سفارش تبلیغ
تبلیغات در پارسی بلاگ
تاریخ : پنج شنبه 91/11/12 | 6:1 عصر | نویسنده : علی اصغربامری

به نام خدا

تشیع ایرانیان

اکثریت مردم ایران از زمان صفویه به بعد شیعه شدند . البته در این‏
جهت نمی‏توان تردید کرد که ایران از هر نقطه دیگر برای بذر تشیع زمین‏
مناسبتری بوده است ، تشیع به اندازه ای که در ایران تدریجا نفوذ کرد در
جای دیگر نفوذ نکرد ، و هر چه زمان گذشته است آمادگی ایران برای تشیع‏
بیشتر شده است و اگر چنین ریشه ای در روح ایرانی نمی‏بود ، صفویه موفق‏
نمی شدند که با در دست گرفتن حکومت ایران را شیعه و پیرو اهل بیت‏
نمایند .
حقیقت اینست که علت تشیع ایرانیان و علت مسلمان شدنشان یک چیز
است ایرانی روح خود را با اسلام سازگار دید و گم گشته خویش را در اسلام‏
یافت . مردم ایران که طبعا مردمی باهوش بودند و به علاوه سابقه فرهنگ و
تمدن داشتند بیش از هر ملت دیگر نسبت به اسلام شیفتگی نشان دادند و به‏
آن خدمت کردند . مردم ایران بیش از هر ملت دیگر به روح و معنی اسلام‏
توجه داشتند ، به همین دلیل توجه ایرانیان به خاندان رسالت از هر ملت‏
دیگر بیشتر بود و تشیع در میان ایرانیان نفوذ بیشتری یافت . یعنی‏
ایرانیان روح اسلام و معنی اسلام را در نزد خاندان رسالت یافتند ، فقط
خاندان رسالت بودند که پاسخگوی پرسشها و نیازهای واقعی روح ایرانیان‏
بودند .
آنچیزی که بیش از هر چیز دیگر روح تشنه ایرانی را به سوی اسلام می‏کشید
عدل و مساوات اسلامی بود . ایرانی قرنها از این نظر محرومیت کشیده بود و
انتظار چنین چیزی را داشت ایرانیان می‏دیدند دسته‏ای که بدون هیچگونه‏
تعصبی عدل و مساوات اسلامی را اجرا می‏کنند و نسبت به آنها بی نهایت‏
حساسیت دارند خاندان رسالت‏اند . خاندان رسالت پناهگاه عدل اسلامی ،
مخصوصا از نظر مسلمانان غیر عرب بودند .
اگر اندکی به تعصبات عربی و تبعیضاتی که از ناحیه برخی خلفا میان عرب‏
و غیر عرب صورت می‏گرفت و دفاعی که علی بن ابیطالب علیه السلام از
مساوات اسلامی و عدم تبعیض میان عرب و غیر عرب می‏نمود توجه کنیم کاملا
این حقیقت روشن می‏شود .
در بحار ، جلد نهم ، باب 124 ، از کافی نقل می‏کند که :
روزی گروهی از " موالی " آمدند به حضور امیرالمؤمنین و از اعراب‏
شکایت کردند و گفتند رسول خدا هیچگونه تبعیضی میان عرب و غیر عرب در
تقسیم بیت المال یا در ازدواج قائل نبود . بیت المال را بالسویه تقسیم‏
می‏کرد و سلمان و بلال و صهیب در عهد رسول با زنان عرب ازدواج کردند ولی‏
امروز اعراب میان ما و خودشان تفاوت قائلند . علی علیه السلام رفت و با
اعراب در این زمینه صحبت کرد ، اما مفید واقع نشد ، فریاد کردند : ممکن‏
نیست ، ممکن نیست . علی در حالی که از این جریان خشمناک شده بود آمد
میان موالی و گفت با کمال تأسف اینان حاضر نیستند با شما روش مساوات‏
پیش گیرند و مانند یک مسلمان متساوی الحقوق رفتار کنند ، من به شما
توصیه می‏کنم که بازرگانی پیشه کنید خداوند به شما برکت خواهد داد .
معاویه در نامه معروفی که برای زیاد بن ابیه والی عراق فرستاد ، نوشت‏
: مراقب ایرانیان مسلمان باش ، هرگز آنان را با عرب همپایه قرار نده ،
عرب حق
دارد از آنها زن بگیرد و آنها حق ندارند از عرب زن بگیرند ، عرب از
آنها ارث ببرد و آنها از عرب ارث نبرند . حتی الامکان حقوق آنها کمتر
داده شود ، کارهای پست به آنها واگذار شود ، با بودن عرب غیر عرب‏
امامت جماعت نکند ، در صف اول جماعت حاضر نشوند ، مرزبانی و قضاوت‏
را به آنها وا مگذار .
اما وقتی که میان یک زن عرب و یک زن ایرانی اختلاف واقع می‏شود و کار
به آنجا می‏کشد که به حضور علی علیه السلام شرفیاب می‏شوند و علی میان آندو
هیچگونه تفاوتی قائل نمیشود و مورد اعتراض زن عرب واقع می‏شود ، علی‏
دست می‏برد و دو مشت خاک از زمین بر می‏دارد و به آن خاکها نظر می‏افکند
و آنگاه می‏گوید : من هر چه تأمل می‏کنم میان این دو مشت خاک فرقی نمی‏
بینم .
علی با این تمثیل عملی لطیف به جمله معروف رسول اکرم اشاره می‏کند که‏
فرمود : « کلکم لادم و آدم من تراب لا فضل لعربی علی عجمی الا بالتقوی »
یعنی همه از آدم و آدم از خاک است ، عرب بر عجم فضیلت ندارد ، فضیلت‏
به تقوا است نه به نژاد و نسب و قومیت و ملیت . وقتی که همه نسب به‏
آدم می‏برند و آدم خاکی نژاد است چه جای ادعای فضیلت تقدم نژادی است ؟
در سفینة البحار ماده " ولی " مینویسد :
" علی علیه السلام در یک روز جمعه بر روی منبری آجری خطبه میخواند ،
اشعث بن قیس کندی که از سرداران معروف عرب بود آمد و گفت یا
امیرالمؤمنین این " سرخرویان " ( یعنی ایرانیان ) جلو روی تو بر ما
غلبه کرده اند و تو جلو اینها را نمیگیری ، سپس در حالی که خشم گرفته‏
بود گفت امروز من نشان خواهم داد که عرب چکاره است .
علی علیه السلام فرمود : " این شکم گنده ها خودشان روزها

در بستر نرم استراحت می‏کنند و آنها ( موالی و ایرانیان ) روزهای گرم‏
بخاطر خدا فعالیت می‏کنند و آنگاه از من می‏خواهند که آنها را طرد کنم تا
از ستمکاران باشم ، قسم به خدا که دانه را شکافت و آدمی را آفرید که از
رسول خدا شنیدم فرمود به خدا همچنانکه در ابتداء شما ایرانیان را به خاطر
اسلام با شمشیر خواهید زد ، بعد ایرانیان شما را با شمشیر به خاطر اسلام‏
خواهند زد " .
ایضا در سفینة البحار می‏نویسد :
" مغیرش همیشه در مقایسه میان علی و عمر می‏گفت علی تمایلش و
مهربانیش نسبت به موالی بیشتر بود و عمر بر عکس از آنها خوشش نمی آید
.
مردی به امام صادق علیه السلام عرض کرد :
" مردم می‏گویند هر کس که عربی خالص یا مولای خالص نباشد پست است ،
امام فرمود : " مولای خالص یعنی چه ؟ "
گفت : " یعنی کسی که پدر و مادرش هر دو قبلا برده بودند " .
فرمود : " مولای خالص چه مزیتی دارد ؟ "
گفت : زیرا پیغمبر فرموده است : مولای هر قومی از خود آنهاست ، پس‏
مولای خالص اعراب مانند خود اعراب است ، پس کسی صاحب فضیلت است که‏
یا عربی خالص باشد و یا مولای صریح باشد که ملحق به عربی است " ،
امام فرمود :
آیا نشنیده‏ای که پیغمبر فرمود من ولی کسانی هستم که ولی ندارند ، من‏
ولی هر مسلمانم خواه عرب و خواه

عجم ؟ آیا کسی که پیغمبر ولی او باشد از پیغمبر نیست ؟ امام سپس اضافه‏
فرمود :
از این دو کدام اشرفند ؟ آیا آنکه از پیغمبر و ملحق به پیغمبر است یا
آنکه وابسته به یک عرب جلف که به پشت پای خود ادرار می‏کند ؟ " سپس‏
فرمود : " آنکه از روی میل و رضا داخل اسلام می‏شود بسی اشرف است از
آنکه از ترس وارد اسلام شده است . این اعراب منافق از ترس مسلمان شدند
ولی ایرانیان با میل و رغبت مسلمان شدند .
از این نوع جریانها که نشان می‏دهد سیاست تبعیض و تفاوت میان عرب و
غیر عرب در جهان اسلام اجرا می‏شد و ائمه اطهار عموما با این سیاست‏
مخالفت می‏کرده اند در تاریخ اسلام زیاد دیده می‏شود . همین به تنهایی کافی‏
بوده است که ایرانیان که از طرفی به روح و حقیقت اسلام بیش از دیگران‏
توجه داشته اند و از طرف دیگر ، بیش از هر قوم دیگر ، از این تبعیضات‏
زیان می‏دیده اند طرفدار خاندان رسالت بشوند .

منبع:خدمات متقابل اسلام وایران




تاریخ : پنج شنبه 91/11/12 | 5:59 عصر | نویسنده : علی اصغربامری

به نام خدا

غلبه اسلام بر تعصبات

عجیب اینست که ملل اسلامی غالبا پیرو فتوای علمایی بوده اند که از نظر
ملیت با آنها مخالف بوده اند ، مثلا مردم مصر تابع فتوای لیث بن سعد
بودند که یک ایرانی بود ، ولی مردم ایران در قدیم بیشتر تابع شافعی‏
بودند که عربی نژاد بود . بعضی از علمای ایرانی مانند امام الحرمین جوینی‏
و غزالی طوسی تعصب شدیدی له شافعی و علیه ابوحنیفه ایرانی دارند . مردم‏
ایران در دوره های بعدی شیعه
شدند و امامت ائمه اطهار را پذیرفتند که قرشی و هاشمی می‏باشند .
در فتواهای علمای مذاهب گاهی چیزها دیده می‏شود که از نظر تعصبات ملی‏
موجب حیرت می‏شود ، یعنی قدرت و تسلط و غلبه اسلام را بر این تعصبات‏
می‏رساند .
مسئله ای است در فقه در باب نکاح درباره " کفویت " ، یعنی آیا همه‏
نژادها از نظر ازدواج کفو یکدیگرند ؟ در اینجا فتوای ابوحنیفه ایرانی‏
جلب توجه می‏کند ابوحنیفه مانند کسی که دچار تعصب عربی باشد نظر می‏دهد و
مدعی می‏شود : عجم کفو عرب نیست ، عجم نمی تواند زن عرب بگیرد ، ولی‏
سایر فقها از قبیل مالک بن انس با آنکه خود عرب است می‏گویند خیر ،
عرب و عجم از این نظر تفاوتی ندارد .
سفیان ثوری نیز که عرب است همین فتوا را می‏دهد . علامه حلی از بزرگان‏
فقهای شیعه که او نیز عرب است در کتاب " تذکرش الفقهاء " فتوای‏
ابوحنیفه را نقل می‏کند و می‏گوید : " سخن ابو حنیفه نادرست است ، در
اسلام شریف علوی و کنیز حبشی برابر است " .
می‏گوید : " دلیل این مطلب اینست که پیغمبر اکرم ضباعة ، دختر عموی‏
خود را به عقد مقداد بن اسود کندی در آورد که سیاه بود ، و وقتی که به‏
آنحضرت اعتراض کردند ، فرمود : « لتتضع المناکح » ، یعنی برای اینکه‏
کفویت در یک سطح قرار بگیرد " .
فتوای ابوحنیفه عجیب است و علتش همچنانکه خود اهل تسنن اعتراف‏
دارند کم اطلاعی ابوحنیفه از سیرت و سنت نبوی است ، ولی از اینجا
می‏توان فهمید که در آن اعصار چیزی که در میان علمای مسلمین وجود نداشته‏
تعصبات ملی است .
داستانی شنیدنی در کتب فقه در این مورد نقل می‏شود که از طرفی از
تعصبات شدید عرب نسبت به غیر عرب حکایت می‏کند و از طرف دیگر نمونه‏
ای از پیروزی عجیب اسلام است بر تعصبات . می‏نویسند : " سلمان فارسی دختر عمر را
خواستگاری کرد ، عمر با آنکه از بعضی تعصبات خالی نبود ، به حکم اینکه‏
اسلام آن چیزها را الغا کرده پذیرفت . عبدالله پسر عمر روی همان تعصب‏
عربی ناراحت شد ، اما در مقابل اراده پدر چاره‏ای نداشت . دست به دامن‏
عمرو بن العاص شد ، عمرو گفت چاره این کار با من . یک روز عمرو عاص‏
با سلمان روبرو شد و گفت تبریک عرض می‏کنم ، شنیده‏ام می‏خواهی به دامادی‏
خلیفه مفتخر بشوی . سلمان گفت اگر بناست این کار برای من افتخار شمرده‏
شود پس من نمی کنم و انصراف خود را اعلام کرد .




