید تدریجا و در طول زمان مدارج علم و دانش‏
را طی کند . حالا اگر یک فرد را مجبور کنند که یک شبه تحصیلات چند ساله‏
را انجام دهد ، به اصطلاح تکلیف " بما لا یطاق " یعنی تکلیف به کاری که‏
فوق طاقت و قدرت است کرده‏اند و اما اگر انسانی را مجبور کنند که همه‏ء
علوم جهان را فرا گیرد ، باز هم تکلیف به غیر مقدور است و صحیح نیست و
هرگز از طرف یک مقام حکیم عادل چنین حکمی صادر نمی‏شود . خداوند در قرآن‏
کریم می‏فرماید :
« لا یکلف الله نفساإلا وسعها »( 1 ) .
خداوند هیچ کس را جز به اندازه‏ء توانایی اش مکلف نمی‏سازد .
اگر شخصی در حال غرق شدن است و ما قدرت داریم که او را نجات دهیم بر
ما واجب است که او را نجات دهیم ، ولی اگر مثلا هواپیمایی در حال سقوط
است و ما به هیچ وجه قادر نیستیم جلوی سقوط آن را بگیریم تکلیف از ما ساقط است ، یعنی خداوند ما را به‏
خاطر کمک نکردن به جلوگیری از سقوط هواپیما مؤاخذه نمی‏کند .
اینجا یک نکته هست و آن اینکه همچنانکه در مورد اطلاع و آگاهی گفتیم‏
که مشروط بودن تکلیف به اطلاع و آگاهی مستلزم این نیست که ما موظف و
مکلف به تحصیل اطلاع و آگاهی نباشیم ، مشروط بودن تکلیف به قدرت و
توانایی نیز مستلزم این نیست که ما مکلف به کسب و تحصیل قدرت نباشیم‏
. در مواردی تفویت قدرت حرام است و تحصیل آن واجب . فرض کنیم در
مقابل دشمنی سرسخت و قوی و مقتدر قرار گرفته ایم که قصد تهاجم به حقوق‏
ما و یا قصد تهاجم به حوزه‏ء اسلام دارد و ما در حال حاضر قدرت مقابله با
آن را نداریم و هر گونه مقابله‏ای ، از دست دادن نیروهاست بدون آنکه‏
نتیجه‏ای در حال حاضر یا در آینده از این کار خود بگیرم . بدیهی است که‏
در این صورت ما مکلف به مقابله و جلوگیری نیستیم ، ولی همواره مکلف‏
بوده و هستیم که تحصیل قدرت و توانایی کنیم تا در چنین شرایطی دست روی‏
دست نگذاریم . قرآن کریم می‏فرماید :
« و اعدوا لهم ما استطعتم من قوش و من رباط الخیل ترهبون به عدو الله و
عدوکم »( 1 ) .
تا آنجا که ممکن است نیرو و اسبان آماده تهیه کنید تا بدین وسیله‏
دشمنان شما و دشمنان خدا از شما حساب ببرند و قصد تجاوز به شما را از
دماغ خود بیرون کنند .
همان طوری که یک فرد و یا یک جامعه‏ء ناآگاه که در

تحصیل آگاهی کوتاهی کرده است مورد مؤاخذه‏ء الهی قرار می‏گیرد و ناآگاهی‏
برای او عذری محسوب نمی‏شود ، همچنین یک فرد و یا یک جامعه‏ء ناتوان نیز
که در تحصیل قدرت و توانایی کوتاهی کرده است مورد مؤاخذه الهی قرار
می‏گیرد که چرا کسب قدرت و توانایی نکرده است ، ناتوانی او عذری برای‏
او محسوب نمی‏شود .