تاریخ : پنج شنبه 91/11/12 | 5:58 عصر | نویسنده : علی اصغربامری

به نام خدا

مذهب تشیع

ایرانیان از قدیم الایام که اسلام اختیار کردند ، بیش از اقوام و ملل‏
دیگر نسبت به خاندان نبوت علاقه و ارادت نشان دادند .
بعضی از شرق شناسان خواسته اند این علاقه ها و ارادتها را صادقانه‏
ندانند ، بلکه نوعی عکس العمل زیرکانه در مقابل اسلام ، و لااقل در مقابل‏
اعراب ، برای احیای رسوم و آیین قدیم ایرانی معرفی نمایند .
گفته این افراد برای دو دسته بهانه خوبی شده است :
یکی سنیان متعصب که به این وسیله شیعه را یک فرقه سیاسی و غیر مخلص‏
نسبت به اسلام معرفی کنند و به اساس تشیع حمله برند ، چنانکه احمد امین‏
مصری در کتاب " و فجر الاسلام " چنین کاری کرد و علامه فقید شیخ محمد
حسین کاشف الغطاء برای رد آن افترا کتاب " اصل الشیعة و اصولها " را
نوشت .
دسته دیگر ، به اصطلاح ناسیونالیستهای ایرانی هستند . این دسته بر عکس‏
دسته اول ، ایرانیان را تجلیل می‏کنند که توانستند آیین کهن را زیر پرده‏
تشیع حفظ و نگهداری کنند .
در کتاب " قانون و شخصیت " از انتشارات دانشگاه تهران تألیف دکتر
پرویز
صانعی ، صفحه 157 ، ضمن بحث در اینکه تدریس تاریخ در مدارس ما خشک و
مرده و سطحی است و باید زنده و اساسی و تحلیلی باشد ، می‏گوید :
مثلا مسئله اختلاف فرق شیعه و سنی اسلام به عنوان یک مطلب تاریخی به ما
تعلیم داده می‏شد و می‏گفتند که ایرانیان که طرفدار حضرت علی علیه السلام‏
بودند به ایشان گرویدند و اختلاف اساسی بین شیعه و سنی آن است که ما
حضرت علی را خلیفه اول میدانیم ، در حالی که سنیان ایشان را خلیفه چهارم‏
می‏شمارند . این طرز تعریف و تشریح مسئله ، اختلاف بین سنی و شیعه را
کاملا صوری و غیر مهم جلوه می‏دهد ، به طوری که خود اختلاف هم غیر منطقی به‏
نظر می‏رسد . سالها بعد از ترک دبیرستان و ضمن مطالعه به این مطلب‏
برخوردیم که پیدایش فرقه شیعه از ابتکارات فکر ایرانی و به خاطر حفظ
استقلال ملی و شعائر باستانی او بوده است . از آن جهت که امام حسین علیه‏
السلام دختر آخرین پادشاه ایرانی را به زنی اختیار کرده بودند ، فرزند
ایشان و سپس فرزندانشان از شاهزادگان و منسوب به سلسله های با عظمت‏
ایرانی شمرده شده به این ترتیب دوام حکومت ایرانی و شعائر و افتخارات‏
او تأمین شده است ، و از آن به بعد کلمه " سید " هم که به اولاد ائمه‏
اطلاق می‏شد در واقع جانشین کلمه شاهزاده گشته است ( 1 ) .
ماهیت و اهمیت این ابتکار فکر و عاطفه ایرانی که برای حفظ " ملیت‏
" او صورت گرفته با مطالعه بیشتری در مذهب قدیم ایران ، یعنی دین‏
زردشتی و آداب و رسوم و سنتی که از آن دین وارد رشته شیعه دین

اسلام شده بهتر معلوم گشته و رابطه فرقه شیعه با تاریخ باستان ایران و
همینطور دوره فعلی حیات ما روشن می‏شود ، یعنی درک می‏کنیم که چطور بعضی‏
عقاید و سنن ایران باستان از طریق مذهب شیعه برای ما حفظ شده است .
کنت گوبینو در کتابی که در حدود صد سال پیش به نام " فلسفه و ادیان‏
در آسیای مرکزی " منتشر کرده عقاید قدیمی ایرانیان را درباره جنبه‏
آسمانی و الهی داشتن سلاطین ساسانی ریشه اصلی عقائد شیعه در باب امامت و
عصمت و طهارت ائمه اطهار دانسته است و ازدواج امام حسین علیه السلام را
با شهر بانو عامل سرایت آن عقیده ایرانی در اندیشه شیعه به شمار آورده‏
است .
ادوارد براون نیز نظریه گوبینو را تایید می‏کند ، وی می‏گوید :
نگارنده معتقد است که حق با گوبینو بوده است ، آنجا که می‏گوید
ایرانیان سلطنت را حق آسمانی یا موهبت الهی می‏دانستند که در دودمان‏
ساسانی به ودیعه قرار گرفته بود ، و این عقیده تأثیر عظیمی در سراسر
تاریخ ادوار بعد ایران داشته است ، علی الخصوص علاقه شدید ایرانیان به‏
مذهب تشیع تحت تاثیر همین عقیده است که محکم به مذهب تشیع چسبیده‏اند
، انتخاب خلیفه یا جانشین روحانی پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم هر
اندازه نزد عرب دموکرات امر طبیعی بود ، در نظر اهل تشیع غیر طبیعی‏
می‏نمود و جز ایجاد اشمئزاز اثر دیگری نداشت ، و شخص عمر خلیفه ثانی‏
سنت و جماعت هم بدان سبب نزد شیعه مورد نفرت است که امپراطوری ایران‏
را نابود ساخت ، کینه ایرانیان نسبت به عمر گرچه در لباس مذهب ظاهر
شد محل هیچگونه شبهه و تردید نیست به عقیده ایرانیان حسین بن علی علیه‏
السلام که پسر کوچک فاطمه زهرا بنت نبی اکرم می‏باشد ، شهربانو دختر
یزدگرد سوم آخرین پادشاه ساسانی را به حباله نکاح در آورد و بنابراین هر
دو فرقه بزرگ تشیع ( امامیه و اسماعیلیه ) نه تنها نماینده حقوق‏

و فضائل خاندان نبوتند ، بلکه واجد حقوق و فضائل سلطنت نیز می‏باشند ،
زیرا نژاد از دو سو دارند . از بیت رسالت و از دوده ساسانی " ( 1 ) .
آری اینست توجیهی که برخی از مستشرقین ، و ایرانیانی که تحت تأثیر
سخنان آنها واقع شده اند راجع به ماهیت مذهب شیعه و علت پیدایش آن‏
می‏نمایند بدیهی است که بحث تفصیلی در این موضوع نیازمند به رساله‏
جداگانه‏ای است ، ولی ما در اینجا از ذکر بعضی مطالب به طور اجمال گزیری‏
نداریم .
موضوع ازدواج امام حسین علیه السلام با شهربانو دختر یزدجرد و تولد امام‏
سجاد علیه السلام از شاهزاده خانمی ایرانی و انتساب ائمه بعد از ایشان به‏
خاندان سلطنتی ایران بهانه‏ای به دست عده ای خیالباف یا مغرض داده است‏
که گرایش ایرانیان را به خاندان رسالت نتیجه انتساب آنها به دودمان‏
شاهان ساسانی معرفی کنند و اعتقاد شیعیان را به حق الهی ائمه اطهار علیهم‏
السلام از بقایای اعتقاد قدیمی ایرانیان به " فره ایزدی " پادشاهان‏
ساسانی بدانند ، زیرا مسلم است که پادشاهان ساسانی خود را آسمانی نژاد
می‏دانستند و برای خود مقامی نیمه خدایی و فوق بشری قائل بودند آیین‏
زردشتی آن عصر نیز این طرز تفکر را تأیید می‏کرد .
می‏گویند در یکی از کتیبه های پهلوی که از شاهپور پسر اردشیر ساسانی در
حاجی آباد به دست آمده است چنین نوشته شده است :
" شاهپو هر ، شاه شاهان ایران و غیر ایران ، مینو سرشت ، از سوی‏
یزدان ، فرزند موجودی آسمانی و مزدا پرست اردشیر مینو سرشت ، از سوی‏
یزدان ، نوه بابک پادشاه که خود نیز آسمانی و از سوی یزدان بوده است "
( 2 ) .
پس چون پادشاهان ساسانی برای خود مقامی آسمانی قائل بودند ، و از طرف‏دیگر ائمه اطهار هم نژادشان به آنها می‏رسد و شیعیان و پیروان آنها هم همه‏
ایرانی هستند و برای آنها مقام آسمانی قائلند ، پس با این صغرا و کبرای‏
صد در صد صحیح منطقی ! اعتقاد به امامت ائمه اطهار مولود همان اعتقاد
قدیمی ایرانی است .
ما ضمن بیان مختصری ، پوچی این ادعا را روشن می‏کنیم ، مقدمه باید
بگوییم که در اینجا دو مطلب است و باید از یکدیگر تفکیک شود یکی اینکه‏
طبیعی است که هر ملتی که دارای یک سلسله عقاید و افکار مذهبی یا غیر
مذهبی هست و سپس تغییر عقیده می‏دهد ، خواه ناخواه ، قسمتی از عقاید
پیشین در زوایای ضمیرش باقی می‏ماند و ناخود آگاهانه آنها را در عقاید
جدید خویش وارد می‏کند ممکن است نسبت به عقیده جدید خویش نهایت خلوص‏
نیت را داشته باشد و هیچ گونه تعصب و تعمدی برای حفظ معتقدات پیشین‏
خود نداشته باشد ولی از آنجا که لوح ضمیرش بکلی از افکار و عقاید پیشین‏
پاک نشده است کم و بیش آنها را با خود وارد عقیده و مسلک و مذهب‏
جدید می‏نماید .
این مطلب جای تردید نیست ، مللی که مسلمان شدند برخی بت پرست بودند
و عقاید وثنی داشتند . بعضی دیگر مسیحی یا یهودی یا مجوسی بودند ، زمینه‏
های فکری پیشین آنها احیانا ممکن است در افکار و عقاید اسلامی ایشان اثر
گذاشته باشد .
مسلما ایرانیان نیز ناخود آگاه برخی عقاید خویش را با صبغه اسلامی حفظ
کردند متأسفانه پاره‏ای خرافات هم اکنون در میان برخی ایرانیان وجود دارد
از قبیل پریدن از روی آتش در چهارشنبه آخر سال و سوگند خوردن به سوی (
نور ) چراغ که از بقایای ما قبل اسلام است .
و این وظیفه اسلامی است که با مقیاسهای اصولی اسلام عقاید پاک و خالص‏
اسلامی را از کدورت اندیشه های جاهلی همیشه دور نگاه دارند .
مسئله ولایت و امامت را اگر بخواهیم از این جهت مورد مطالعه قرار
دهیم باید به قرآن کریم و سنت قطعی رسول اکرم مراجعه کنیم تا معلوم شود
آیا قبل از
آنکه ملل مختلف جهان ، اسلام آورند چنین مطلبی در خود اسلام مطرح بوده‏
است یا خیر ؟ .
مطالعه در قرآن و سنت قطعی رسول اکرم می‏رساند که اولا مقامات معنوی و
آسمانی و ولایتی برخی از بندگان صالح حق مورد تأیید قرآن کریم است .
ثانیا قرآن کریم تلویحا و تصریحا ولایت و امامت را تأکید کرده است و
به علاوه رسول اکرم نیز عترت طاهرین خود را به این مقام معرفی کرده است.
پیش از آنکه اعراب مسلمان با ملل دیگر برخورد کنند و عقاید آنها در
یکدیگر تأثیر کند ، در متن اسلام چنین مسائلی مطرح بوده است . آیه کریمه‏
: " « ان الله اصطفی آدم و نوحا و آل ابراهیم و آل عمران علی العالمین‏
ذریة بعضها من بعض و الله سمیع علیم » " کم و بیش ناظر به مقامات‏
ولایتی بعضی از افراد بشر است . اساس مذهب تشیع در قرآن و سنت قطعی‏
است و جای هیچگونه تردیدی از این نظر نیست . ما در اینجا نمی توانیم‏
وارد این بحث شویم گو اینکه میدان باز و وسیعی دارد زیرا به مطلب مورد
بحث ما مربوط نیست ، آنچه مربوط به این بحث است رابطه ایرانیان با
تشیع است . بحث در ادعای بعضی از مستشرقین و اتباع و اذناب آنهاست که‏
می‏گویند مذهب تشیع از طرف ایرانیان به عنوان عکس‏العملی در مقابل اسلام‏
، ابتکار و اختراع شد و ایرانیان مذهب شیعه را از این جهت خلق کردند تا
در زیر پرده تشیع عقاید کهن خود را که بدان علاقه و ایمان داشتند حفظ و
نگهداری کنند .
مطلب دیگر اینست که بعضی از ملل ، پس از آنکه از لحاظ سیاسی و نظامی‏
مغلوب ملتی دیگر می‏گردند ، عقاید و افکار خود را آگاهانه در زیر پرده‏
نگهداری می‏کنند ، و این خود نوعی مقاومت است در برابر قوم غالب برخی‏
از مستشرقین و برخی از ایرانیان که از آنان الهام می‏گیرند معمولا ادعا
می‏کنند که ایرانیان ، تشیع را برگزیدند تا عقاید کهن خود را در زیر پرده‏
تشیع حفظ و نگهداری کنند . ما هم این مطلب را از همین زاویه تجزیه و
تحلیل می‏کنیم .

این مطلب اولا بستگی دارد به مطلبی که قبلا بحث کردیم که آیا اسلام‏
ایرانیان از روی رضا و رغبت بوده یا به زور و جبر و عنف صورت گرفته‏
است . اگر ایرانیان مجبور می‏بودند که عقاید و افکار پیشین را رها کنند و
عقاید اسلامی را بپذیرند ، جای این توهم بود که گفته شود آنها چون مجبور
بودند عقاید پیشین را ترک گویند ناچار متوسل به حیله شدند .
ولی پس از آنکه مسلم شد که هیچ وقت مسلمانان ، ایرانیان را مجبور به‏
ترک دین و مذهب و عقاید پیشین خود نکرده اند ، بلکه به آنها اجازه‏
می‏دادند که آتشکده های خود را نگهداری کنند و حتی پس از آن که اهل کتاب‏
( یهود ، نصاری ، مجوس ) در ذمه مسلمین قرار می‏گرفتند ، مسلمانان خود را
ملزم به حفظ معابد آنها می‏دانستند و مانع تخریب آن معابد می‏شدند ، بعلاوه‏
امکان نداشت گروه قلیلی از مردم عرب که مسلما عده شان هیچ وقت به چند
صد هزار نرسید بتواند ملتی چند میلیونی را مجبور به ترک دین و آیین خود
بکنند ، خصوصا با توجه به اینکه هر طرف از همان نوع سلاحی برخوردار بودند
که دیگری برخوردار بود . بلکه امکانات ایرانیان از هر نظر بیشتر و بهتر
بود علیهذا امکان نداشت که اعراب بتوانند ایرانیان را مجبور به ترک‏
دین خود کنند . بنابراین اگر ایرانیان جدا می‏خواستند عقاید و آداب کهن‏
خود را حفظ کنند چه لزومی داشت که از روی نفاق اظهار اسلام کنند و با نام‏
تشیع آنها را نگهداری کنند .
بعلاوه ، قبلا ثابت کردیم که اسلام ایرانیان تدریجی بوده است و نفوذ و
سلطه عمیق اسلام بر روی ایرانیان و غلبه آن بر کیش زرتشتی بیشتر در دوره‏
هایی صورت گرفته که ایرانیان استقلال خود را باز یافته بودند . بنابراین‏
جایی برای این یاوه‏ها باقی نمی‏ماند .
خود آقای ادوارد براون در جاهای متعدد کتاب خود اقرار و اعتراف می‏کند
که ایرانیان دین اسلام را به طوع و رغبت پذیرفتند . در صفحه 297 ، از جلد
اول تاریخ ادبیات می‏گوید :
تحقیق درباره غلبه تدریجی آیین اسلام بر کیش زردشت مشکلتر از تحقیق در
استیلای ارضی عرب بر مستملکات ساسانیان است ، چه بسا تصور کنند که‏
جنگجویان اسلام اقوام و ممالک مفتوحه را در انتخاب یکی از دو راه مخیر
میساختند : اول قرآن ، دوم شمشیر . ولی این تصور صحیح نیست ، زیرا گبر و
ترسا و یهود اجازه داشتند آیین خود را نگاه دارند و فقط مجبور به دادن‏
جزیه بودند ، و این ترتیب کاملا عادلانه بود ، زیرا اتباع غیر مسلم خلفا
از شرکت در غزوات و دادن خمس و زکات که بر امت پیامبر فرض بود
معافیت داشتند .
در صفحه 306 و 307 پس از اینکه شرحی راجع به انقراض دین زرتشتی بحث‏
می‏کند می‏گوید :
اگر چه اخبار راجع به کسانی که تغییر مذهب دادند قلیل است ، لکن همین‏
حقیقت که تا سه قرن و نیم بعد از فتح اسلام اینگونه موارد پیش آمده است‏
گواه روشنی است بر اینکه ایرانیان از روح تحمل و گذشت فاتحین بهره مند
بودند و این امر خود دال بر این معنی است که ایرانیان آیین خود را به‏
صلح و سلم و لااقل تا حدی به تدریج تغییر داده‏اند .
ادوارد براون از " دوزی " مستشرق معروف هلندی در کتاب " اسلام "
نقل می‏کند که :
مهمترین قومی که تغییر مذهب دادند ایرانیان بودند ، زیرا آنها اسلام را
نیرومند و استوار نمودند ، نه عرب ، و از میان آنها بود که جالبترین فرق‏
اسلامی برخاسته است .
عکس العملی که ایرانیان در برابر اسلام نشان دادند آنچنان موافق و
لبریز از عشق و علاقه بود که جای این نیست گفته شود احساسات ملی یا
احساسات مذهبی کهن ، آنها را وادار کرده است که در زیر پرده تشیع ،
عقاید مذهبی کهن خویش را اشاعه دهند .

قبلا شرح دادیم که یکی از علل شکست ایرانیان با آنهمه نیرو و قدرت و
عظمت ، ناراضی بودن مردم ایران از حکومت و آیینشان بود ، مردم ایران از
آنها به ستوه آمده بودند و آمادگی کامل داشتند برای اینکه مأمنی بیابند و
اگر بانگ عدالت و حقیقتی بشنوند به سوی آن بشتابند ، گرایش فوق العاده‏
ایرانیان به مزدک نیز علتی جز نارضایی نداشت . قبلا نیز اشاره کردیم که‏
وضع زردشتی گری در ایران آنچنان دچار فساد و انحراف و مورد بی علاقگی‏
مردم شده بود که فرضا اسلام به ایران نیامده بود ، مسیحیت ایران را تسخیر
می‏کرد .
باز براوان ازدوزی مستشرق هلندی چنین نقل می‏کند :
در نیمه اول قرن هفتم میلادی ، همه چیز جریان عادی خود را در روم شرقی و
کشور شاهنشاهی ایران طی می‏کرد این دو مملکت برای تصرف آسیای غربی همیشه‏
با هم در نزاع بودند ، از حیث ظاهر در راه رشد و ترقی و آبادی سیر
می‏کردند ، مبالغ معتنابهی مالیات عاید خزانه سلاطین این دو کشور می‏شد و
کر و فر تجمل و تنعم پایتختهای هر دو مملکت ضرب المثل بود . بار کمرشکن‏
استبداد بر پشت هر دو کشور سنگینی میکرد . تاریخ دودمان سلاطین هر دو
مملکت مشحون است از یک سلسله فجایع هولناک و زجر و آزار خلائق . و این‏
رفتار ظالمانه دولتها مولود نفاق و شقاق مردم در مسائل مذهبی بود . در
این اثنا ناگهان از میان صحاری غیر معروف ، قومی جدید در صحنه جهان پدید
آمد ، قبائلی بیشمار که تا آن تاریخ پراکنده و متفرق و اکثر اوقات با هم‏
در نبرد بودند نخستین بار در آن هنگام به هم پیوستند و قوم متحد و متفق‏
جدید را به وجود آوردند ، قومی که علاقه شدید به آزادی خود داشت ، لباس‏
ساده می‏پوشید و غذای ساده می‏خورد ،نجیب و میهمان نواز بود ، با نشاط ، با فراست ، مزاح ، بذله گو و در
عین حال مغرور و سریع الغضب بود و همین که آتش خشم او برافروخته میشد
کینه جو و آشتی ناپذیر و ظالم بود ، این همان قومی است که در یک لحظه‏
کشور کهنسال و معزز ولی فاسد و پوسیده ایران را سرنگون ساخت و زیباترین‏
ایالات را از دست جانشینان قسطنطین ربود و سلطنت جدید التأسیس آلمان‏
را پایمال نمود و ممالک دیگر اروپا را تهدید کرد و حال آنکه در شرق عالم‏
نیز جیوش فاتح او به جبال هیمالیا راه یافتند و در آنجا هم رخنه کردند .
ولی این قوم شباهتی با کشور گشایان دیگر نداشت ، زیرا آیین نوینی آورده‏
بود و اقوام دیگر را تبلیغ و دعوت مینمود ، بر خلاف ثنویت ایرانیان و
مذهب مسیح که انحطاط یافته بود ، توحید پاک و خالص آورد و میلیونها
مردم به آن گرویدند و حتی در همین عصر ما مذهب اسلام مذهب یک عشر از
نژاد بشر است .
ادوارد براون در صفحه 155 کتاب مزبور ، ضمن بحث از اوستا و اینکه آیا
اوستای واقعی باقی است یا از میان رفته است ، چنین به سخن خود ادامه‏
می‏دهد :
اوستا متضمن اصول عقاید شخص شهیری مانند زردشت و محتوی احکام آیین‏
دنیای قدیم است . این آیین زمانی نقش مهمی در تاریخ جهان بازی کرده و
با اینکه عده پیروان آن امروزه در ایران ده هزار و در هندوستان بیش از
نود هزار نیست در ادیان دیگری که بالذات دارای اهمیت بیشتری بوده‏
تأثیرات عمیقی داشته است . معذلک در وصف اوستا نمی توان گفت کتابی‏
دلپسند یا دلچسب است . درست است که تفسیر بسیاری از عبارات محل‏
تردید است و هرگاه به مفهوم آن پی برده شود قدر و قیمت آن شاید بیشتر
معلوم گردد ، لیکن این

نکته را می‏توانم از طرف خود بگویم که هر چه بیشتر به مطالعه قرآن‏
میپردازم و هر چه بیشتر برای درک روح قرآن کوشش میکنم بیشتر متوجه قدر
و منزلت آن میشوم ، اما بررسی اوستا ملالت آور و خستگی افزا و سیر کننده‏
است ، مگر آنکه بمنظور زبانشناسی و علم الاساطیر و مقاصد تطبیقی دیگر
باشد .
آنچه را آقای ادوارد براون از طرف خود می‏گوید باید از طرف همه آن‏
ایرانیانی بگوید که قرن بقرن ، فوج فوج ، اوستا را رها کردند و به قرآن‏
گرویدند . گرایش از اوستا به قرآن برای ایرانیان ، یک امر بسیار ساده و
طبیعی بوده است و موردی نداشته است که بخواهند آنچه از اوستا آموخته‏اند
و یا عاداتی که نسبت به سلاطین خود معمول می‏داشته اند در زیر پرده تشیع‏
حفظ کنند و عملی نمایند .
ثانیا یزدگرد پس از آنکه در پای تخت نتوانست مقاومت کند با دربار و
حرمسرای خود در حالی که هزار طباخ ، و هزار تن رامشگر ، و هزار تن یوزبان‏
و هزار تن با زبان ، و جماعتی کثیر از سایر خدمه همراه او بودند و او
هنوز این گروه را کم میدانست ( 1 ) شهر به شهر و استان به استان فرار
میکرد و پناه می‏جست ، قطعا اگر مردم مرکز ایران می‏خواستند از او حمایت‏
کنند و جلو لشکر مهاجم را بگیرند قادر بودند ، اما او را پناه ندادند تا
به خراسان رفت . در آنجا نیز حمایتی ندید و عاقبة الامر به آسیایی پناه‏
برد و به دست آسیابان یا به دست یکی از مرزداران ایرانی کشته شد .
چگونه است که ایرانی به خود یزدگرد پناه نمی دهد ولی بعد اهل بیت‏
پیغمبر اسلام را به خاطر پیوند با یزدگرد ، معزز و مکرم می‏شمارد و آنها را
در حساسترین نقاط قلب خود جای می‏دهد و عالیترین احساسات خود را نثار
آنها می‏کند ؟ !

ثالثا ، فرضا ایرانیان در قرون اول اسلامی مجبور بودند احساسات خویش‏
را مخفی کنند و در زیر پرده تشیع اظهار نمایند ، چرا پس از دو قرن که‏
استقلال سیاسی یافتند این پرده را ندریدند و احساسات خویش را آشکار
نکردند ؟ بلکه بر عکس هر چه زمان گذشت بیشتر در اسلام غرق شدند و پیوند
خویش را با آیین گذشته بریدند ؟ !
رابعا ، هر مسلمان ایرانی می‏داند که شهربانو مقام و موقعی بیشتر و
بالاتر از مادران سایر ائمه اطهار که بعضی عرب و بعضی افریقایی بودند
ندارد ، کدام شیعه ایرانی یا غیر ایرانی در دل خود نسبت به مادر حضرت‏
سجاد احترامی بیشتر از مادران سایر ائمه اطهار احساس می‏کند ؟ نرجس‏
خاتون والده ماجده حضرت حجة بن الحسن عجل الله تعالی فرجه یک کنیز رومی‏
است ، قطعا احترام این بانوی رومی در میان ایرانیان بیش از احترام‏
شهربانو است .
خامسا : اگر از زاویه تاریخ بنگریم اصل داستان شهربانو و ازدواج او با
امام حسین علیه السلام و ولادت امام سجاد از شاهزاده‏ای ایرانی مشکوک است‏
.
داستان علاقه ایرانیان به ائمه اطهار به خاطر انتساب آنها به خاندان‏
ساسانی از طریق شهربانو ، از نظر تاریخی عینا همان داستان کسی است که‏
گفت " امام زاده یعقوب را در بالای مناره گرگ درید " دیگری گفت امام‏
زاده نبود ، پیغمبر زاده بود ، یعقوب نبود ، یوسف بود ، بالای مناره‏
نبود ، ته چاه بود ، تازه اصل مطلب دروغ است و گرگ یوسف را ندرید .
در اینجا نیز اصل داستان که یزدگرد دختری به نام شهربانو یا نام دیگر
داشته و به افتخار عقد زناشوئی حسین بن علی و مادری امام سجاد نائل شده‏
باشد ، از نظر مدارک تاریخی سخت مشکوک است ، مورخین عصر حاضر عموما
در این قضیه تشکیک می کنند و آنرا بی اساس می‏دانند . می‏گویند در میان‏
همه مورخین تنها یعقوبی جمله‏ای دارد به این مضمون که گفته است مادر علی‏
بن الحسین ،
" حرار " دختر یزدجرد بود و حسین علیه السلام نام او را غزاله نهاد .
خود ادوارد براون از کسانی است که داستانرا مجعول می‏داند . کریستن سن‏
نیز قضیه را مشکوک تلقی می‏کند ، سعید نفیسی در تاریخ اجتماعی ایران ، آن‏
را افسانه می‏داند ، و اگر فرض کنیم این داستان را ایرانیان به همین‏
منظور جعل کرده و ساخته اند حتما پس از حدود دویست سال از اصل واقعه‏
بوده است ، یعنی مقارن با استقلال سیاسی ایران بوده است و این پس از آن‏
است که از پیدایش مذهب شیعه نیز در حدود دویست سال گذشته بوده است .
اکنون چگونه ممکن است که گرایش ایرانیان به تشیع مولود شایعه شاهزادگی‏
ائمه اطهار بوده باشد ؟
از اینکه گفتیم پیوند زناشویی امام حسین علیه السلام با دختر یزدگرد
مشکوک است از نظر تاریخ است ، ولی در پاره‏ای از احادیث این مطلب‏
تأیید شده است . از آنجمله روایت کافی است که می‏گوید : دختران یزدگرد
را در زمان عمر به مدینه آوردند و دختران مدینه به تماشا آمدند . عمر به‏
توصیه امیرالمؤمنین علیه السلام او را آزاد گذاشت که هر که را می‏خواهد
انتخاب کند و او حسین بن علی علیه السلام را انتخاب کرد .
ولی گذشته از عدم انطباق مضمون این روایت با تاریخ ، در سند این‏
روایت دو نفر قرار دارند که این روایت را غیر قابل اعتماد می‏کند ، یکی‏
ابراهیم بن اسحاق احمری نهاوندی است که علماء رجال او را از نظر دینی‏
متهم می‏دانند و روایات او را غیر قابل اعتماد می‏شمارند . و دیگری عمر بن‏
شمر است که او نیز کذاب و جعال خوانده شده است .
من نمی دانم سایر روایاتی که در این مورد است از این قبیل است یا نه‏
؟ بررسی مجموع احادیثی که در این زمینه وارد شده است احتیاج به مطالعه و
تحقیق بیشتری دارد .