. 5 آزادی و اختیار

آزادی و اختیار یکی دیگر از شرایط تکلیف است . یعنی انسان آنگاه‏
مکلف است به انجام یک وظیفه که اجبار و یا اضطراری در کار نباشد ، اگر
اجبار ( اکراه ) یا اضطرار در کار باشد ، تکلیف ساقط می‏گردد .
اجبار ( اکراه ) مانند اینکه یک قوه‏ء جابره شخصی را تهدید کند به‏
اینکه حتما روزه‏ء خود را بخورد بطوریکه اگر نخورد ، جانش در خطر قرار
خواهد گرفت . بدیهی است که در چنین مورد تکلیف روزه ساقط می‏شود ، یا
اگر کسی مستطیع شود و یک شخص جابر او را تهدید کند که اگر به حج برود
به جان او یا کسانش صدمه وارد خواهد آورد . پیغمبر اکرم فرمود :
« رفع ما استکرهوا علیه » .
آنجا که اکراه و اجبار به میان آید تکلیف ساقط است .
اضطرار آن است که انسان از طرف شخصی مورد تهدید قرار نمی‏گیرد بلکه‏
این خود اوست که انتخاب می‏کند ، ولی این انتخاب معلول شرایط سختی است‏
که پیش آمده است ، مانند کسی که در بیابانی درمانده و گرسنه است و جز
مردار غذایی که سد جوع کند نمی‏یابد ، در چنین موارد تکلیف حرمت خوردن‏
مردار ساقط می‏شود .
پس فرق اجبار و اکراه با اضطرار آن است که در مورد اجبار و اکراه‏
انسان از طرف یک قوه‏ء جائر و جابر مورد تهدید قرار می‏گیرد که فلان عمل‏
خلاف را باید انجام دهی و اگر انجام ندهی فلان صدمه را به تو خواهم زد ، و
انسان برای آنکه صدمه و ضرری را از خود " دفع " کند یعنی نگذارد وارد
شود نا چار بر خلاف وظیفه‏ء خود عمل می‏کند ، ولی در اضطرار پای تهدید در
کار نیست ، بلکه مجموع شرایط طوری پیش آمده که وضع نامطلوبی را بر او
تحمیل کرده است و او برای آنکه آن وضع را " رفع " کند یعنی آنچه وجود
دارد مرتفع سازد ناچار است بر خلاف وظیفه‏ء اصلی خود عمل کند .
پس تفاوت اکراه و اجبار با اضطرار در دو جهت است :
. 1 در اکراه و اجبار پای تهدید انسان در میان است ، بر خلاف اضطرار .
. 2 در مورد اکراه و اجبار انسان برای " دفع " یک وضع نامطلوب چاره‏
جویی می‏کند ، و در مورد اضطرار برای " رفع " چنان وضعی چاره جویی‏
می‏نماید .
ولی اکراه و اجبار و همچنین اضطرار را از شرایط عمومی تکلیف نمی‏توان‏
به حساب آورد ، یعنی کلیت و عمومیت ندارد ، اولا بستگی دارد به درجه‏ء
صدمه و ضرری که بناست دفع و یا رفع شود ، و ثانیا بستگی دارد به اهمیت‏
آن تکلیفی که انسان می‏خواهد به علت اکراه یا اضطرار انجام ندهد .
بدیهی است که هیچ گاه به بهانه‏ء اکراه یا اضطرار نتوان به زیان دیگران‏
و به ضرر اجتماع و یا به زیان خود دین اقدامی کرد . برخی تکالیف است که‏
هر ضرر و صدمه‏ای را به خاطر آنها باید تحمل کرد .
شده باشد . فرضا قانونگذاری قانونی را وضع کند ولی به اطلاع مکلف نرساند
، مکلف ملزم نیست و بلکه قادر نیست آن را به مرحله‏ء اجرا درآورد و اگر
عملا بر خلاف رفتار نماید قانونگذار نمی‏تواند او را مجازات نماید . علمای‏
علم اصول می‏گویند مجازات کسی که از تکلیف آگاه نیست و تقصیری در کسب‏
اطلاع ندارد زشت است و نام این اصل را " قبح عقاب بلا بیان " می‏گذارند
. قرآن کریم مکرر این حقیقت را بیان کرده است که هیچ قومی را به جرم‏
تخلف از یک قانون عذاب نمی‏کنیم مگر آنکه حجت بر آن مردم تمام شده‏
باشد ، یعنی هیچ قومی را " عقاب بلا بیان " نمی‏کنیم .
البته شرط بودن علم و آگاهی برای تکلیف به نحوی که گفته شد مستلزم این‏
نیست که انسان بتواند عملا خود را در بی خبری نگه دارد و آن را عذری برای‏
خویش بپندارد . انسان مکلف است که تحصیل علم و آگاهی کند و سپس بر
طبق آگاهی خویش عمل و فعالیت کند . در حدیث است که روز قیامت برخی‏
گنهکاران را در محکمه‏ء عدل الهی حاضر می‏کنند و درباره‏ء برخی کوتاهیها در
انجام مسؤولیتهایشان آنها را مورد مؤاخذه قرار می‏دهند . به گناهکار گفته‏
می‏شود : چرا ندانستی و چرا در پی تحصیل آگاهی نبودی ؟
پس منظور از اینکه می‏گوییم علم و آگاهی شرط تکلیف است ، این است که‏
اگر تکلیفی به مکلف ابلاغ نشده باشد و مکلف در این جهت تقصیری نداشته‏
باشد ، یعنی او کوشش لازم را برای تحصیل آگاهی کرده و در عین حال بدان‏
دست نیافته است ، چنین مکلفی نزد خدا معذور است .