سادسا اگر مردم ایران احترامی که برای ائمه اطهار قائلند به خاطر
انتساب آنها به خاندان ساسانی است می‏بایست به همین دلیل برای خاندان‏
اموی نیز احترام قائل باشند ، زیرا حتی کسانی که وجود دختری به نام‏
شهربانو را برای یزدگرد انکار می‏کنند این مطلب را قبول کرده‏اند که در
زمان ولید بن عبدالملک در یکی از جنگهای قتیبة بن مسلم ، یکی از نوادگان‏
یزدگرد به نام " شاه آفرید " به اسارت افتاد و ولید بن عبدالملک شخصا
با او ازدواج کرد و از او یزید بن ولید بن عبدالملک معروف به " یزید
ناقص " متولد شد . پس یزید ناقص که خلیفه‏ای اموی است نسبت به شاهان‏
ایرانی می‏برد و قطعا از طرف مادر شاهزاده ایرانی است .
چرا ایرانیان برای ولید بن عبدالملک به عنوان داماد یزدگرد و برای‏
یزید بن الولید به عنوان یک شاهزاده ایرانی ابراز احساسات نکردند ، اما
فی المثل برای امام رضا علیه السلام به عنوان کسی که در ششمین پشت به‏
یزدگرد می‏رسد ، این همه ابراز احساسات کرده و می‏کنند .
اگر ایرانیان چنین احساسات به اصطلاح ملی می‏داشتند ، باید برای‏
عبیدالله بن زیاد احترام فوق العاده‏ای قائل باشند ، زیرا عبیدالله قطعا
نیمه ایرانی است . زیاد پدر عبیدالله مرد مجهول النسبی است اما مرجانه‏
مادر عبیدالله یک دختر ایرانی شیرازی است که در زمانی که زیاد والی‏
فارس بود با او ازدواج کرد .
چرا ایرانیان که به قول این آقایان آن اندازه احساسات ملی داشته‏اند که‏
ائمه اطهار را به واسطه انتسابشان به خاندان سلطنتی ایران به آن مقام‏
رفیع بالا بردند ، عبیدالله زیاد نیمه ایرانی و مرجانه تمام ایرانی را این‏
اندازه پست و منفور می‏شمارند ؟ ! .
سابعا این مطلب آنگاه می‏تواند درست باشد که شیعه منحصر به ایرانی‏
باشد و لااقل دسته اولی شیعه را ایرانی به وجود آورده باشد ، و از آنطرف‏
هم عموم و لااقل اکثر ایرانیانی که مسلمان شدند مذهب شیعه را اختیار کرده‏
باشند .

و حال آنکه نه شیعیان اولیه ایرانی بودند ، ( به استثناء سلمان ) و نه‏
اکثر ایرانیان مسلمان شیعه شدند . بلکه در صدر اسلام اکثر علمای مسلمان‏
ایرانی نژاد در تفسیر ، یا حدیث ، یا کلام ، یا ادب ، سنی بودند و بعضی‏
از آنها تعصب شدیدی علیه شیعه داشتند ، و این جریان تا قبل از صفویه‏
ادامه داشت . تا زمان صفویه اکثر بلاد ایران سنی بود . در زمان خلفای‏
اموی که سب علی علیه السلام در منابر رایج شده بود ، مردم ایران نیز تحت‏
تاثیر تبلیغات سوء امویها قرار گرفته و اغفال شده بودند و این برنامه‏
شنیع را اجرا می‏کردند ، حتی گفته می‏شود که پس از آنکه عمر بن عبدالعزیز
این کار را غدغن کرد ، بعضی از شهرستانهای ایران مقاومت کردند .
اکابر علمای تسنن را تا قبل از صفویه ایرانیان تشکیل می‏دهند ، اعم از
مفسر ، فقیه ، محدث ، متکلم ، فیلسوف ، ادیب ، لغوی و غیره .
ابوحنیفه که بزرگترین فقیه اهل تسنن است و امام اعظم خوانده می‏شود یک‏
ایرانی است . محمد بن اسماعیل بخاری که بزرگترین محدث اهل تسنن است و
کتاب معروف او بزرگترین کتاب حدیث اهل تسنن است ایرانی است .
همچنین است سیبویه از ادبا و جوهری و فیروز آبادی از لغویین و زمخشری از
مفسرین و ابو عبیده و واصل بن عطا از متکلمین اکثریت علمای ایرانی و
اکثریت توده مردم ایران تا قبل از صفویه سنی بوده اند .




تاریخ : پنج شنبه 91/11/12 | 5:56 عصر | نویسنده : علی اصغربامری

به نام خدا

زبان فارسی

یکی از مسائلی که بهانه قرار داده شده تا آیین مسلمانی را بر ایرانیان‏
تحمیلی نشان دهند این است که می‏گویند : ایرانیان در طول این تاریخ زبان‏
خود را حفظ کردند و آنرا در زبان عربی محو و نابود نساختند .
شگفتا ! مگر پذیرفتن اسلام مستلزم این است که اهل یک زبان ، زبان خود
را کنار بگذارند و به عربی سخن گویند ؟ شما در کجای قرآن یا روایات و
قوانین اسلام چنین چیزی را می‏توانید پیدا کنید ؟
اصولا در مذهب اسلام که آئین همگانی است مسئله زبان مطرح نیست .
ایرانیان هرگز در مخیله شان خطور نمی کرد که تکلم و احیای زبان فارسی‏
مخالف اصول اسلام است ، و نباید هم خطور می‏کرد .
اگر احیای زبان فارسی به خاطر مبارزه با اسلام بود چرا همین ایرانیان‏
این قدر در احیای لغت عربی ، قواعد زبان عربی ، صرف و نحو عربی ، معانی‏
و بیان بدیع و فصاحت و بلاغت زبان عربی کوشش کردند و جدیت نمودند ؟
هرگز اعراب به قدر ایرانیان به زبان عربی خدمت نکرده اند . اگر احیاء زبان فارسی به خاطر مبارزه با اسلام یا عرب یا زبان عربی‏
می‏بود مردم ایران به جای این همه کتاب لغت و دستور زبان و قواعد فصاحت‏
و بلاغت برای زبان عربی ، کتابهای لغت و دستور زبان و قواعد بلاغت برای‏
زبان فارسی می‏نوشتند ، و یا لااقل از ترویج و تأیید و اشاعه زبان عربی‏
خودداری می‏کردند .
ایرانیان نه توجه شان به زبان فارسی به عنوان ضدیت با اسلام یا عرب‏
بود و نه زبان عربی را زبان بیگانه می‏دانستند ، آنها زبان عربی را زبان‏
اسلام می‏دانستند نه زبان قوم عرب ، و چون اسلام را متعلق به همه می‏دانستند
زبان عربی را نیز متعلق به خود و همه مسلمانان می‏دانستند .
حقیقت اینست که اگر زبانهای دیگر از قبیل فارسی ، ترکی ، انگلیسی ،
فرانسوی ، آلمانی زبان یک قوم و ملت است زبان عربی تنها زبان یک‏
کتاب است . مثلا زبان فارسی زبانی است که تعلق دارد به یک قوم و یک‏
ملت ، افرادی بیشمار در حیات و بقای آن سهیم بوده‏اند . هر یک از آنها
به تنهایی اگر نبودند ، باز زبان فارسی در جهان بود . زبان فارسی زبان‏
هیچکس و هیچ کتاب به تنهایی نیست نه زبان فردوسی است و نه زبان رودکی‏
و نه نظامی و نه سعدی و نه مولوی و نه حافظ و نه هیچ کس دیگر ، زبان همه‏
است ولی زبان عربی فقط زبان یک کتاب است به نام قرآن . قرآن تنها
نگهدارنده و حافظ و عامل حیات و بقای این زبان است . تمام آثاری که به‏
این زبان به وجود آمده در پرتو قرآن و به خاطر قرآن بوده است علوم‏
دستوری که برای این زبان به وجود آمده به خاطر قرآن بوده است .
کسانی که به این زبان خدمت کرده اند و کتاب نوشته اند به خاطر قرآن‏
بوده است ، کتابهای فلسفی . عرفانی ، تاریخی ، طبی ، ریاضی ، حقوقی و
غیره که به این زبان ترجمه یا تألیف شده فقط به خاطر قرآن است . پس‏
حقا زبان عربی زبان یک کتاب است نه زبان یک قوم و یک ملت ،
اگر افراد برجسته ای برای این زبان احترام بیشتری از زبان مادری‏

خود قائل بودند از این جهت بود که این زبان را متعلق به یک قوم معین‏
نمی دانستند بلکه آنرا زبان آیین خود می‏دانستند و لهذا این کار را توهین‏
به ملت و ملیت خود نمی شمردند . احساس افراد ملل غیر عرب این بود که‏
زبان عربی زبان دین است و زبان مادری آنها زبان ملت .
مولوی پس از چند شعر معروف خود در مثنوی که به عربی سروده است :
اقتلونی اقتلونی یا ثقات
ان فی قتلی حیوش فی حیوش
می‏گوید :
پارسی گو گر چه تازی خوشتر است
عشق را خود صد زبان دیگر است
مولوی در این شعر زبان عربی را بر زبان فارسی که زبان مادری اوست‏
ترجیح می‏دهد ، به این دلیل که زبان عربی زبان دین است .
سعدی در باب پنجم گلستان حکایتی به صورت محاوره با یک جوان کاشغری‏
که مقدمه نحو زمخشری می‏خوانده است ساخته است . در آن حکایت از زبان‏
فارسی و عربی چنان یاد می‏کند که زبان فارسی زبان مردم عوام است و زبان‏
عربی زبان اهل فضل و دانش .
حافظ در غزل معروف خود می‏گوید :
اگر چه عرض هنر پیش یاربی ادبی است زبان خموش ولکن دهان پر از
عربی است
از قراری که مرحوم قزوینی در بیست مقاله نوشته است ، یکی از عنکبوتان‏
گرفتار تارهای حماقت که از برکت نقشه های استعماری فعلا کم نیستند همیشه‏
از حافظ گله مند بوده است که چرا در این شعر زبان عربی را هنر دانسته‏
است ؟ !

اسلام چنانکه پیش از این گفتیم به ملت یا قوم و دسته مخصوصی توجه‏
ندارد که بخواهد زبان آنها را رسمی بشناسد و زبان قوم دیگر را از رسمیت‏
بیندازد . زید بن ثابت به نقل مسعودی در التنبیه و الاشراف به دستور
پیغمبر اکرم زبانهای فارسی ، رومی ، قبطی ، حبشی را از افرادی که در
مدینه بودند و یکی از این زبانها را می‏دانستند آموخته بود و سمت مترجمی‏
رسول اکرم را داشت در تواریخ نقل شده است که حضرت امیر علیه السلام‏
گاهی به فارسی تکلم می‏کرده اند .
به طور کلی آیین و قانونی که متعلق به همه افراد بشر است نمی تواند
روی زبان مخصوصی تکیه کند ، بلکه هر ملتی با خط و زبان خود که خواه‏
ناخواه مظهر یک نوع فکر و ذوق و سلیقه است می‏تواند بدون هیچ مانع و
رادعی از آن پیروی کند .
بنابراین اگر می‏بینید ایرانیان پس از قبول اسلام باز به زبان فارسی‏
تکلم کردند ، هیچ جای تعجب و شگفتی نیست و به تعبیر دیگر این دو به‏
یکدیگر ربطی ندارد که مغرضان ، آنرا نشانه عدم تمایل ایرانیان به اسلام‏
بدانند .
اصولا تنوع زبان علاوه بر اینکه مانع پذیرش اسلام نیست وسیله ای برای‏
پیشرفت بیشتر این دین هم محسوب می‏شود چه هر زبانی می‏تواند به وسیله‏
زیبائیهای مخصوص خود و قدرت مخصوص خود خدمت جداگانه‏ای به اسلام بنماید
. یکی از موفقیتهای اسلام اینست که ملل مختلف با زبانها و فرهنگهای‏
گوناگون آنرا پذیرفته‏اند و هر یک به سهم خود و با ذوق و فرهنگ و زبان‏
مخصوص خود ، خدماتی کرده‏اند .
اگر زبان فارسی از میان رفته بود ما امروز آثار گرانبها و شاهکارهای‏
اسلامی ارزنده ای همچون " مثنوی " و " گلستان " و دیوان " حافظ " و
" نظامی " و صدها اثر زیبای دیگر که در سراسر آنها مفاهیم اسلامی و
قرآنی موج می‏زند و پیوند اسلام را با زبان فارسی جاوید ساخته‏اند نداشتیم .چه خوب بود که چند زبان دیگر همچون زبان فارسی در میان مسلمین وجود
داشت که هر یک می‏توانستند با استعداد مخصوص خود به اسلام خدمت جداگانه‏
ای بنمایند . این اولا .
ثانیا ، زبان فارسی را چه کسانی و چه عواملی زنده نگاه داشتند ؟ آیا
واقعا ایرانیها خودشان زبان فارسی را احیا کردند یا عناصر غیر ایرانی در
این کار بیش از ایرانیها دخالت داشتند ؟ و آیا حس ملیت ایرانی عامل‏
این کار بود یا یک سلسله عوامل سیاسی که ربطی به ملیت ایرانی نداشت ؟
طبق شواهد تاریخی ، بنی عباس که از ریشه عرب و عرب نژاد بودند از
خود ایرانیها بیشتر زبان فارسی را ترویج می‏کردند و این بدان جهت بود که‏
آنها برای مبارزه با بنی امیه که سیاست شان عربی بود و بر اساس تفوق‏
عرب بر غیر عرب ، سیاست ضد عربی پیشه کردند ، و به همین دلیل است که‏
اعراب ناسیونالیست و عنصر پرست امروز ، بنی امیه را مورد تجلیل قرار
می‏دهند و از بنی العباس کم و بیش انتقاد می‏کنند .
بنی العباس به خاطر مبارزه با بنی امیه که اساس سیاستشان قومیت و
نژاد و عنصر پرستی عربی بود با عربیت و هر چه موجب تفوق عرب بر غیر
عرب بود مبارزه می کردند ، عنصر غیر عرب را تقویت می‏کردند و اموری را
که سبب می‏شد کمتر غیر عرب تحت تاثیر عرب قرار بگیرند نیز تقویت‏
می‏کردند و به همین جهت به ترویج زبان فارسی پرداختند و حتی با زبان عربی‏
مبارزه کردند .
ابراهیم امام که پایه گذار سلسله بنی عباس است به ابو مسلم خراسانی‏
نوشت : " کاری بکن که یکنفر در ایران به عربی صحبت نکند و هر کس را
که دیدی به عربی سخن می‏گوید بکش " ( 1 ) .
مسترفرای ، در صفحه 387 کتاب خود می‏گوید :
به عقیده من خود تازیان در گسترش زبان فارسی در مشرق یاری کرده اند و
این خود موجب بر افتادن زبان سعدی و لهجه های دیگر آن سرزمین شد .
در ریحانة الادب می‏نویسد : در سال صد و هفتاد هجری که مأمون به خراسان‏
رفت و هر یک از افاضل نواحی به وسیله خدمتی و مدحتی تقرب می‏جسته اند ،
ابوالعباس مروزی نیز که در سخنوری به هر دو زبان تازی و دری مهارتی بی‏
نهایت داشت مدحت ملمعی مخلوط از کلمات فارسی و عربی نظم و در حضور
مأمون انشاء کرد و بس پسنده طبع شد و به انعام هزار دینار ( هزار اشرفی‏
طلای هیجده نخودی ) به طور استمرار قرین افتخار گردید . از آن پس فارسی‏
زبانان بدان شیوه رغبت کردند و طریقه نظم فارسی را که بعد از غلبه عرب‏
متروک بوده مسلوک داشتند .
از ابیات قصیده او در مدح مأمون :
ای رسانیده به دولت فرق خود بر فرقدین گسترانیده به فضل وجود بر
عالم یدین
مر خلافت را تو شایسته ، چو مردم دیده را دین یزدان را تو بایسته ،
چو رخ را هر دو عین
کس بدینمنوال پیش از من چنین شعری نگفت مر زبان پارسی را هست با
این نوع بین
لیک از آن گفتم من این مدحت تو را تا این لغت گیرد از مدح و ثنای‏
حضرت تو زیب و زین
( 1 )
از طرف دیگر در طول تاریخ ، بسیاری از ایرانیان ایرانی نژاد مسلمان را
می‏بینیم که چندان رغبتی به زبان فارسی نشان نمی‏دادند ، مثلا طاهریان و
دیالمه

و سامانیان که همه از نژاد ایرانی خالص بوده‏اند در راه پیشبرد زبان‏
فارسی کوشش نمی کردند و حال آنکه غزنویان که از نژاد غیر ایرانی بودند
وسیله احیاء زبان فارسی گشتند .
مستر فرای در صفحه 403 کتاب میراث باستانی ایران می‏گوید :
می‏دانیم که طاهریان هوا خواه به کاربردن زبان عربی در دربارشان در
نشاپور بودند و بازپسین ایشان به داشتن شیوه عربی دلپسندی نام آور گشته‏
بود .
قبلا سخن همین مستشرق را درباره رو آوردن دیلمیان به زبان عربی نقل‏
کردیم .
سامانیان چنانکه گفته اند از نسل بهرام چوبین سپهسالار معروف دوره‏
ساسانی بوده اند . این سلسله از سلاطین ، از مسلمانترین و هم دادگسترترین‏
سلاطین ایران بشمار می‏روند ، نسبت به اسلام و شعایر اسلامی نهایت علاقه‏
مندی را داشته اند .
در مقدمه پر مغز کتاب " احادیث مثنوی " ضمن تشریح نفوذ تدریجی‏
احادیث نبوی در همه شؤون علمی و ادبی جهان اسلام ، به نقل از " و انساب‏
سمعانی " می‏گوید :
و بسیاری از امرا و وزراء که مشوق شعرا و حامی کتاب و نویسندگان بودند
خود از رواش حدیث به شمار می‏رفتند ، چنانکه از امرا و شهریاران سامانی‏
امیر احمد بن اسد بن سامان ( متوفی 250 ) و فرزندان وی ابو ابراهیم‏
اسماعیل بن احمد ( متوفی در ماه صفر 295 ) و ابوالحسن نصر بن احمد (
متوفی در جمادی الاخر 279 ) و ابو یعقوب اسحق بن احمد ( متوفی 21 صفر 301
) در طبقات رواش ذکر شده اند و ابوالفضل محمد بن عبیدالله بلعمی وزیر
مشهور سامانیان ( متوفی دهم صفر 319 ) روایت حدیث می‏کرده است و امیر
ابراهیم بن ابی عمران سیمجور و پسر او ابوالحسن ناصرالدوله محمد بن‏
ابراهیم از اکابر امرای سامانی
و سالار خراسان در عداد رواش حدیث به شمارند ، و ابوعلی مظفر ( یا محمد )
بن ابوالحسن ( مقتول رجب 388 ) که امیر خراسان بود و دعوی استقلال می‏کرد
راوی حدیث بود و مجلس املاء داشت و ابو عبدالله حاکم بن البیع ( صاحب‏
کتاب معروف مستدرک ) ( متوفی 405 ) از وی سماع داشته است .
در دربار سامانیان با همه اصالت در نژاد ایرانی ، زبان فارسی به هیچ‏
وجه ترویج و تشویق نشده است و وزرای ایرانی آنها نیز علاقه‏ای به زبان‏
فارسی نشان نمی دادند ، همچنانکه دیالمه ایرانی شیعی نیز چنین بوده اند .
بر عکس در دستگاه غزنویان ترک نژاد سنی مذهب متعصب ، زبان فارسی‏
رشد و نضج یافته است . اینها می‏رساند که علل و عوامل دیگری غیر از
تعصبات ملی و قومی در احیاء و ابقای زبان فارسی دخالت داشته است .
صفاریان توجهشان به زبان فارسی بوده است ، آیا علت این امر نوعی تعصب‏
ایرانی و ضد عربی بوده است یا چیز دیگر ؟
مستر فرای می‏گوید :
شاید دودمان صفاری که تباری از مردم فرودست داشتند فارسی نوین را
پیشرفت دادند . زیرا که یعقوب ، پایه گذار آن ، عربی نمی دانست و بنا
به روایتی خواهان آن بود که شعر به زبانی سروده شود که وی دریابد .
علیهذا علت توجه بیشتر صفاریان به زبان فارسی ، عامی و بیسواد بودن‏
آنهاست .
مستر فرای پس از آنکه به یک نهضت فارسی مخلوط به عربی در زمان‏
سامانیان اشاره می‏کند ، می‏گوید :
ادبیات نوین فارسی ( فارسی مخلوط با لغات عربی ) ناشی از شورش بر ضد
اسلام یا عربی نبود ، مضمونهای زرتشتی که در شعر آمده است وابسته به شیوه‏
راسخ زمان بوده و نباید آن را نشانه ایمان مردم به آیین

زرتشت دانست ، افسوس گذشته خوردن در آن روزگار بسیار رواج داشت به‏
ویژه در میان شاعرانی که روحی حساس داشتند این اندوه گذشته معمول تر بود
اما دیگر بازگشت به گذشته ناشدنی بود . زبان فارسی نوین یکی از زبانهای‏
اسلامی همپایه عربی گشته بود . شک نیست که اکنون اسلام از تکیه بر زبان‏
عربی بی نیاز گشته بود . دیگر اسلام دارای ملتهای بسیار و فرهنگی جهانی‏
گشته بود و ایران در گرداندن فرهنگ اسلامی نقشی بزرگ داشت .
مستر فرای در صفحه 400 کتاب خود درباره ورود واژه‏های عربی به زبان‏
فارسی و تأثیرات آن ، تحت " عنوان آغاز زندگی نوین ایران " چنین‏
می‏گوید :
در برخی فرهنگها زبان بیشتر از دین یا جامعه در ادامه یافتن یا بر جای‏
ماندن آن فرهنگ اهمیت دارد . این اصل با فرهنگ ایران راست می‏آید ،
زیرا که بی شک در پیوستگی زبان فارسی میانه ( فارسی عهد ساسانی ) و
فارسی نوین ( فارسی دوره اسلامی ) نمی توان تردید روا داشت ، با اینهمه‏
این دو یکی نیستند . بزرگترین فرق میان این دو زبان راه یافتن بسیاری از
واژه های عربی است در فارسی نوین که این زبان را از نظر ادبیات نیرویی‏
بخشیده و آنرا جهانگیر کرده است و این برتری را در زبان پهلوی نمی توان‏
یافت . به راستی که عربی فارسی نوین را توانگر ساخت و آن را توانای‏
پدید آوردن ادبیاتی شکوفان به ویژه در تهیه شعر ساخت . چنانکه شعر فارسی‏
در پایان قرون وسطی به اوج زیبایی و لطف رسید . فارسی نوین راهی دیگر
پیش گرفت که قافله سالار آن گروهی مسلمانان ایرانی بودند که در ادبیات‏
عرب دست داشتند و نیز به زبان مادری خویش بسیار دلبسته بودند . فارسی‏
نوین که با الفبای عربی نوشته می‏شد در سده نهممیلادی در مشرق ایران رونق گرفت و در بخارا پایتخت دودمان سامانی گل کرد
" .
در صفحه 402 راجع به استفاده شعر فارسی از عروض عربی چنین می‏گوید :
" در ساختن شعرهای نوین فارسی روش کهن را با افاعیل عربی در آمیختند
و بحرهای بسیار فراوانی پدید آوردند شاید بهترین و کهن ترین نمونه این "
پیوند " ، شاهنامه فردوسی باشد که به بحر متقارب ساخته شده است " .




تاریخ : پنج شنبه 91/11/12 | 5:52 عصر | نویسنده : علی اصغربامری

به نام خدا

شکست ایرانیان از مسلمانان

مسئله برخورد مسلمانان با دولت ایران و سرانجام پیروز شدن آنان بر
حکومت ساسانی یکی از مسائلی بود که عظمت و واقعیت اسلام را در نظر
ایرانیان بهتر جلوه گر می‏ساخت .در روزگاری که مسلمانان با دولت ساسانی می‏جنگیدند کشور ایران با همه‏
اغتشاشات و از هم پاشیدگیهائی که داشت از نظر نظامی بسیار نیرومند بود
.
ایران آنروز با مقایسه مسلمانان آنروز طرف نسبت نبود . در آن زمان دو
قدرت درجه اول بر جهان حکومت می‏کرد : ایران و روم . سایر کشورها یا
تحت الحمایه آنها بودند یا باج گزار آنها .
ایرانیان آنروز چه از نظر سرباز و اسلحه و وسائل جنگی و چه از نظر
کثرت جمعیت ، و چه از نظر آذوقه و تجهیزات و امکانات دیگر ، برتری‏
فوق العاده ای نسبت به مسلمانان داشتند .
اعراب مسلمان حتی با فنون جنگی آنروز در سطحی که ایرانیان و رومیان‏
آشنا بودند ، آشنا نبودند اعراب فنون جنگی را به طور کامل نمی‏دانستند
لهذا احدی در آن زمان نمی توانست آن شکست عظیم ایران را به دست اعراب‏
مسلمان پیش بینی کند .
در اینجا ممکن است گفته شود که علت پیروزی مسلمانان شور ایمانی و
هدفهای روشن و ایمان و اعتقاد آنها به رسالت تاریخی شان و اطمینان کامل‏
به پیروزی و بالاخره ایمان و اعتقاد محکم آنان نسبت به خدا و روز جزا بود
.
البته در اینکه این حقیقت در این پیروزی خیلی دخیل بوده است حرفی‏
نیست ، فداکاریها و جانبازیهای آنان و سخنانی که از آنان در آن اوقات‏
باقی مانده نشان می‏دهد که ایمان آنان به خدا و قیامت و صدق رسالت نبی‏
اکرم و رسالت تاریخی خودشان کامل بوده است ، معتقد بوده اند جز خدا را
نباید پرستش کرد و مللی را که غیر خدا را به هر شکل و هر صورت پرستش‏
می‏کنند باید نجات داد ، برای خود رسالتی قائل بوده اند که توحید الهی و
عدل اجتماعی را برقرار کنند ، طبقات مظلوم را از چنگ طبقات ستمگر رها
سازند .
سخنانی که در مواقع مختلف در مقام تشریح هدفهای خود گفته اند نشان‏

می‏دهد که صد در صد آگاهانه گام بر می‏داشته اند و هدف مشخص و معینی‏
داشته اند و واقعا به تمام معنی نهضتی را رهبری می‏کرده‏اند ، واقعا آنچنان‏
بوده‏اند که علی علیه السلام توصیف می‏کند : " « و حملوا بصائرهم علی‏
اسیافهم » " ( 1 ) همانا بینشهای روشن خویش را بر دوش شمشیرهای خویش‏
حمل می‏کردند .
اما جیره خواران استعمار ناجوانمردانه نهضت اسلامی را در ردیف حمله‏
اسکندر و مغول قرار می‏دهند .
اینها همه درست ، ولی تنها قدرت روحی و ایمانی آنان کافی نبود که‏
چنین فتوحاتی نصیب آنها بشود ، هر چه باشد محال است جمعیت کمی آن هم‏
با آن شرایطی که گفتیم بتواند با حکومتی همچون حکومت ساسانی مقابله کند
و آن را به کلی محو و نابود سازد ( 2 ) .
جمعیت آنروز ایران را در حدود 140 میلیون تخمین زده‏اند ( 3 ) که گروه‏
بی شماری از آنان سرباز بودند و حال آنکه تمام سربازان اسلام در جنگ‏
ایران و روم به شصت هزار نفر نمی‏رسیدند و وضع طوری بود که اگر مثلا
ایرانیان عقب

نشینی می‏کردند این جمعیت در میان مردم ایران گم می‏شدند ، ولی با این همه‏
چنانکه گفتیم حکومت ساسانی به دست همین عده برای همیشه محو و نابود شد.
پس علت اساسی شکست ایران را در جای دیگری باید جستجو کنیم .