تاریخ : پنج شنبه 91/12/24 | 2:59 صبح | نویسنده : علی اصغربامری

به نام خدا

طغیان انسان علیه محدودیتها

انسان در عین اینکه نمی‏تواند رابطه‏اش را با وراثت ، محیط طبیعی ،
محیط اجتماعی و تاریخ و زمان بکلی قطع کند ، می‏تواند تا حدود زیادی علیه‏
این محدودیتها طغیان نموده ، خود را از قید حکومت این عوامل آزاد سازد .
انسان به حکم نیروی عقل و علم از یک طرف ، و نیروی اراده و ایمان از
طرف دیگر تغییراتی در این عوامل ایجاد می‏کند و آنها را با خواستهای‏

عاملی برای محدود کردن آزادی انسان نام نبردیم . چرا ؟ آیا قضا و قدر
الهی وجود ندارد و یا قضا و قدر عامل محدود کردن نیست ؟ قضا و قدر الهی‏
امری قطعی و مسلم است ، ولی عامل محدود کردن انسان نیست . قضای الهی‏
عبارت است از حکم قطعی الهی درباره‏ء جریانات و حوادث ، و قدر الهی‏
عبارت است از اندازه گیری پدیده‏ها و حوادث .
از نظر علوم الهی مسلم است که قضای الهی به هیچ حادثه‏ای مستقیما و بلا
واسطه تعلق نمی‏گیرد ، بلکه هر حادثه را تنها و تنها از راه علل و اسباب‏
خودش ایجاب می‏کند . قضای الهی ایجاب می‏کند که نظام جهان نظام اسباب و
مسببات باشد . انسان هر اندازه آزادی از ناحیه‏ء عقل و اراده دارد و هر
اندازه محدودیت که از ناحیه‏ء عوامل موروثی و محیطی و تاریخی دارد ، به‏
حکم قضای الهی و نظام قطعی سببی و مسببی جهان است ( 1 ) .
بنابراین خود قضای الهی یک عامل برای محدودیت انسان به شمار نمی‏رود .
محدودیتی که به حکم قضای الهی نصیب انسان شده است همان محدودیت ناشی‏
از شرایط موروثی و شرایط محیطی و شرایط تاریخی است نه محدودیت دیگر ،
همچنانکه آزادی ای هم که نصیب انسان شده به حکم قضای الهی است ولی به‏
این صورت که قضای الهی ایجاب کرده انسان موجودی صاحب عقل و اراده باشد
و در دایره‏ء محدود شرایط طبیعی و اجتماعی بتواند خود را به مقیاس و سیعی‏
از قید تسلیم به آن شرایط آزاد سازد و سرنوشت و آینده‏ء خویش را در دست‏
گیرد .




تاریخ : پنج شنبه 91/12/24 | 2:58 صبح | نویسنده : علی اصغربامری

به نام خدا

میدان آزادی و اراده‏ء انسان

بدیهی است که انسان در عین آزادی برای ساختن اندامهای روانی خویش و
تبدیل محیط طبیعی به صورت مطلوب خود و ساختن آینده‏ء خویش آنچنانکه خود
می‏خواهد ، محدودیتهای فراوانی دارد و آزادی‏اش آزادی نسبی است ، یعنی‏
آزادی در داخل یک دایره‏ء محدود است ، در داخل همین دایره‏ء محدود است‏
که [ هم ] می‏تواند آینده‏ء سعادت بخش برای خود انتخاب کند و هم آینده‏ء
شقاوت آلود .
محدودیتهای انسان از چند ناحیه است :

. 1 وراثت

انسان با طبیعت انسانی به دنیا می‏آید . از آن جهت که پدر و مادرش‏
انسان بوده‏اند ، او هم قهرا و جبرا مانند یک فرد انسان به دنیا می‏آید .
و از طرف دیگر ، پدر و مادرش انسان بوده‏اند ، او هم قهرا و جبرا مانند
یک فرد انسان به دنیا می‏آید . و از طرف دیگر ، پدر و مادرش یک سلسله‏
صفات موروثی خود را در فرزندشان به یادگار می‏گذارند که اینها نیز قهرا و
جبرا همراه این افراد هست ، مانند رنگ پوست ، رنگ چشم ، خصوصیتهای‏
جسمی که احیانا از چند پشت به ارث می‏رسد . انسان هیچ یک از اینها را
برای خود " انتخاب " نکرده است بلکه جبرا وراثت اینها را به او داده‏
است .