منبع:خدمات متقابل اسلام وایران




تاریخ : پنج شنبه 91/11/12 | 5:51 عصر | نویسنده : علی اصغربامری

به نام خدا

مبارزه ایرانیان یمن با گروهی از مرتدین عرب

قیس بن عبد یغوث که با فیروز و سایر ایرانیان مقیم یمن با اسود کذاب‏
مبارزه می‏کردند ، پس از در گذشت حضرت رسول مرتد شد و با فیروز به جنگ‏
پرداخت قیس بن عبد یغوث تصمیم گرفت که نخست فیروز را بکشد ، زیرا
فیروز با کشتن کذاب عنسی در میان مردم یمن شهرتی به هم رسانیده بود و
اهمیت فوق العاده ای برایش قائل بودند .
قیس با حیله و مکر و نقشه های شیطانی فیروز را مستاصل کرد و بار دیگر
اوضاع و احوال یمن مخصوصا اوضاع مسلمانان ایرانی پریشان شد . و مسلمانان‏
هسته

مرکزی و نگهبان حقیقی و فداکار خود را از دست دادند .
قیس بن عبد یغوث در یمن که از سه نفر مسلمان که هر سه ایرانی بودند
ترس و واهمه داشت و اینان عبارت بودند از : فیروز ، دادویه و جشیش‏
دیلمی . هنگامی که خبر ارتداد قیس بن عبد یغوث به مدینه رسید ، ابوبکر
که تازه به خلافت رسیده بود به چند نفر نامه نوشت که از فیروز و
مسلمانان ایرانی که موجب هلاک اسود کذاب شدند پشتیبانی کنند .
قیس هنگامی که شنید ابوبکر چنین نامه ای نوشته برای ذوالکلاع نوشت که‏
خود و اصحابش با ایرانیان جنگ کنند و آنان را از خاک یمن اخراج نمایند
ولیکن ذوالکلاع و یارانش به قیس اعتناء نکردند و پیشنهاد او را رد
نمودند .
قیس هنگامی که دید کسی او را یاری نمی کند ، تصمیم گرفت به هر طریق‏
که شده ولو با مکر و فریب ایرانیان را از پا در آورد و فیروز و دادویه و
دیلمی را که سر کردگان آنها به شمار می‏روند بکشد .
قیس برای اصحاب اسود کذاب که در کوهها پراکنده بودند و با فیروز و
ایرانیان سخت دشمن بودند دعوت نامه فرستاد و از آنان درخواست نمود که‏
با فیروز و ایرانیان مسلمان جنگ کنند و قیس را یاری نمایند . در اثر
این دعوت جماعتی از اصحاب اسود عنسی در صنعا اجتماع نمودند و خود را
برای جنگ با ایرانیان آماده ساختند .
در این هنگام اهل صنعا از این جریان اطلاع پیدا کردند و از اسرار و
حقایق پشت پرده که توسط قیس بن عبد یغوث انجام می‏گرفت مطلع شدند .
قیس با فیروز و دادویه به مشورت پرداخت و با مکر و حیله اوضاع و
احوال را بر آنها وارونه جلوه داد و از این دو نفر دعوت کرد که فردا با
هم غذا بخورند اینان نیز دعوت وی را پذیرفتند و قرار شد در موعد مقرر در
منزل وی حاضر شوند .
نخست دادویه به خانه قیس وارد شد و بلافاصله توسط گروهی که قبلا آماده‏
شده بودند کشته شد . پس از چند لحظه فیروز از راه رسید ، همینکه وارد
خانه شد شنید دو زن از پشت بام با همدیگر می‏گویند این مرد هم الان کشته‏
خواهد شد ، همانطور که قبل از رسیدن او دادویه را کشتند .
فیروز پس از شنیدن این سخن بلافاصله از منزل بیرون شد و یاران قیس چون‏
این را بدیدند وی را تعقیب کردند ، لیکن نتوانستند او را دریابند .
فیروز به سرعت تمام از آن حوالی دور شد و در بین راه جشیش دیلمی را
دید که وی برای شرکت در ناهار به منزل قیس می‏رود ، بلافاصله خود را به‏
وی رسانید و جریان را گفت ، و بدون درنگ هر دو به طرف کوه خولان رفتند
، و در آنجا در نزد خویشاوندان فیروز قرار گرفتند .
فیروز و جشیش هر دو از کوه بالا رفتند و یاران قیس با دیدن این وضع‏
مراجعت نمودند . در این هنگام که فیروز از صنعا بیرون شده بود بار دیگر
اصحاب اسود عنسی به فعالیت پرداختند .
پس از استقرار فیروز در کوه خولان گروهی از مسلمانان عرب و ایرانی بار
دیگر اطراف فیروز را گرفتند . فیروز همه این حوادث را به مدینه گزارش‏
داد .
رؤسای قبایل عرب از یاری فیروز و ایرانیان مسلمان دست برداشتند و راه‏
اسود کذاب گرفتند . قیس دستور داد همه ایرانیان را از یمن خارج کنند و
به آنان دستور دادند هر چه زودتر به سرزمین خود مراجعت کنند ، زنان و
فرزندان فیروز و دادویه را نیز مجبور کردند از یمن بیرون روند .
هنگامی که فیروز از این جریان اطلاع پیدا کرد ، تصمیم گرفت که با قیس‏
بن عبد یغوث جنگ کند . فیروز برای چند قبیله از اعراب نوشت که وی را
در جنگ مرتدین یاری کنند

در این موقع گروهی از طائفه عقیل که به حمایت از فیروز و ایرانیان‏
برخاسته بودند بر سواران قیس که ایرانیان را از یمن بیرون می‏کردند
تاختند و ایرانیان را از دست آنان نجات دادند .
قبیله عک نیز به طرفداری از فیروز بپا خاستند و موفق شدند جماعت‏
دیگری از ایرانیان را که در اسارت اعراب مرتد قرار داشتند آزاد سازند .
قبیله عقیل و عک متفقا مردان خود را به یاری فیروز فرستادند و همگان بر
مرتدین که در رأس آنها قیس قرار داشت حمله آوردند . در نتیجه قیس بن‏
عبد یغوث شکست خورد و از میدان جنگ فرار کرد و یاران اسود عنسی نیز از
هم پاشیدند .
پس از فرار کردن قیس و از هم پاشیدن لشکریان وی ، خود او سرانجام‏
بدست مهاجرین ابی امیه اسیر شد . او را بند کرده بمدینه بردند . ابوبکر
از وی بازجویی کرد که چرا دادویه ایرانی را کشتی ؟ گفت : من او را
نکشته‏ام ! وی را به طور نهانی کشتند و معلوم نیست کشنده او چه مردی بوده‏
است ؟ ابوبکر نیز سخن وی را پذیرفت و از قتل او در گذشت شاید این‏
اولین موردی باشد که در آن حقوق اسلامی پایمال شده و تبعیض نژادی و تعصب‏
قومی به کار رفت و برتری عرب را بر عجم به کار بستند زیرا همه‏
می‏دانستند که قیس مرتد شده و با دشمنان اسلام نیز همکاری می‏کند و دادویه‏
مسلمان ایرانی برای دفاع از اسلام کشته شده است ( 1 ) .