. 2 محیط طبیعی و جغرافیایی

محیط طبیعی و جغرافیایی انسان و منطقه‏ای که در آن منطقه رشد و نما
می‏کند ، خواه ناخواه یک سلسله آثار قهری بر روی اندام و روحیه‏ء انسان‏
می‏گذارد . منطقه‏های سردسیر و منطقه‏های گرمسیر و منطقه‏های معتدله هر کدام‏
نوعی روحیه و اخلاق را ایجاب می‏کند ، همچنین منطقه‏ء کوهستانی یا منطقه‏ء
صحرایی و غیره .

. 3 محیط اجتماعی

محیط اجتماعی انسان عامل مهمی است در تکوین خصوصیات روحی و اخلاقی‏
انسان . زبان انسان ، آداب عرفی و اجتماعی ، دین و مذهب ، غالبا همان‏
چیزی است که محیط اجتماعی بر انسان تحمیل می‏کند .

. 4 تاریخ و عوامل زمانی

انسان از نظر محیط اجتماعی تنها تحت تأثیر زمان حال نیست ، زمان‏
گذشته و وقایع و حوادثی که در گذشته رخ داده است نیز در ساختن او تأثیر
بسزایی دارد . به طور کلی میان گذشته و آینده هر موجودی رابطه‏ء قطعی و
مسلم بر قرار است . گذشته و آینده مانند دو نقطه‏ء جدا از یکدیگر نیستند
، بلکه مانند دو قطعه از یک جریان مداوم‏اند . گذشته نطفه و هسته‏ء آینده‏
است .




تاریخ : پنج شنبه 91/12/24 | 2:56 صبح | نویسنده : علی اصغربامری

به نام خدا

نقش مؤثر انسان در ساختن آینده‏ء خویش

موجودات جهان تقسیم می‏شوند به جاندار و بیجان . موجودات بیجان هیچ‏
گونه نقشی در ساختن خویش ندارند . آب و آتش و سنگ و خاک بی‏جان‏اند و
هیچ نقشی در تکوین و یا تکمیل خویش ندارند ، بلکه صرفا تحت تأثیر عوامل‏
خارجی تکوین می‏یابند و تحت تأثیر همان عوامل احیانا نوعی کمال کسب‏
می‏کنند . از این موجودات هیچ گونه تلاشی و فعالیتی در جهت ساختن یا
پرداختن به خود مشاهده نمی‏شود . ولی [ از ] جانداران ، مانند گیاه و
حیوان و انسان ، یک سلسله تلاشها در جهت حفظ و صیانت خود از آفات و در
جهت جذب مواد دیگر و در جهت تولید مثل مشاهده می‏شود .
در گیاهان یک سلسله قوای طبیعی وجود دارد که در ساختن آینده‏ء آنها
مؤثر است . در گیاه قوه یا قوه‏هایی است که مواد را از زمین یا هوا جذب‏
می‏کند ، قوه یا قوه‏هایی است که از درون به وسیله‏ء مواد جذب شده او را
رشد می‏دهد و قوه یا قوه‏هایی است که امکان تولید مثل را فراهم می‏کند .
در حیوان همه‏ء این قوه‏های طبیعی بعلاوه‏ء یک سلسله قوه‏های شعوری از قبیل‏
حس باصره ، سامعه ، لامسه و غیره و از قبیل میلها - که قبلا از آنها یاد
شد - وجود دارد . حیوان به وسیله‏ء این قوه‏ها از طرفی خویشتن را از گزند
آفات حفظ می‏کند و از طرفی موجبات رشد فردی و بقای نوع خود را فراهم‏
می‏کند .
در انسان همه قوای طبیعی و قوای شعوری که در گیاه و حیوان هست وجود
دارد بعلاوه‏ء یک سلسله میلهای اضافی - که قبلا شرح داده شد - و بعلاوه‏ء
نیروی خارق العاده‏ء عقل و اراده که سرنوشت آینده‏ء او را با مقیاس زیادی‏
به دست خودش می‏دهد و خودش آینده‏ء خویش را انتخاب می‏کند و می‏سازد .
از آنچه گفته شد روشن گشت که برخی موجودات هیچ گونه نقشی در ساختن‏
آینده خویش ندارند ( جمادات ) . برخی دیگر نقشی در ساختن آینده‏ء خویش‏
دارند اما این نقش نه آگاهانه است و نه آزادانه بلکه طبیعت ، نیروهای‏
درونی آنها را به طور غیر مستشعر و نا آگاهانه برای صیانت و بقای آنها و
ساختن آنها در آینده استخدام کرده است ( نباتات ) . برخی دیگر نقش‏
بیشتری دارند . این نقش آگاهانه است هر چند آزادانه نیست ، یعنی با
نوعی آگاهی از خود و محیط خود تحت تأثیر جاذبه‏ء یک سلسله میلهای شعوری‏
، در راه صیانت خود برای آینده می‏کوشند ( حیوانات ) .
ولی انسان نقشی فعال‏تر و مؤثرتر و گسترده‏تر در ساختن آینده‏ء خویش دارد
. نقش انسان ، هم آگاهانه است و هم آزادانه ، یعنی انسان ، هم به خود و
محیط خود آگاه است و هم آنکه با توجه به آینده ، به حکم نیروی عقل و
اراده می‏تواند آزادانه آینده‏ء خویش را به هر شکل که خود بخواهد انتخاب‏
کند .

ضمنا دایره‏ء ایفای نقش برای انسان نسبت به حیوان بسی وسیع‏تر و
گسترده‏تر است . گستردگی دایره‏ء سازندگی انسان نسبت به آینده‏اش از سه و
یژگی در انسان سر چشمه می‏گیرد :
. 1 وسعت دایره‏ء بینش و آگاهی . انسان با نیروی علم ، دایره‏ء بینش و
آگاهی خویش را از ظواهر و سطح طبیعت عبور می‏دهد و تا اعمال درون آن‏
گسترش می‏دهد و قوانین طبیعت را می‏شناسد . با شناختن قوانین طبیعت ،
دست انسان برای ساختن طبیعت ، آنچنانکه با زندگی انسان سازگارتر باشد ،
باز می‏شود .
. 2 وسعت دامنه‏ء خواستها که در بخش " انسان و حیوان " ( 1 ) از
آنها یاد شد ، و در مباحث این بخش نیز تحت عنوان " موجود چند بعدی "
به آنها اشاره شد .
. 3 استعداد خودساختگی ویژه‏ای که در انسان است و هیچ موجود دیگر در
این جهت مانند او نیست .
توضیح اینکه اگر چه برخی جاندارهای دیگر نیز به مقیاس کمی قابل "
ساختن " هستند و می‏توان با " عوامل خاص تربیتی " تغییراتی در آنها به‏
وجود آورد - آنچنانکه در جهان نباتات و حیوانات مشاهده می‏شود - ولی اولا
هیچ یک از آنها به دست خودشان ساخته نمی‏شوند و این انسان است که آنها
را می‏سازد ، و ثانیا تغییر پذیری آنها نسبت به انسان بسیار اندک است .
انسان در ناحیه‏ء خصلتها و خویها یک موجود بالقوه است ، یعنی در آغاز
تولد فاقد خوی و خصلت است ، بر خلاف حیوانات که هر کدام با یک سلسله‏
خصلتهای ویژه متولد می‏شوند . انسان چون فاقد هرگونه خوی و خصلتی است ، و
از طرفی خوی پذیر و خصلت پذیر است ، به وسیله‏ء خصلتها و خویهایی که‏
تدریجا پیدا می‏کند یک سلسله " ابعاد ثانوی " علاوه بر ابعاد فطری برای‏
خویش می‏سازد .