منبع:خدمات متقابل اسلام وایران




تاریخ : پنج شنبه 91/11/12 | 5:48 عصر | نویسنده : علی اصغربامری

به نام خدا

توطئه ایرانیان برای کشتن اسود عنسی

اسود عنسی از توطئه ایرانیان احساس خطر کرد و دریافت این موضوع به‏
جای حساسی خواهد رسید . جشیش دیلمی گوید : آزاد ، زن شهر بن باذان که در
تصرف اسود بود ما را بسیار مساعدت می‏کرد و راهنماییهای وی ما را
سرانجام پیروز گردانید . دیلمی گوید : به آزاد گفتم : اسود شوهر تو را
کشت و همه خویشاوندانت را هلاک کرد و از دم شمشیر گذرانید و زنان را
تصرف کرد . آزاد که زنی با غیرت و شهامت بود گفت : به خدای سوگند که‏
من مردی را مانند اسود دشمن نمی دارم . اسود مردی بی رحم است و هیچ حقی‏
را از خداوند مراعات نمی‏کند و به محرم و نامحرم عقیده ندارد .
آزاد گفت : شما تصمیم خود را با من در میان گذارید ، من نیز آنچه‏در منزل اسود می‏گذرد با شما در میان خواهم گذاشت . دیلمی گوید : از نزد
آزاد بیرون شدم و آنچه بین من و او جریان پیدا کرد باطلاع فیروز و دادویه‏
رسانیدم در این هنگام مردی از در داخل شد و قیس بن عبد یغوث را که با
ما همکاری می‏کرد به منزل اسود دعوت کرد . قیس به اتفاق چند نفر به منزل‏
اسود رفتند ولیکن نتوانستند آسیبی به وی برسانند .
در این هنگام ، بین قیس و اسود سخنانی رد و بدل شد و قیس بار دیگر به‏
منزل فیروز و دادویه و دیلمی مراجعت کرد و گفت : اینک اسود کذاب‏
می‏رسد و شما هر کاری که دلتان می‏خواهد با وی انجام دهید در این وقت قیس‏
از منزل بیرون شد و اسود با گروهی از اطرافیانش به طرف ما آمد . در
نزدیک منزل در حدود دویست گاو و شتر بود ، وی دستور داد همه آن گاوان و
شتران را کشتند . اسود فریاد زد : این فیروز آیا راست است که در نظر
داری مرا بکشی و با من جنگ کنی ؟ در این وقت اسود حربه ای را که در
دست داشت به طرف فیروز حواله کرد و گفت : تو را مانند این حیوانات‏
سر خواهم برید . فیروز گفت : چنین نیست ما هرگز با تو سر جنگ نداریم و
قصد کشتن تو را هم نداریم ، زیرا تو داماد ایرانیان هستی و ما به احترام‏
آزاد به تو آسیبی نخواهیم رسانید . علاوه که تو اکنون پیغمبری و امور دنیا
و آخرت در دست تو قرار دارد .
اسود گفت : باید قسم یاد کنی که نسبت به من خیانت نکنی و وفادار
باشی فیروز سخنانی بر زبان راند و با وی همراهی کرد تا از خانه بیرون‏
شدند ، در این هنگام که فیروز باتفاق اسود از خانه بیرون شده راه می‏رفتند
، ناگهان شنید که مردی از وی سعایت می‏کند ، اسود هم به این مرد ساعی‏
می‏گوید : فردا فیروز و رفقایش را خواهم کشت . ناگهان اسود متوجه شد که‏
فیروز گوش می‏دهد .
دیلمی گوید : فیروز از نزد اسود مراجعت کرد و جریان غدر و حیله وی‏ را در میان گذاشت . ما دنبال قیس فرستادیم و او نیز در مجلس ما شرکت‏
کرد پس از مدتی مشاوره تصمیم گرفتیم بار دیگر با آزاد ، زن اسود مذاکره‏
کنیم و جریان را به اطلاع وی برسانیم و از نظر وی نیز اطلاعی به دست آوریم‏
. دیلمی گوید : من نزد آزاد رفتم و موضوع را با وی در میان گذاشتیم و همه‏
قضایا را به اطلاع او رسانیدم .
آزاد گفت : اسود همیشه از خود می‏ترسد و هیچ اطمینانی به جانش ندارد
هنگامی که در منزل قرار می‏گیرد تمام اطراف این قصر و راههایی که به آن‏
منتهی می‏شود مورد نظر مأمورین است و حرکت هر جنبنده را زیر نظر خود
می‏گیرند بنابراین راه وصول به این ساختمان برای افراد عادی امکان ندارد
تنها جایی که اسود بدون حافظ و نگهبان استراحت می‏کند همین اطاق است ،
شما فقط در این جا می‏توانید او را دریابید و او را از پای در آورید ، و
مطمئن باشید که در اطاق خواب وی جز شمشیر و چراغی چیز دیگری نیست .
دیلمی گوید : من از نزد آزاد بیرون شدم و در نظر داشتم از قصر خارج‏
گردم ، در این هنگام اسود از اطاق خارج شد و تا مرا دید بسیار ناراحت‏
گردید وی در حالی که دیدگانش از فرط غضب سرخ شده بود گفت : از کجا
آمدی و چه کسی به شما اجازه داد بدون اذن من به خانه وارد شوی ؟ دیلمی‏
گوید : وی سرم را چنان فشار داد که نزدیک بود از پا در آیم . در این‏
هنگام آزاد از دور جریان را دید و فریاد بر آورد : اسود از وی درگذر ، و
اگر وی فریاد آزاد را نشنیده بود مرا می‏کشت .
آزاد به اسود گفت : وی پسر عموی من است و به دیدن من آمده است ، از
وی دست بکش . اسود پس از شنیدن این سخنان دست از من برداشت و مرا
رها کرد و من از قصر بیرون شدم و به نزد دوستان خود آمده جریان را با
آنان در میان گذاشتم . در این هنگام که سرگرم گفتگو در این موضوع بودیم ،قاصدی از طرف آزاد آمد و گفت : وقت فرصت است و شما می‏توانید به‏
مقصود خود برسید ، و هر تصمیمی را که در نظر گرفته‏اید هر چه زودتر به‏
مرحله عمل در آورید .
به فیروز گفتیم : هر چه زودتر خود را به آزاد برسان ، وی به سرعت خود
را به آزاد رسانید ، آزاد جریان را کاملا با وی در میان گذاشت . فیروز
گوید : ما در خارج ساختمانی که اسود در آن زندگی می‏کرد راهی از زیر زمین‏
با طلاق وی باز کردیم . و افرادی را در دهلیز آن قرار دادیم تا در موقع‏ ما به فیروز اعتماد داشتیم ، زیرا وی مردی شجاع و بیباک و هم زورمند و
قوی بود ، به فیروز گفتیم : بنگر در روشنایی چه چیز می‏بینی ؟ فیروز بیرون‏
شد در حالی که ما بین او نگهبانان قرار گرفته بودند ، هنگامی که بر در
اطاق رسید صدای خرخری شنید ، معلوم شد اسود در خواب فرو رفته و نفیرش‏
بلند شده است ، آزاد زنش نیز در گوشه ای نشسته ، هنگامی که فیروز در
اطاق رسید ناگهان اسود از خواب پریده و بلند شد و در جای خود نشست و
فریاد بر آورد : ای فیروز مرا با تو چکار است ؟ !
در این هنگام فیروز متوجه شد که اگر مراجعت کند به دست نگهبانان کشته‏
خواهد شد و آزاد نیز هلاک خواهد شد ، ناگهان خود را به درون اطاق افکند و
خویشتن را بروی اسود انداخت و با وی گلاویز شد و مانند شتر نر بروی حمله‏
آورد و سرش را گرفت و او را خفه کرد . هنگامی که می‏خواست از اطاق‏
بیرون رود آزاد گفت : مطمئن هستی که این مرد کشته شده و جان از کالبدش‏
در آمده است ؟
فیروز گفت : آری کشته شد و تو از وی راحت شدی . فیروز از اطاق بیرون‏
شد و جریان را باطلاع ماها که در کنار دهلیز زیر زمینی بودیم رسانید ما
نیز داخل اطاق شدیم ، در حالیکه اسود کذاب هنوز مانند گاو فریاد بر
می‏آورد سپس با کارد بزرگی سرش را از تن وی جدا کردیم و بدین طریق منطقه‏
یمن را از وجود ناپاکش پاک ساختیم .
در این لحظه اضطرابی در حوالی اطاق مخصوص وی پدید آمد و سر و صدا بلند
شد ، نگهبانان از اطراف و اکناف به طرف ساختمان مسکونی اسود آمدند و
فریاد بر آوردند : چه شده است ؟ آزاد زن اسود گفت موضوع تازه‏ای نیست ،
پیغمبر در حال نزول وحی است ! و در اثر وحی بدین حالت افتاده است و
بدین طریق نگهبانان از اطراف اطاق پراکنده شدند و ما از خطر جستیمپس از رفتن نگهبانان بار دیگر سکوت فضای اطاق را فرا گرفت و ما چهار
نفر یعنی فیروز ، دادویه ، جشیش دیلمی ، و قیس در این فکر افتادیم که‏
رفقای خود را چگونه از این جریان مطلع سازیم : در نظر گرفتیم فریاد بزنیم‏
که اسود را کشتیم ، و همین نظریه را در هنگام طلوع فجر به مرحله عمل در
آوردیم . پس از طلوع فجر شعاری را که قرار بود ، با صدای بلند اعلام‏
کردیم ، و در آخر این فریاد مسلمانان و کفار رسیدند و از وقوع قضیه بزرگی‏
اطلاع پیدا کردند .
دیلمی گوید : سپس شروع کردم به اذان گفتن و با صدای بلند گفتم " اشهد
ان محمدا رسول الله " و اعلام کردم که " عیهله " یعنی اسود کذاب دروغ‏
می‏گفت و بدون حق خود را پیغمبر معرفی می‏کرد . در این موقع سر او را
بطرف مردم افکندم . پس از این جریان گروهی از نگهبانان وی که کشته شدن‏
وی را مشاهده کردند شروع کردند بغارت قصر وی و هر چه در آن بود به یغما
بردند ، و به طور کلی در یک لحظه آنچه در آن کاخ جمع شده بود از بین‏
رفت و تار و مار شد . بدین طریق یک ادعای باطل و دروغ که موجب قتل‏
نفوس بیشماری گردید نابود شد .
پس از این به اهل صنعا گفتیم هر کس یکی از اصحاب عنسی را مشاهده کرد
دستگیر کند . بدین ترتیب گروهی از یاران اسود توقیف گردیدند . هنگامی‏
که طرفداران اسود از جایگاه خود در آمدند مشاهده کردند هفتاد نفر از
رفقای آنها مفقود الاثر می‏باشند ، دوستان اسود جریان را برای ما نوشتند ،
ما نیز برای آنان نوشتیم آنچه را که آنها در دست دارند برای ما واگذارند
، و ما نیز آنچه را در اختیار داریم به زمین خواهیم گذاشت .
این پیشنهاد به مرحله عمل در آمد ولیکن یاران اسود بعد از این‏
نتوانستند همدیگر را ملاقات کنند و تصمیمات جدیدی بگیرند ، و ما کاملا از
شر آنان آسوده شدیم . اصحاب اسود بعد از کشته شدن وی به بیابانهای بین‏
صنعا و نجران پناه بردند و دیگر از مداخله در امور ممنوع شدند . در این‏
هنگام کلیه عمال و حکام
عبدالله بن عمر روایت می‏کند : در شبی که اسود کذاب کشته شد از طریق وحی‏
خبر کشته شدن وی به اطلاع نبی اکرم رسید ، و حضرت فرمودند : عنسی کشته شد
و قتل وی به دست مبارک که از یک خانواده مبارک می‏باشد واقع گردیده‏
است مسلمانان از حضرت رسول پرسیدند کدام مرد وی را کشت ؟ فرمود :
فیروز .
ایام حکومت و ریاست اسود در یمن و نواحی آن سه ماه به طول انجامید .
فیروز گوید : چون اسود را کشتیم اوضاع و احوال به صورت عادی در آمد و
مانند روزهای قبل از وی ، بار دیگر امن و آرامش سرزمین یمن را فرا گرفت‏
معاذ بن جبل که از طرف پیغمبر امام جماعت اهل یمن بود و در دوره اسود
خانه نشین شده بود ، بار دیگر دعوت شد که نماز را از سر گیرد و اقامه‏
جماعت کند . ما از هیچ چیز باک نداشتیم جز اندکی از سواران طرفداران‏
اسود که در اطراف یمن پراکنده شده بودند . در این هنگام که اوضاع و
احوال آرام شده بود خبر در گذشت نبی اکرم صلی الله علیه و آله و سلم‏
رسید و بار دیگر آرامش به هم خورد و رشته امور از هم گسیخته گردید




تاریخ : پنج شنبه 91/11/12 | 5:47 عصر | نویسنده : علی اصغربامری

به نام خدا

نامه حضرت رسول به ایرانیان یمن

جشیش دیلمی که از ایرانیان مسلمان یمن بود گوید : حضرت رسول اکرم‏
برای ما نامه نوشتند که با اسود کذاب جنگ کنیم . فرمان پیغمبر اسلام‏
برای فیروز ، دادویه ، و جشیش صادر شده بود و اینان مأمور شده بودند که‏
با دشمنان اسلام به طورآشکار و پنهان جنگ کنند ، و فرمان حضرت رسول را به همه مسلمانان‏
برسانند . فیروز ، دادویة ، و جشیش دیلمی فرمان پیغمبر را به همه‏
ایرانیان رسانیدند .
دیلمی گوید : ما شروع کردیم به مکاتبه و دعوت مردم که خود را برای‏
جنگ با اسود عنسی مهیا سازند . در این هنگام اسود از جریان مطلع شد و
برای ایرانیان پیامی فرستاد و آنها را تهدید کرد که اگر با وی سر جنگ و
ستیز داشته باشند چنان و چنین خواهد شد . ما در پاسخ وی گفتیم : هرگز سر
جنگ با شما نداریم ، ولکن اسود به سخنان ما اعتمادی پیدا نکرد و همواره‏
از ایرانیان بیم داشت که امکان دارد وی را از پای در آورند .
در این گیر و دار نامه هایی از " عامر بن شهر " و " ذی زود " و چند
جای دیگر رسید ، مردم در این نامه ها ما را به جنگ با اسود تشویق‏
می‏کردند و نوید مساعدت و همراهی می‏دادند سپس مطلع شدیم که حضرت رسول‏
برای جماعتی دیگر نیز نامه نوشته اند و فرمان داده اند که از فیروز و
دادویه و دیلمی پشتیبانی کنند ، و آنان را در مقابل اسود کذاب یاری‏
نمایند . از این رو ما در میان مردم پشتیبان پیدا کردیم




تاریخ : پنج شنبه 91/11/12 | 5:45 عصر | نویسنده : علی اصغربامری

به نام خدا

خدمات ایرانیان به اسلام از کی شروع شد ؟

" علاقه ایرانیان به دین مقدس اسلام از همان آغاز ظهور این دین مقدس‏
شروع شد . قبل از اینکه شریعت مقدس اسلام توسط مجاهدین مسلمان به این‏
سرزمین بیاید ، ایرانیان مقیم یمن به آئین اسلام گرویدند و با میل و رغبت‏
به احکام قرآن تسلیم شدند و از جان و دل در ترویج شریعت اسلام کوشش‏
نمودند و حتی در راه اسلام و مبارزه با معاندین نبی اکرم جان سپردند .
خدمات ایرانیان در انتشار و ترویج دین اسلام نیازمند به تحقیق بسیار
دامنه داری است و باید گروهی از محققین و کارشناسان معارف اسلامی هر
کدام در موضوعی که تخصص دارند در این مورد بررسی کنند . تاریخ فتوحات‏
اسلامی در شرق و غرب جهان حاکی از جانفشانی و مجاهدت گروهی از مردمان‏
ایرانی است که با خلوص عقیده در راه اسلام از خود گذشتگی نشان دادند ، و
دشمنان داخلی و خارجی اسلام را سرکوب کردند .
مسلمانان کشورهای شرقی و جنوب شرقی مانند شبه قاره هند و پاکستان ترکستان شرقی ، چین ، مالزیا ، اندونزی و جزایر اقیانوس هند مرهون‏
فعالیتهای بی نظیر ایرانیان مسلمان هستند که با کوشش پیگیری از طریق‏
دریانوردی و بازرگانی اسلام را به دورترین نقاط آسیا رسانیدند و از طریق‏
تبلیغ و ارشاد ، مردم را با دین مقدس اسلام آشنا ساختند .
ایرانیان در کشورهای غربی و شمال افریقا و قاره اروپا و آسیای صغیر نیز
در ترویج دین اسلام سهم بسزایی دارند ، پس از اینکه اهالی خراسان و نواحی‏
شرقی ایران بر ضد خلافت ضد اسلامی امویان قیام کردند و بساط حکومت آنان‏
را که به نام اسلام بر مردم مسلمان حکومت می‏کردند بر انداختند و عباسیان‏
بر اریکه خلافت مستقر شدند ، تمام امور کشوری و لشکری ممالک اسلام به‏
دست ایرانیان مخصوصا خراسانیان افتاد و اینان تمام مناصب سیاسی دولت‏
اسلامی را در شرق و غرب به دست گرفتند .
در عصر مأمون هنگام مراجعت وی به عراق ، گروهی از اعیان و اشراف و
رجال خراسان با وی همراهی کردند و در عراق ، ساکن شدند . مأمون چون از
کارشکنی بعضی از افراد خاندان خود ناراحت بود تصمیم گرفت مناصب دولتی‏
را به ایرانیان بدهد ، از این رو گروهی از بزرگان ایران را به نواحی مصر
و شمال افریقا فرستاد تا در آن جا مستقر شده راه نفوذ مخالفین را در آن‏
مناطق بگیرند ، مخصوصا که هنوز دولت امویان در اندلس وجود داشت و
عباسیان از این جهت همواره در ناراحتی به سر میبردند و از نفوذ آنان‏
جلوگیری می‏کردند .
تحقیق و بررسی درباره این خاندانهای مهاجر که اکثر از اهل نیشابور ،
هرات ، بلخ ، بخارا ، و فرغانه بودند نیاز به نوشتن چند مجلد کتاب دارد
و تشریح خدمات ایرانیان شمال افریقا در کتب تاریخ و تراجم رجال علم و
ادب به تفصیل ذکر شده است .
ما به طور اختصار ، فهرستی از فعالیتهای ایرانیان را در دو قسمت یکی‏
قبل از ورود دین اسلام به ایران و دیگر پس از گرایش آنها به اسلام ذیلا می‏نگاریم .
اینک قسمت اول :

ایرانیان در یمن

در اوان تولد حضرت رسول صلی الله علیه و آله گروهی ایرانی در یمن ،
عدن ، حضرموت ، و ساحل دریای سرخ زندگی می‏کردند ، و حکومت یمن را نیز
در دست داشتند . قبل از بررسی در این موضوع ناگزیر هستیم برای روشن شدن‏
مطلب علت مهاجرت و اقامت افراد ایرانی را در یمن بررسی کنیم تا موضوع‏
بهتر قابل درک باشد .
در زمان انوشیروان ، دولت حبشه از طریق دریا به یمن حمله آورد و
حکومت این منطقه را بر انداخت . سیف بن ذی یزن پادشاه یمن به دربار
انوشیروان آمد تا از وی یاری جوید و حبشیان را از یمن بیرون کند . مورخین‏
نوشته اند سیف مدت هفت سال در تیسفون ( مدائن ) اقامت نمود تا اجازه‏
یافت که با انوشیروان ملاقات کند ، سیف بن ذی یزن به انوشیروان گفت :
مرا در جنگ با حبشیان یاری کن و گروهی از سربازان خود را با من بفرست‏
تا مملکت خود را بگیرم .
انوشیروان گفت : در آیین من روا نیست که لشکریان خود را فریب دهم و
آنها را به کمک افرادی که با من هم عقیده نیستند بفرستم . پس از مشورت‏
با درباریان و مشاورینش قرار شد که گروهی از زندانیان محکوم به اعدام را
همراه سیف بن ذی یزن به یمن بفرستند تا حبشیان را از آنجا اخراج کنند .
این رأی به تصویب رسید ، و مورد عمل قرار گرفت .
تعداد این جماعت را در حدود هزار نفر نوشته‏اند . و همین جماعت اندک‏
توانستند حبشیان را که عدد آنها از سی هزار هم بیشتر بود از پا در آورند
و همه را هلاک کنند . فرماندهی ایرانیان در یمن به عهده شخصی به نام "
وهرز " بود . پس از شکست حبشیان و مردن سیف بن ذی یزن ، همین " و
هرز " ایرانی که
نام حقیقی آن " خرزاد " بود در یمن به حکومت رسید و از دولت ایران‏
متابعت می کرد .

اسلام باذان ایرانی و سایر ایرانیان مقیم یمن

هنگامی که دین مقدس اسلام آشکار شد و نبی اکرم دعوت خود را آغاز فرمود
، حکومت یمن به دست باذان بن ساسان ایرانی بود . جنگهای حضرت رسول صلی‏
الله علیه و آله با قبائل عرب و مشرکین قریش در زمان همین باذان شروع‏
شد . باذان از جانب خسرو پرویز بر یمن حکومت می‏کرد و بر سرزمینهای حجاز
و تهامه نیز نظارت داشت و گزارش کارهای آن حضرت را مرتبا به خسرو
پرویز می‏رسانید .
حضرت رسول صلی الله علیه و آله در سال ششم هجری خسرو پرویز را به دین‏
مقدس اسلام دعوت کرد . وی از این موضوع سخت ناراحت شد و نامه آن جناب‏
را پاره نمود ، و برای باذان عامل خود در یمن نوشت که نویسنده این نامه‏
را نزد وی اعزام کند .
باذان نیز دو نفر ایرانی را به نام بابویه و خسرو به مدینه فرستاد و
پیام خسرو پرویز را به آن جناب رسانیدند . و این اولین ارتباط رسمی‏
ایرانیان با حضرت رسول بوده است .
هنگامی که خبر احضار حضرت رسول به ایران به مشرکین قریش رسید ، بسیار
خوشوقت شدند و گفتند دیگر برای محمد خلاصی نخواهد بود ، زیرا ملک‏
الملوک خسرو پرویز با وی طرف شده و او را از بین خواهد برد . نمایندگان‏
باذان با حکمی که در دست داشتند در مدینه حضور پیغمبر رسیدند و منظور
خود را در میان گذاشتند . حضرت فرمود : فردا بیایید و جواب خود را
دریافت کنید . روز بعد که خدمت آن جناب آمدند حضرت فرمود :
شیرویه دیشب شکم پدرش خسرو پرویز را درید و او را هلاک ساخت .
پیغمبر فرمود : خداوند به من اطلاع داد که شاه شما کشته شد و مملکت شما
بزودی به تصرف مسلمین در خواهد آمد . اینک شما به یمن باز گردید ، و به‏
باذان بگویید اسلام اختیار کند . اگر مسلمان شد حکومت یمن همچنان با او
خواهد بود . نبی اکرم به این دو نفر هدایایی مرحمت فرمود و آن دو نفر به‏
یمن باز گشتند و جریان را به باذان گفتند . باذان گفت : ما چند روزی‏
درنگ می‏کنیم ، اگر این مطلب درست از کار در آمد معلوم است که وی‏
پیغمبر است و از طرف خداوند سخن می‏گوید ، آنگاه تصمیم خود را خواهیم‏
گرفت . چند روزی بر این قضیه گذشت که پیکی از تیسفون رسید و نامه از
طرف شیرویه برای باذان آورد ، باذان از جریان قضیه به طور رسمی مطلع شد
و شیرویه علت کشتن پدرش را برای وی شرح داده بود . شیرویه نوشته بود که‏
مردم یمن را به پشتیبانی وی دعوت کند و شخصی را که در حجاز مدعی نبوت‏
است آزاد بگذارد و موجبات ناراحتی او را فراهم نسازد . باذان در این‏
هنگام مسلمان شد و سپس گروهی از ایرانیان که آنها را " ابناء " و "
احرار " می‏گفتند مسلمان شدند و اینان نخستین ایرانیانی هستند ، که وارد
شریعت مقدس اسلام گردیدند .
حضرت رسول باذان را همچنان بر حکومت یمن ابقا کردند و وی از این‏
تاریخ از طرف نبی اکرم بر یمن حکومت می‏کرد و به ترویج و تبلیغ اسلام‏
پرداخت و مخالفین و معاندین را سر جای خود نشانید . باذان در حیات‏
حضرت رسول درگذشت ، و فرزندش شهربن باذان از طرف پیغمبر به حکومت‏
منصوب شد . وی نیز همچنان روش پدر را تعقیب نمود و با دشمنان اسلام‏
مبارزه می‏کرد .

ارتداد اسود عنسی و مبارزه ایرانیان با وی

پس از مراجعت نبی اکرم از حجة الوداع ، چند روزی از فرط خستگی مریض‏
شده بستری گردیدند . اسود عنسی از مرض پیغمبر اطلاع پیدا کرد و پنداشت‏
که نبی اکرم از این ناخوشی رهایی پیدا نخواهد کرد . از این رو در یمن‏
ادعای نبوت کرد و گروهی را دور خود جمع نمود . عده کثیری از اعراب یمن‏
پیرامون وی را گرفتند .
ارتداد اسود عنسی نخستین ارتدادی است که در اسلام پدید آمد ( 1 ) .
عنسی با قبائلی از عرب که پیرامون وی را گرفته بودند به طرف صنعا حمله‏
آورد . شهر بن باذان ایرانی که حاکم حضرت نبی اکرم بود و در مرکز صنعا
حکومت می‏راند ، خود را برای دفع اسود کذاب که بر ضد اسلام قیام کرده بود
آماده ساخت . اسود با هفتصد سوار به جنگ شهر بن باذان آمد و بین این دو
، جنگ سختی درگرفت . شهر بن باذان در این جنگ کشته شد و این نخستین‏
فرد ایرانی است که در راه اسلام به شهادت رسید .
اسود عنسی ، پس از کشتن وی با زن شهر بن باذان ازدواج کرد و بر همه‏
یمن تا حضر موت ، بحرین ، احساء ، و بیابانهای بین نجد و طائف تسلط
پیدا کرد و همه قبائل یمن را مطیع خود ساخت و فقط تنی چند از اعراب‏
تسلیم او نشدند و به طرف مدینه منوره مراجعت نمودند .
پس از کشته شدن شهر بن باذان ریاست ایرانیان را فیروز و داودیه به‏
عهده گرفتند . اینان همچنان در طریقه اسلام و متابعت از نبی اکرم ثابت‏
ماندند و روش باذان و فرزندش شهر بن باذان را از دست ندادند . در این‏
بین جریان کشته شدن شهر بن باذان و حوادث یمن به اطلاع حضرت رسول رسید و
مسلمانان مدینه متوجه شدند که جز ایرانیان و جماعتی از عرب ، سرزمین یمن‏
مرتد شده پیرامون اسود کذاب را گرفته اند .




تاریخ : پنج شنبه 91/11/12 | 5:42 عصر | نویسنده : علی اصغربامری

 به نام خدا

آغاز اسلام ایرانیان

طبق گواهی تاریخ ، پیغمبر اکرم در زمان حیات خودشان پس از چند سالی‏
که از هجرت گذشت نامه هایی به سران کشورهای جهان نوشتند و پیامبری خود
را اعلام و آنها را بدین اسلام دعوت کردند . یکی از آن نامه ها نامه ای‏
بود که به خسرو پرویز پادشاه ایران نوشتند و او را به اسلام دعوت کردند ،
ولی چنانکه همه شنیده ایم خسرو پرویز تنها کسی بود ، که نسبت به نامه آن‏
حضرت اهانت کرد و آنرا درید .
این خود نشانه فسادی بود که در اخلاق دستگاه حکومتی ایران راه یافته بود
، هیچ شخصیت دیگر از پادشاهان و حکام و امپراطوران چنین کاری نکرد ،
بعضی از آنان جواب نامه را با احترام و توأم با هدایایی فرستادند .
خسرو به پادشاه یمن که دست نشانده حکومت ایران بود دستور داد که‏
درباره این مرد مدعی پیغمبری ، که به خود جرئت داده که به او نامه‏
بنگارد و نام خود را قبل از نام او بنویسد تحقیق کند و عنداللزوم او را
نزد خسرو بفرستد .
ولی از آنجا که " « یریدون لیطفؤوا نور الله بافواههم و الله متم نوره‏
غ " ، هنوز فرستادگان پادشاه یمن در مدینه بودند که خسرو سقوط کرد و
شکمش به دست پسرش دریده شد . رسول اکرم قضیه را به فرستادگان پادشاه‏
یمن اطلاع داد ، آنها با حیرت تمام خبر را برای پادشاه یمن بردند و پس‏
از چندی معلوم شد که قضیه همچنان بوده که رسول اکرم خبر داده است . خود
پادشاه یمن و عده زیادی از یمنی ها بعد از این جریان مسلمان شدند و همراه‏
آنان گروه زیادی از ایرانیان مقیم یمن نیز اسلام اختیار کردند . در آن‏
زمان به واسطه یک جریان تاریخی که در کتب تاریخی مسطور است عده زیادی‏
از ایرانیان در یمن زندگی می‏کردند

و حکومت یمن یک حکومت ، صد در صد ، دست نشانده ایرانی بود .
نیز در زمان حیات پیغمبر اکرم ، در اثر تبلیغات اسلامی عده زیادی از
مردم بحرین که در آن روز محل سکونت ایرانیان مجوس و غیر مجوس بود به‏
آیین مسلمانی در آمدند ، و حتی حاکم آنجا که از طرف پادشاه ایران تعیین‏
شده بود مسلمان شد . علیهذا اولین اسلام گروهی ایرانیان در یمن و بحرین‏
بوده است .
البته اگر از نظر فردی در نظر بگیریم شاید اولین فرد مسلمان ایرانی‏
سلمان فارسی است ، و چنانکه می‏دانیم اسلام این ایرانی جلیل آنقدر بالا
گرفت که به شرف " « سلمان منا اهل البیت » " نایل شد . سلمان نه‏
تنها در میان شیعیان احترام زیاد دارد بلکه در میان اهل تسنن نیز در
ردیف صحابه درجه اول بشمار می‏رود . کسانی که به مدینه مشرف شده اند
می‏دانند که دور تا دور مسجد النبی اسماء صحابه بزرگ و ائمه مذاهب اسلامی‏
نوشته است . یکی از کبار صحابه که نامش در آنجا به عنوان یک صحابه‏
کبیر نقش شده سلمان فارسی است .
همین مقدار سابقه ایرانیان با اسلام در زمان پیغمبر اکرم ( ص ) کافی‏
بود که بسیاری از آنان با حقایق اسلامی آشنا شوند ، طبعا این خود وسیله ای‏
بود برای اینکه خبر اسلام به ایران برسد و کم و بیش مردم ایران با اسلام‏
آشنا شوند ، خصوصا با توجه به اینکه چنانکه خواهیم گفت وضع دینی و
حکومتی آنروز ایران طوری بود که مردم تشنه یک سخن تازه بودند ، در
حقیقت در انتظار فرج به سر می‏بردند . هر گونه خبری از این نوع ، به‏
سرعت برق در میان مردم می‏پیچید . مردم طبعا می‏پرسیدند این دین جدید
اصولش چیست ؟ فروعش چیست ؟
تا آنکه زمان خلافت ابی بکر و عمر فرا رسید . در اواخر دوره خلافت ابی‏
بکر و تمام دوران خلافت عمر در اثر جنگهایی که میان دولت ایران و
مسلمانان پدید آمد تقریبا تمام مملکت ایران به دست مسلمانان افتاد و
ملیونها نفر ایرانی که در این سرزمین به سر می‏بردند از نزدیک با
مسلمانان تماس گرفتند و گروه گروه دین

اسلام را پذیرفتند .
ما در اینجا قسمتی را که جناب آقای عزیز الله عطاردی در زمینه سابقه‏
خدمات ایرانیان تحت عنوان " خدمات ایرانیان به اسلام از کی شروع شد "
تهیه کرده‏اند که به ما قبل فتوحات نظامی مربوط می‏شود عینا درج می‏کنیم