انسان یگانه موجودی است که قانون خلقت ، قلم ترسیم چهره‏ء او را به‏
دست خودش داده است که هر طور که می‏خواهد ترسیم کند ، یعنی بر خلاف‏
اندامهای جسمانی‏اش که کارش در مرحله‏ء رحم به پایان رسیده است و بر
خلاف خصلتهای روحی و اندامهای روانی حیوانات که آنها نیز در مرحله‏ء قبل‏
از تولید پایان گرفته است ، اندامهای روانی انسان - که از آنها به‏
خصلتها و خویها و ملکات اخلاقی تعبیر می‏شود - به مقیاس بسیار وسیعی پس‏
از تولد ساخته می‏شود .
این است که هر موجودی ، حتی حیوان ، آن چیزی است که او را ساخته‏اند ،
ولی انسان آن چیزی است که بخواهد باشد . و به همین جهت است که هر نوع‏
از انواع حیوانات همان طور که اندام جسمانی همه‏ء افرادش شبیه یکدیگر
است ، اندامهای روانی و خصلتهای روانی افرادش نیز شبیه یکدیگر است ،
تمام افراد گربه یک نوع خصلت دارند و تمام افراد سگ یک نوع دیگر و
تمام افراد مورچه یک نوع دیگر ، تفاوتی اگر باشد بسیار اندک است . ولی‏
تفاوت خصلتی و اخلاقی افراد انسان ، بی‏نهایت است . و این است که انسان‏
یگانه موجودی است که خودش باید "خویشتن" را انتخاب کند که چه باشد .
در آثار اسلامی رسیده است که انسانها در قیامت بر طبق خصلتهای اکتسابی‏
روحی ، نه اندام ظاهری جسمانی ، محشور می‏گردند ، یعنی انسانها از نظر
اخلاق اکتسابی با هر نوع جانداری که به او شبیه‏تر باشد ، به شکل او و
اندام او محشور می‏گردند ، و تنها افرادی به شکل و صورت انسانی محشور
می‏گردند که اخلاق و خویهای اکتسابی و ابعاد ثانوی روح آنها متناسب با شأن‏
و کمالات
انسانی باشد و به عبارت دیگر ، اخلاقشان اخلاق انسانی باشد .
انسان به حکم قدرت علمی ، بر طبیعت مسلط می‏گردد و طبیعت را آنچنانکه‏
می‏خواهد منطبق بر نیازهای خویش می‏سازد و به حکم نیروی خودسازی و
خودساختگی ، خود را آنچنانکه می‏خواهد می‏سازد و به این وسیله سرنوشت‏
آینده خویش را به دست می‏گیرد .
تمام تأسیسات تربیتی ، مکتبهای اخلاقی و تعلیمات دینی و مذهبی برای‏
راهنمایی انسان است که آینده‏ء خودش را چگونه بسازد و چگونه شکل بدهد .
راه راست آن راهی است که انسان را به سوی آینده‏ای سعادت بخش می‏رساند
، و راههای کج و انحرافها آنهاست که انسان را به سوی آینده‏ای تباه و
شقاوت آلود می‏کشاند . خداوند در قرآن کریم می‏فرماید :
" ما راه را به انسان ( این موجود آزاد خودساز ) نمودیم تا او خود چه‏
بخواهد و چه انتخاب کند . ( از دو راه یکی را انتخاب خواهد کرد . ) یا
راهی که ما نموده‏ایم و سپاسگزار ما خواهد بود و یا راه دیگر که راه‏
ناسپاسی است " . ( 1 )
از بحثهای گذشته دانستیم که علم و ایمان هر کدام نقشی متفاوت در
سازندگی آینده‏ء انسان دارند . نقش علم این است که راه ساختن را به‏
انسان ارائه می‏دهد . علم انسان را توانا می‏کند که هرگونه " بخواهد "
آینده را همان گونه بسازد . و اما نقش ایمان این است که انسان را به‏
سوی اینکه خود را و آینده را " چگونه " بسازد که برای خویشتن و برای‏
جامعه بهتر باشد می‏کشاند . ایمان مانع آن می‏گردد که انسان آینده را بر
محور مادی و فردی بسازد . ایمان به خواست

انسان جهت می‏دهد ، آن را از انحصار مادیات خارج می‏کند و معنویات را
نیز جزء خواستها قرار می‏دهد .
علم مانند ابزاری در اختیار خواست انسان قرار می‏گیرد و طبیعت را
آنچنانکه انسان بخواهد و فرمان دهد می‏سازد . اما اینکه طبیعت را چگونه‏
بسازد ، آیا از طبیعت مصنوعاتی بسازد به سود جامعه‏ء انسانی و یا نیروهای‏
مخرب برای مزید توسعه طلبی افرادی مخصوص ، این دیگر به این ابزار که‏
نامش علم است مربوط نیست ، این بسته به این است که انسانهایی که علم‏
در فرمان آنهاست چگونه انسانهایی بوده باشند .
اما ایمان مانند قدرتی حاکم بر انسان عمل می‏کند و خواست او را در
اختیار می‏گیرد و در مسیر حق و اخلاق سوق می‏دهد . ایمان انسان را می‏سازد و
انسان با نیروی علم ، جهان را . آنجا که علم و ایمان توأم گردند ، هم‏
انسان سامان می‏یابد و هم جهان .




تاریخ : پنج شنبه 91/12/24 | 2:54 صبح | نویسنده : علی اصغربامری

به نام خدا

پرورش روح

پرورش عقل و فکر و کسب استقلال فکری و مبارزه با اموری که بر ضد
استقلال عقل است از قبیل تقلید از نیاکان ، از اکابر

و چشم پرکنها ، از رفتار اکثریت و امثال اینها مورد عنایت شدید اسلام‏
است .
پرورش اراده و کسب مالکیت بر نفس و آزادی معنوی از حکومت مطلقه‏ء
میلها مبنای بسیاری از عبادات اسلامی و سایر تعلیمات اسلامی است .
پرورش حس حقیقت جویی و علم طلبی ، پرورش عواطف اخلاقی ، پرورش حس‏
جمال و زیبایی ، پرورش حس پرستش ، هر کدام به نوبه‏ء خود مورد توجه‏
عمیق اسلام است .




تاریخ : پنج شنبه 91/12/24 | 2:50 صبح | نویسنده : علی اصغربامری

به نام خدا

پرورش جسم

اسلام " تن پروری " به معنی " نفس پروری " و شهوت پرستی را شدیدا
محکوم کرده است ، اما پرورش بدن به معنی مراقبت و حفظ

سلامت و بهداشت را از واجبات شمرده است و هر نوع عملی را که برای بدن‏
زیانبخش باشد حرام شمرده است . اسلام آنجا که یک امر واجب ( مانند
روزه ) احیانا برای بدن مضر تشخیص داده شود تکلیف آن را ساقط می‏کند ،
بلکه چنین روزه‏ای را حرام می‏داند . هر اعتیادی که برای بدن مضر باشد از
نظر اسلام حرام است . آداب و سنن بسیاری در اسلام به خاطر بهداشت و
سلامت بدن وضع شده است .
ممکن است افرادی میان " پرورش بدن " که امری بهداشتی است و " تن‏
پروری " به معنی نفس پروری که امری اخلاقی است فرق نگذارند و خیال کنند
اسلام که با تن پروری مخالف است با بهداشت بدن مخالف است ، پس لاقیدی‏
در حفظ سلامت و بلکه کارهایی که مضر به بهداشت و سلامت بدن است از نظر
اسلام کار اخلاقی است . و این اشتباهی فاحش و خطرناک است . تقویت و
سلامت بدن و بهداشت آن کجا و تن آسانی و تن پروری کجا ؟
نفس پروری و شهوت پرستی که در اسلام محکوم است ، همان طوریکه بر ضد
روح پروری است و موجب بیماری روح و روان می‏گردد ، بر ضد بهداشت و
پرورش صحیح جسم نیز هست و منجر به بیماری جسمی می‏گردد ، زیرا نفس‏
پروری و شهوت پرستی منجر به بیماری جسمی می‏گردد ، زیرا نفس پروری و
شهوت پرستی منجر به افراط کاریها می‏شود و افراط کاریها منشأ اختلالات‏
اساسی در جهازات بدنی .




تاریخ : پنج شنبه 91/12/24 | 2:49 صبح | نویسنده : علی اصغربامری

به نام خدا

 جمال و زیبایی

یک بعد از ابعاد معنوی انسان علاقه به جمال و زیبایی است . قسمت‏
مهمی از زندگی انسان را جمال و زیبایی تشکیل می‏دهد . انسان جمال و زیبایی‏
را در همه‏ء شؤون زندگی دخالت می‏دهد : جامه می‏پوشد برای سرما و گرما ، به‏
همان اندازه هم ، به زیبایی رنگ و دوخت اهمیت می‏دهد ، خانه می‏سازد برای سکونت ، و بیش از
هر چیز به زیبایی خانه توجه دارد ، حتی سفره‏ای که برای غذا خوردن پهن‏
می‏کند و ظرفی که در آن غذا می‏ریزد و حتی ترتیب چیدن غذا در ظرفها و بر
سفره همه روی اصول زیبایی است . انسان دوست دارد قیافه‏اش زیبا باشد ،
نامش زیبا باشد ، جامه‏اش زیبا باشد ، خطش زیبا باشد ، خیابانش و
شهرش زیبا باشد ، مناظر جلوی چشمش زیبا باشد و خلاصه می‏خواهد هاله‏ای از
زیبایی تمام زندگی اش را فرا گیرد .
برای حیوان مسأله‏ء زیبایی مطرح نیست . برای حیوان آنچه مطرح است‏
محتوای آخور است ، اما اینکه آخور زیبا باشد یا نازیبا ، دیگر مطرح‏
نیست . برای حیوان پالان زیبا ، منظره‏ء زیبا ، مسکن زیبا و غیره مطرح‏
نیست .




تاریخ : پنج شنبه 91/12/24 | 2:47 صبح | نویسنده : علی اصغربامری

به نام خدا

زشت یا زیبا ؟

چگونه است ؟ آیا انسان از نظر قرآن یک موجود زشت و زیباست ، آن هم‏
زشت زشت و زیبای زیبا ؟
آیا انسان یک موجود دو سرشتی است : نیمی از سرشتش نور است و نیمی‏
ظلمت ؟ چگونه است که قرآن ، هم او را منتها درجه مدح می‏کند و هم منتها
درجه مذمت ؟ !
حقیقت این است که این مدح و ذم ، از آن نیست که انسان یک موجود دو
سرشتی است : نیمی از سرشتش ستودنی است و نیم دیگر نکوهیدنی ، نظر قرآن‏
به این است که انسان همه‏ء کمالات را بالقوه دارد و باید آنها را به‏
فعلیت برساند ، و این خود اوست که باید سازنده و معمار خویشتن باشد .
شرط اصلی وصول انسان به کمالاتی ک ه بالقوه دارد " ایمان " است . از
ایمان ، تقوا و عمل صالح و کوشش در راه خدا بر می‏خیزد ، به وسیله‏ء ایمان‏
است که علم از صورت یک ابزار ناروا در دست نفس اماره خارج می‏شود و به صورت یک ابزار مفید در
می‏آید .
پس انسان حقیقی که خلیفة الله است ، مسجود ملائکه است ، همه چیز برای‏
اوست و بالاخرش دارنده‏ء همه‏ء کمالات انسانی است ، انسان بعلاوه‏ء ایمان‏
است ، نه انسان منهای ایمان . انسان منهای ایمان ، کاستی گرفته و ناقص‏
است . چنین انسانی حریص است ، خونریز است ، بخیل و ممسک است ، کافر
است ، از حیوان پست‏تر است .
در قرآن آیاتی آمده است که روشن می‏کند انسان ممدوح چه انسانی است و
انسان مذموم چه انسانی است . از این آیات استنباط می‏شود که انسان فاقد
ایمان وجدا از خدا انسان واقعی نیست . انسان اگر به یگانه حقیقتی که با
ایمان به او ویاد او آرام می‏گیرد بپیوندد ، دارنده‏ء همه‏ء کمالات است و
اگر از آن حقیقت - یعنی خدا - جدا بماند ، درختی را ماند که از ریشه‏ء
خویشتن جدا شده است . ما به عنوان نمونه دو آیه را ذکر می‏کنیم :
« و العصر 0 إن الانسان لفی خسر 0 إلا الذین آمنوا و عملوا الصالحات و
تواصوا بالحق و تواصوا بالصبر »( 1 ) .
سوگند به عصر ، همانا انسان در زیان است ، مگر آنان که ایمان آورده و
شایسته عمل کرده و یکدیگر را به حق و صبر و مقاومت توصیه کرده‏اند .
²ولقد ذرأنا لجهنم کثیرا من الجن و الانس ، لهم قلوب لا یفقهون بها و لهم‏
أعین لا یبصرون بها و لهم آذان لا یسمعون بها أولئک کالانعام بل هم أضل " همانا بسیاری از جنیان و آدمیان را برای جهنم آفریده‏ایم ( پایان‏
کارشان جهنم است ) ، زیرا دلها دارند و با آنها فهم نمی‏کنند ، چشمها
دارند و با آنها نمی‏بینند ، گوشها دارند و با آنها نمی‏شنوند . اینها
مانند چهار پایان بلکه راه گم کرده‏ترند " .